X
تبلیغات
ارغوان - "وطن" در شعر استاد خلیل الله خلیلی
 
ارغوان
 
 
ادبی، هنری، سیاسی
 
به بهانه نزدهمين سالروز وفات قافله سالار شعر معاصر دريء استاد خليل الله خليلي

برخلاف پندار شماري از سخنوران و خامه پردازان كه گويا استاد پس از ترك ديار، توسن قلم را در قلمرو وطن و وطندوستي به جولان درآورده و در اين باب داد سخن داده است، استاد چه در غربت، چه در تبعيد، چه در هجرت و چه در وطن از ياد وطن غافل نبوده و هر كلامش بويي از وطن دارد و از وطنداران.
به پندار من داوري نادرستي كرده ايم اگر بگوييم استاد پس از مهاجرت به پاكستان، حالش دگرگون گشت و يكباره به وطن پرداخت. چنين تصوري هم نابجاست كه از

استاد مي خواستيم شعري را كه در سال مثلا ۱۳۶۵ سروده بود، در سال مثلا ۱۳۳۵ به رشته تحرير مي آورد. چه اوضاع واحوال كشور و آنچه را كه بر مردمان ستمديده و درد رسيده ما، پس از تجاوز سرخ گذشت، كي مي توانست گمان برد كه استاد از آن بي خبر ماند و اندر آن باب نگفت.
و اما آنچه به وطندوستي و وطن در شعر استاد خليلي ارتباط مي گيرد، بايد گفت كه كمتر شعري از اين ابر مرد قلمرو سخن را مي توان سراغ كرد كه به نحوي از انحا حس وطنخواهي و وطندوستي در آن متبلور نشده باشد.
مگر در غزل تابش شمشير كه استاد در يازده عقرب ۱۳۴۷ سروده، چه مي يابيم:
گردن نخوت دونان شده تا چرخ بلند
صفدر معركه و تابش شمشير چه شد
ماه من در ره تو سر به كف و جان بر لب
روزها منتظرم علت تاخير چه شد
در اين شكي نيست كه استاد خليلي، نه تنها اديب و شاعر بود، بلكه از سياسيون زمان خويش نيز به شمار مي رفته است و چنين مرد چگونه مي توانست در فكر ميهن و وطن نباشد. شاعري ژرف بين و نازك طبع، با دلي زيبا جو و زيبا خواه و سري پر شور و مردي سياسي و وارد به جريانات عصر و زمان خود اين است صفاتي كه در تاريخ ادب زبان فارسي از او شخصيتي جاودانه و نامي ماندگار ساخت.
استاد خليلي كه از طفلي دردها و رنج هاي بيشماري ديد و آزارهاي فراواني را متحمل گشت، چگونه مي توانست دلي مي داشت بي درد كه درد وطن در آن نمي بود، مگر هنگامي كه پدرش را به قتلگاه بردند و خود او را كه در آن دم يازده سال داشت، در خانه زير نظارت گرفتند و از درس و تعليم محرومش داشتند، در ذهن حساس و تيزش اين صحنه ها و ياد ها نقش نمي بست؟ پريشانحالي ها و سرگرداني هايي را كه پس از آن ديد، فراز و نشيب هايي كه در زندگيش مرحله به مرحله حتي از زمان كودكي و نوجواني آمدند، مگر بزرگترين مدرسه براي تشكل شخصيت و فكرش نبودند چگونه مي توان گفت كه خليلي پس از هجوم ارتش سرخ و هجرت به پاكستان در فكر وطن شد؟ اين درست است كه اشعار استاد در هجرت سرشار از سوز و حال ديگر است و بيانگر درد و رنج ملت مجاهد ما، اما بايد در اين مورد دقيقا احوال و شرايطي را در نظر گرفت كه شاعر در آن، دو مرحله زنده گي خود را به پيش برده است.
عشق خليلي را به وطن مي توان در اين شعر به خوبي دريافت كه چگونه به عشق به وطن جنبه تقديس مي دهد:
داند خدا كه بعد خدا مي پرستمت
هان اي وطن مپرس چرا مي پرستمت
ذرات هستيم ز تو بگرفته است جان
با صد هزار جان همه جا مي پرستمت
در نيمه شب كه باز كند آسمان درش
با صد هزار دست دعا مي پرستمت
و اين عشق و محبت به حدي است كه آزار ها و رنج ها نمي توانند در آن خللي وارد كنند:
با آنهمه مصيبت و زندان كه ديده ام
با گونه گونه جور و جفا مي پرستمت
ارباب جاه در خور تعظيم نيستند
از ياد قوم برهنه پا مي پرستمت
و اين عشقي نيست كه به مرور زمان رنگ بازد و زمان و مكان از شدت و حدت آن بكاهد:
در تنگناي زنده گي و خوابگاه قبر
در عالم فنا و بقا مي پرستمت
هم با صرير خامه و هم با زبان دل
هم آشكار هم به خفا مي پرستمت
و آن كه عشق وطن در سر دارد، هيچ گوشه دنيا را با وطن خود، ولو فقير و ويران هم باشد، نه تنها معاوضه نمي كند، كه آن را آتشستان هم مي داند:
اين گرامي خاك پاكم اي وطن
اي فداي خار خارت جان من
گر چه خاك ديگران بس دلكش است
دور از تو د نگاهم آتش است
تو نه خاكي مايه جان مني
هم تو جاني هم جانان مني
جان ما گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي آن كه چون تو پاك نيست
تو بمان اي كعبه ناموس ما
اي اميد خاطر مايوس ما
تو بمان اي سنگر آزادگان
زادگاه رادمردان جهان
(كليات، خاك فروش)
استاد وقتي از وطن سخن مي گويد، مي پنداري عاشق دلخسته يي است كه به محبوب دوست داشتني اش شعر مي سرايد:
اي كعبه عشق و خانه شوق
اي مهد جمال و معبد ذوق
اي خاك درت فروغ ديده
بر ديده چو توتيا كشيده
ماه من و آسمان من تو
مهر من و مهربان من تو
هر ذره تو مرا جهاني
هر قطره چو بحر بيكراني
چون مادر مهر پروري تو
صد بار از آن فزونتري تو
و اين محبت و دوستي تا جايي پيش مي رود كه به غيرت و تعصب مي كشد:
هر چيز كه هست در تو زيباست
زان مظهر حسن ذوق پيداست
گويند كه سويس ايشيايي
گويند كه كاليفرنيايي
خار تو ز گلشن جهان به
خاكت ز بهشت ديگران به
در چشم من از همه سري تو
ور هر چه نكو، نكوتري تو
بعد، چون مرد دنيا و دولت ديده است و از رمز سياست و توطئه هاي پنهان و آشكار عليه وطنش آگاه، دلصوزانه پند مي دهد. گويي اين پنديست كه به نام وطن، به مردمش مي دهد و از فاجعه يي قريب الوقوع آگاهشان مي سازد:
اما تو مشو به خويش مغرور
وز مدحت من مباش مسرور
از فتنه عصر باش آگاه
كاينجاست هزار چاه در راه
گيرم كه همه فرشته خويي
اهريمن دهر را چه گويي
اين پند استاد، پند جاودانه است. پندي است كه مردمان وطن ما در همه زمانه ها بايد آويزه گوش خود سازند، چه اين دهر هيچگاهي بي اهريمن نبوده است و نخواهد بود. اهريمناني كه در ادوار مختلف چشم به سرزمين ما دوخته و بر آن تاخته اند، اندك نبوده اند.
استاد در قصيده يي در سال ۱۳۱۵ خورشيدي در باب غزنه (عروس شهرها) گفته بود:
الا تو مهد دلبران و كشور شيران
قرارگاه بزرگان و خانه ابرار
الا تو مهبط علم و محيط فضل و هنر
الا تو قبه اسلام و قبله احرار......
سخنوران تو مرغان عرش را مانند
به جاي نغمه برآرند آتش از منقار
دل سنايي تو طرف ژرف دريايي است
كه ني كرانه پديد است مرو را نه كنار
و سال ها بعد هنگامي كه قرارگاه بزرگان و خانه ابرار زير سم ستوران استعمار سرخ لگد كوب مي شد، در شعر پردرد و گيرايي ديگري در حالي كه از خموشي جامع الازهر در برابر مصايب مردم مسلمان افغانستان در شگفت شده است، وطن خويش را بر كرسي نشينان آن مجمع بزرگ اسلامي چنين مي شناساند:
كشور ما كشور ارباب ايمان بوده است
قرن ها دين الهي را نگهبان بوده است
خانقاه عشق و خلوتگاه عرفان بوده است
سنگر مردان و ماواي دلبران بوده است
(خطاب به جامع الازهر، كليات، ص. ۲۱۸)
استاد در هر جا و درهر حالي كه بوده، با وطنش به سر بده و هر گاهي كه بنا به دلايلي دور از وطن به سر مي برده، باز هم ياد وطن در دلش زنده بوده است. وي زماني كه سفير افغانستان در جده بود، خود را در بند مي ديد. به ياد وطنش مي تپيد و مي سوخت و اين احساس، در جامه غزل زيبا و جاودانه اش از خامه سحرانگيزش چنين تراوش كرد:
ناله به دل شده گره راه نيستان كجاست
خانه قفس شد به من طرف بيابان كجاست
اشك به خونم كشيد آه به بادم سپرد
عقل به بندم فگند رخنه زندان كجاست
گفت پناهت دهد در ره آن خاك شو
آنكه شدم در رهش خاك بگو آن كجاست
روز به محنت گذشت شام به غم شد سحر
ساقي گلچهره كو نعره مستان كجاست
در تف اين باديه سوخت سراپا تنم
مزرعم آتش گرفت نم نم باران كجاست...
خوب و بد زندگي بر سر هم ريختند
تا كند از هم جدا بازوي دهقان كجاست
برق نگه خيره شد شوق ز دل رخت بست
خانه پر از دود شد مشعل رخشان كجاست
ناله شدم غم شدم من همه ماتم شدم
آن دل خرم چه شد آن لب خندان كجاست
ابر سيه شد پديدار باز به چرخ سخن
اختر برج ادب مرد سخندان كجاست
هم نظر بوعلي هم قدم بوالعلا
هم نفس رودكي هم دم سلمان كجاست
مرد نمير به مرگ مرگ از او نامجوست
نام چو جاويد شد مردنش آسان كجاست
استاد هنوز در جده بود كه بهار سال ۱۳۴۶ از راه فرا رسيد. و اما كجاست بهار وطن كه دل او را طراوت و تازگي مي بخشيد. استاد قلم بر كشيد و سرود:
نو بهار آمد و آبي ز سحابي نكشيد
غنچه بر شاخ نخنديد و نسيمي نوزيد
ابر آشفته نگسترد به صحرا دامن
سيل ديوانه در اين دشت گريبان ندريد
روزها گوش به آواز نشستيم و دريغ
يك صدا اين دل شوريده ز جايي نشنيد
و با حسرت از نوبهار وطن يادش مي آيد كه:
اي خوش آن خاك كه صحنش چو زمرد شده سبز
كوهسارش همه از برف سپيد است سپيد
نوبهار است و نشاط است و حريفان جمعند
سايه و روشن شان سايه بيد است و نبيد
ياد باد آنگه چو خورشيد بهاري مي تافت
مشعل شوق در اعماق دلم مي تابيد
و اما در سال ۱۹۷۹م يعني درست يازده سال بعد،‍زماني كه زمستان بيداد و ستم بر كشور چيره كشته، استاد خطاب به نوروز مي گويد كه در اين كشور نيايد. همان نوبهار دوستداشتني وطنش را كه حتي در جده، دلش به يادش مي تپيد، مي گويد كه درب خانه خونين افغان هاي ماتم زده ستمزده و دربند شده را دق الباب نكند:
گوييد به نوروز كه امسال نيايد
در كشور خونين كفنان ره نگشايد
بلبل به چمن نغمه شادي نسرايد
ماتمزدگان را لب پر خنده نشايد
خون مي دمد از خاك شهيدان وطن واي
اي واي وطن واي
گلگون كفنان را چه بهار و چه زمستان
خونين جگران را چه بيابان چه گلستان
در كشور آتشزده در خانه ويران
كس نيست بوسه زند بر رخسار يتيمان
كس نيست كه دوزد به تن مرده كفن واي
اي واي وطن واي
قرآن خدا را به ته پاشنه سودند
با داس جفا كشت اميد تو درودند
آميخته بازهر فضاي تو نمودند
آثار گران قدر ترا جمله ربودند
بر پا و سر ببستند رسن واي
اي واي وطن واي...
بلي، افغان ها ديگر بهاري ندارند و سايه سياه و شوم بدبختي كه استعمار به ارمغان آورده است، از سرشان كنار نرفته است. ديگر حتي در بهار گلي در وطن نمي رويد و مرغان غزلخوان اين چمن، لب از نغمه شادي فرو بسته اند و در انهار به جاي آب خون جاريست. ببينيم استاد اين احساس را در مسدس بهار خون چگونه بازتاب مي دهد:
وطن آمد بهار اما نه بينم گل بدامانت
نيايد نغمه شادي ز مرغان غزل خوانت
به جاي موج خون مي جوشد از انهار خندانت
به جاي لاله رويد داغ از طرف بيابانت
نسيم امروز با بلبل حديث عشق سر كرده
مگر وقت سحر بگذشته از خاك شهيدانت
چه شد كز پرتو خورشيد بوي مرگ مي آيد
يقين دارم كه تابيده به شهرستان ويرانت
غريو شهر مي آيد بجاي نغمه مرغان
مگر آتش زده صياد ظالم در نيستانت
وطن اي مامن ما مادر ما آشيان ما
بهار آرزوي ما بهشت جاودان ما
بهار امسال مي آيد به چشم ما سراپا خون
زمين خون آسمان خون اختران خون كوه صحرا خون
دريغا گشته ازدامان مادر تابه گورستان
جر خون سينه خون دل خون نگه خون چشم بينا خون...
دريغا چمع بيدردان به در ما نفهميدند
مسلمانان به حال زار ما ديدند و خنديدند
دريغا عروه الوثقي عشق انگيز ايمان را
بپاس خاطر كافر دلاني چند ببريدند
به بنگاه ملل دعواگران صلح و آزادي
بنام ما بساطي چند گستردند و بر چيدند
دروغي چند افزودند و لافي چند بنوشتند
دو سه سطر مزور در خلال صفحه پيچيدند
اندرز به دختران و پسران وطن، رهنموني مردم و تشويق شان به ترقي و پيشرفت كشور، آگاهي دادن از افتخارات گذشته و تاريخ و فرهنگ گرانبار شان از رسالت هايي است كه استاد خليل الله خليلي منحيث يك فرد با درد و وطندوست به خوبي و هدفمند در اشعار خود ، به اداي آن پرداخته است. وي در سال ۱۳۴۲ خورشيدي، روزي كه نشان پر افتخار معارف براي شان تفويض مي شد، در مسدسي كه قرائت كرد، گفت:
قدرت فرداي ما بر همت امروز ماست
همچنان كامروزه ما آورده ديروز ماست
ماضي ما مظهر صد پرده ساز و سوز ماست
سير تاريخ وطن استاد پند آموز ماست
زين كهن استاد داستان بايد آموختن
زين دبستان عبرت سود وز يان آموختن...
وقت آن آمد كه ما طرحي دگرگون افگنيم
ترس را از ساحه آمال بيرون افگنيم
نااميدي را ازين خانه به هامون افگنيم
بر سپاه جهل يكباره شبيخون افگنيم
راه روشن پيش روي ماست گامي تيزتر
صبح آمد اي جرس كن ناله شورانگيزتر
خطاب به اولاد وطن سال ها قبل از هجرت سروده بود:
نور چشم وطن اي بچه افغان افسوس
دل من داغ شد از دست تو اي جان افسوس
چند گويم به تو فرزند مسلمان افسوس
به تو اي عنصر افسرده بي جان افسوس
كيست جز تو كه كند گريه به ويراني تو
آوخ افسوس باين روز پريشاني تو
در سال ۱۳۱۰ خورشيدي در شهر زيبا و ادب پرور هرات خطاب به متعلمين آن ديار گفته بود:
هست وطن منتظر كار تو
مطمئن از فكرت بيدار تو
چشم براه دل هشيار تو
دل نگران تو آثار تو
قوم به اعمال تو دارد نگاه
قلب وطن بر تو كند تكيه گاه
و خطاب به دختر سرزمين ما گفته بود:
اي شاخه گل شكسته تا چند
اي سرو روان نرسته تا چند
اي مرغ بهشت خسته تا چند
در كنج قفس نشسته تا چند
بشكن قفس و چمن بياراي
معيار تو كار و بار تو بس
اخلاق نكو حصار تو بس
شرع نبوي شعار تو بس
اين شمع به رهگذار تو بس
در پرتو نور حق برون آي
(نمونه هاي فراون ديگري هم در اشعار استاد در اين باب وجود دارد كه من از بيم درازي سخن، از آوردن شان خودداري كرده ام و اين نمونه ها را كافي مي دانم).
گفتم كه وطن در اشعار استاد جايگاه ويژه و والايي دارد و نمي توان عشقي را كه در قلب استاد به وطنش شعله مي كشيد، تابع زمان خاصي ساخت و آن را به كدام دوره مشخصي از زندگي استاد نسبت داد. اما بدون شك در اشعار استاد خليل الله خليلي، پس از هجرت به پاكستان تغييري رونما گرديده است. بلي، در اشعار استاد، نه در عشق استاد به وطن. زيرا وطن استاد، پس از لشكركشي شوروي ها به كشور، ديگر آن كشور نماند. ديگر آن باغ و بوستان، آن يار و ياران، آن فضاي طرب زا و روح افزا نماند، بلكه به جاي لاله هاي سرخ در دشت و دمن كشور، قطره هاي خون دلير مردان آزاديخواه بر نشست و آن باغ و بوستان به آتشستاني مبدل گشت كه دل استاد را آتش مي زد. از اينجاست كه در اشعار پس از هجرت استاد، سوز ديگر و حال ديگر مي بينيم. بازتاب دردها و رنج ها، آلام و مصايبي را مي بينيم كه قبل از ثور ۵۷ بر مردم تحميل نگرديده بود. از اين است كه استاد هنگامي كه كشور زيباي خود را غرق در خون و آتش مي بيند، با شگفتي فرياد مي كشد:
اين خاك تر بخون شده ماتمسراي كيست
وين مرغ پر شكسته دل بينواي كيست
چون اژدهاي گرسنه دژهاي آهنين
بمب هاي مرگبار به صحن فضاي كيست
و دل استاد آنگاه بيشتر به درد مي آيد كه ملتش در خون و خاك مي تپد و نظاره گران خاموش از گلوي خود صدايي بر نمي كشند:
فرياد خلق تا بفلك رفت روز و شب
يكبار كس نگفت كه آنجا صداي كيست
و بالاخره:
گردي كه باد آورد از جانب وطن
جز چشم داغديده ما توتياي كيست
بلي، ميهن استاد ديگر با خاك و خون يكسان شده بود. چادر خواهران به خون آغشته و بر پاهاي شان زنجيري ز پولاد آتشين تاب داده و شاخ ارغوانش به روي خاك خميده گشته بود و يتيمانش در انتظار ديده مهرباني بودند كه سرشك از رخسار شان بزدايد.
دريغا، اين نه همان وطن است كه استاد در مخاطبه هندوكش با هيرمند، از زبان هندوكش اوصاف و افتخاراتش را بر شمرده بود:
ابروي زال زر از انوار برفم سيمگون
تيغ رستم از فروغ آفتابم برق دار
از گرامي خاك من برخاست شاهنشاه شرق
ميرابوالقاسم يمين الدوله فخر روزگار
از در ري تا در چين شهرها در شهرها
خسروانش پاي بوس و خواجگانش بنده وار
دامن مرد پرور پهلوي من شيرزا
خاك من ويس آفرين و ابر من محمود بار
كشور يعقوبيانم خانه ابداليان
شيرگيران جهان باشند از من يادگار
و اما بر تختگاه آن خسروان نامدار، سفيهان نوكرمآب تكيه زدند و كشور را به خون آغشتند:
بست ويران شد زرنگ از پا فتاد و طاق ريخت
تختگاه خسروان شد خوابگاه مور و مار
استاد وطن خويش را دوست داشت و اين عشق را در اشعارش به خوبي مي توانيم دريابيم، ولي وطنش را آزاد مي خواست. او نمي خواست كه وطنش در زير سم ستوران بيگانه ها درد بكشد و مردمش در قفس استعمار در بند باشند. وطن در بند، وطن مستعمره، وطني را كه به گفته اقبال سرنوشتش را ديگران رقم زنند، دوست نداشت. بهتر كه آن گلستان به آتشستان مبدل گردد تا اينكه در اختيار غول بيگانه درآيد. هنگامي كه ارتش سرخ به وطن تاخت و اشغالش كرد، گويي استاد يكبار ديگر جوان گشت و با الهام از تاريخ و افتخارات گذشتگان بيگانه ستيزش كه مرگ و نابودي را بر اسارت برتري مي دادند، جوان وطن را به جهاد فرا خواند و با لحن حماسي ندا در داد:
وطندار دلير من بنازم چشم مستت را
وطن در انتظار بازوي كشور گشاي تست
به خاك افگن بخون تر كن ببادش ده در آتش سوز
ازين بدتر چه مي باشد كه دشمن در سراي تست
نگاه آرزومند وطن سوي تو مي بيند
كه روز امتحان خنجر جنگ آزماي تست
ز فرياد تفنگت جز صداي حق نمي آيد
ز خيبر تا مدينه گوش ها وقف صداي تست
چه زيباتر ازين نقشي كه بيند ديده تاريخ
كه تو خنجر به كف دشمن فتاده زير پاي تست
خدا جويي وطنخواهي سرافرازي و آزادي
بخون شيرمردان نقش بر روي لواي تست
با بيم از طوالت كلام ، مي خواهم با تاكيد به اينكه وطن در اشعار استاد، درهر زمان جايگاه خود را داشته است، به قسمت هايي از چند شعر استاد اشاره كنم كه قبل از هجرت و بعد از هجرت در باره مناطق و شهرهاي وطنش سروده بود با مطالعه اين اشعار دقيقا مي توان دريافت كه حال دگرگون وطن، چگونه استاد را منقلب ساخته و اين انقلاب چگونه در اشعار نغز و شيوايش بازتاب يافته است.
در قصيده شيواي خود كه دل را به رقت آورده و اشك بر چشم مي آورد، بر ويراني شهر زيباي قندهار و خرقه پيامير اكرم (صلي الله عليه و صلم) چنين نوحه سر مي دهد:
...نگر بر قندهار نازنين ما كه با چشمت
عروس شرق را در پنجه اهريمنان بيني
فضا از آه مظلومان چو ار قيرگون يابي
زمين از خون محرومان همه لاله ستان بيني
بسا طفل گرسنه دور از دامان مادر ها
بجاي نوك پستان نيش خنجر در دهان بيني
رگ خون شهيدانست كز قلب زمين جوشد
اگر در بوستاني شاخه هاي ارغوان بيني
صداي دردمندانست گر بانگي بگوش آيد
سرشك بينوايانست گر آب روان بيني
بسلطان سرير طوس گو تا كي درين كشور
گريبان محمد را به دست ملحدان بيني
به هرات و مسجد جامع آن كه كعبه خراسانش مي گفتند، سروده بود:
اي قبله افتخار افغان
وي كعبه ثاني خراسان
آورده ز شاخسار طوبا
گلدسته طارم تو رضوان
هر صبح بپاي آستانت
العبد نوشته سربلندان
صاحب نظران شبانه ازعجز
بر خاك در تو جبهه مالان...
به كابل، قلب افغانستان گفته بود:
مي كند شفق گلگون آسمان كابل را
تا كند به خون تصوير داستان كابل را
افتاب آن مرده نوبهارش افسرده
سيل اشك و خون برده بوستان كابل را
آن نسيم مستانه تحفه مي برد هر شب
بر مزار مه رويان ارغوان كابل را
سرو سرنگون گشته سبزه تر بخون گشته
بخت واژگون گشته باغبان كابل را
چون كبوتر مجروح هر نفس بخون غلطد
مرغ دل جو ياد آرد آشيان كابل را
و اما زماني كه شعله هاي آتشي كه كشور را مي سوخت، بيشتر گرديد و درد وطن از حد بيرون، استاد از زبان يكي از آوارگان در حال مرگ، سرود:
چون به غربت خواهد از من پيك جانان نقد جان
جا دهيدم در كنار تربت آواره گان
گور من در پهلوي آواره گان بهتركه من
بيكسم آواره ام بي ميهنم بي خان و مان
همچو من اينجا به گورستان غربت خفته است
بس جوان بي وطن بس پيرمرد ناتوان
كشور من سخت بيمار است آزارش مده
زخم ها دارد نمك بر زخم آن كمتر فشان
از براي مدفن من سينه خاكش مدر
بهر من بر خاطر زارش منه بار گران
داغ ها دارد منه بر سينه اش داغ دگر
دردها دارد دگر بر پيكرش خنجر مران
رقص رقصان از لحد خيزم اگر آرد كسي
مشت خاري از ديار من برسم ارمغان
اي وطندار مبارك پي اگر اينجا رسي
جز خدا و جز وطن حرفي مياور بر زبان
و شايد اين بلند ترين مقامي باشد كه عاشق مي تواند به معشوق خويش قايل گردد، عاشقي كه مي خواهد به وصال معشوق نايل آيد و گرمي آغوشش را با تمام وجود احساس كند، از بيم آنكه مبادا او را بيازارد، درد هجر را به جان مي خرد و از نگراني پريشاني معشوق از وصل دير خواه خود مي گذرد.
به اميد آنكه روزي تابوت آن فرزانه مرد به وطن زيبايش منتقل گردد و زيارتگه رندان جهان گردد

 |+| نوشته شده در  Wed 28 Nov 2007ساعت 14:35  توسط پروانی  | 
 
  بالا