تبليغاتX
ارغوان


ارغوان

ادبی، هنری، سیاسی


                            داستان موش و گربه

نویسنده: یوسف ناظم (نویسنده هندی)

برگردان از اردو: عبدالرحیم احمد پروانی

 داستان موش و گربه، داستان خیلی قدیمی است. عمر این داستان به اندازه عمر موش و گربه طولانیست. ما با هر دوی شان پیوند داریم. با یکی از آن ها دوستی داریم، با دیگری دشمنی و این از آن جهت که هنگامی انسان خانه یی بنا می کند، هر دوی این حیوان این خانه را از آن خود دانسته در آن مقیم می شوند. خانه گربه آباد که با اجازه انسان در خانه مقیم می شود، اما موش ضرورتی برای گرفتن اجازه نمی بیند. گر چه حیوانات در مجموع به گرفتن لایسنس و اجازه نامه عادت ندارند، اما موش خو بیخی در قصه یی این گپ ها نیست و پروای قاعده و قانون را ندارد. انسان هر چه نان و روزی پیدا می کند، برای خودش کافی نیست، اما این موش... از این نان و روزی هم می زند و چاره خود را می کند. بدتر از آن کوپون هم ندارد، زیرا می داند که با کوپون آنقدر آرد روغن به دست نمی آید که به آن اهمیت قایل شد، ازینرو خود تپ و تلاش می کند و آنقدر آذوقه گرد می آورد که برای یک ده کوچک کافی می باشد. در کشور های دیگر این فعالیت موش ها، به مذاق شهرداری و دیگر مسوولین برابر نیست و به همین جهت است که دولت و مسوولین سخت مخالف موش ها هستند. شهرداری ها مستقیم به موش ها فهمانده اند که آن ها در جمله شهروندان  نمی آیند و باید نان و روزی خود را از جای و طریق دیگری کمایی کنند.

یکی از شهرداری ها برای دستگیری موش ها، لک ها روپیه برای ساختن تلک مصرف کرد، اما یک موش هم گیر نیامد. قدیم ها تلک ها هم طور دیگر بود، اما حالا موش ها  به سر و راز این تلک ها فهمیده اند و زود خود را در گیر نمی دهند، بتر از آن بین خود به حماقت انسان ها خنده هم می کنند که به عوض اینکه این قدر پول برای ساختن تلک مصرف می کنن، چرا به یک کار خوب دیگر به کار نمی اندازند.

شهرداری دیگری  برای کشتن هر موش یک مبلغ پول جایزه تعیین کرد. مطابق طرح این شهرداری، هر کسی که یک موش را می کشت، در برابرش پول می گرفت. وقتی خبر این طرح به گوش موش ها رسید، نه تنها از خنده روده کفک شدند، بلکه گفتند انسان ها را چه بلا زده که طرح های عجیب و غریب می ریزند. حتی اگر یک نفر موشی را هم بکشد، آیا لاشه او را گرفته از بازار عمومی عبور کرده به شهرداری می رود تا ده پیسه به دست بیاورد. آن هم در شهرداری که به خاطر این ده پیسه باید پیش ده مامور گردن پتی کند. این طرح نیز کارآیی نداشت و به باد فنا رفت و اما شهرداری یک شهر بزرگ، طرحی ریخت بسیار اساسی که حتی موش ها شگفت زده شدند و گفتند که چطور شد انسان ها این قدر هوشیار شدند و این فکر به کله شان خطور کرد. مطابق طرح این شهرداری، به هر کسی که یک موش را می کشت، یک تکت لاتری جایزه داده می شد. همین بود که در هر خانه کشتن کشتن موش ها شروع شد و حتی پیرزنان و پیرمردان که از بیکاری رنج می بردند، دست و آستین بر زدند و به موش کشی آغاز کردند. به اطفال عوض کارخانگی مکتب، تعلیم موش کشی می دادند. لاتری سه چهار نفر در قرعه، مستحق جایزه نیز گردید. با پول این جایزه چیزهای جدیدی از قبیل تلویزیون و یخچال به خانه های آنان آمد و دیگران این را دیده بیشتر از پیش به دنبال موش ها افتادند. در هر خانه سه چهار تکت لاتری موجود بود و خود شهرداری که از بیکاری نمی دانست چه کند و پول کارمندان خود را چطور بدهد، حالا فرصت سرخاریدن نداشت و حتی به کارمندان خود اضافه کاری می داد. موش ها تلفات بسیار دادند و تصمیم گرفتند که برای سعادت خود باید با این شهرداری ظالم کاررا تصفیه و خود را از شرش برهانند. موش هایی که در دیگر شهرها می زیستند، از قضیه خبردار شده، خود را نزد هم جنسان خود رسانیدند. تعداد این نوآمدگان بیشتر از تعداد موش های مقیم بود. کار به جایی رسید که شهر را موش گرفت.

حس اتحاد بین موش ها خیلی قویست. اگر چه موش ها هر کدام سوراخ های جداگانه برای خود می سازند، اما در زندگی روزمره معمولا با هم هستند. وقتی از سوراخ خود بیرون شده و می خواهند به خانه یی حمله کنند، دو سه چهار موش دیگر را نیز با خود می برند. در بین موش ها، موش خودخواه بسیار کم یافت می شود. آن ها اصل "زندگی کن و بگذار زندگی کنند" را به خوبی می دانند و مطابق به آن عمل نیز می کنند. تا حال دیده نشده که موشی با موش دیگر جنگ کند. موش ها آنقدرهوشیار هستند که بدانند قتل و قتال باعث نابودی خودی شان می شود (چیزی که انسان ها نمی فهمند)، اما انسان ها از موش ها بسیار چیزها هم آموختند. مثلا از سوراخ موش ها یاد گرفتند که چطور تونل بزنند. انسان ها از این تونل برای تخریب دشمن و عمرانی خود استفاده ها کردند.

می گویند که گربه خاله موش است. معلوم نیست که چطور این رتبه والا به گربه داده شده است، زیرا موش ها از نگاه هوش و منطق خیلی از گربه ها جلوتر هستند. اگر موش ها از لحاظ ظاهری، از قیافه زیبایی برخوردار نیستند، چه فرقی میکند، آن ها که ادعای شرکت در مسابقات زیبایی نکرده اند. اما ببینید، موش ها چقدر از همت بلند برخوردار هستند. از کمایی و آبله کف دست خود نان می خورند و هیچوقت گدایی نمی کنند، در حالی که گربه ها همیشه دست شان سوی دیگران دراز است. گربه ها آنقدر مغرور هستند که به همان غذایی که برای شان داده می شود، قناعت نمی کنند و شیر هم می خواهند. در حالی که بسیاری از کودکان شیر نمی یابند، باید صبح و شام برای گربه ها کاسه شیر آماده باشد. از بس که اینان با انسان ها زندگی کرده اند، خوی و عادت شان خراب شده است.  آنان آنقدر مغرورهستند که فکر می کنی رییس خانواده هستند. چندان وفادار هم نیستند، فقط شکل و قیافه شان قشنگ است و بس. اطفال اینان را زیاد دوست دارند و گاهی در آغوش این و زمانی در آغوش دیگری می خزند. در دنیایی از عیش و عشرت زندگی می کنند و حتی در بستر گرم و نرم می خوابند. شاید خواب هم می بینند، اما این ها به دیدن خواب چه ضرورت دارند؟ خواب دیدن که کار انسان هاست، که دل خود را به آن خوش می کنند. گربه ها به این خاطر خواب نمی بینند که هر چیزی می خواهند به دست می آورند.

گربه ها آنقدر استراحت طلب هستند که تا به حال کسی ندیده است که گربه یی برای خود خانه بسازد. همین استراحت طلبی و بیغم باشی شان است که حتی در دفاتر دولتی هم جای گرفته اند. در بسیاری از دفاتر دولتی گربه را به خاطری نگه می دارند که موش ها را شکار کنند. از آن جایی که ممکن نیست برای گربه ها معاش نقد پرداخته شود، برای شان ماکولات داده می شود و این ماکولات آنقدر زیاد است که گربه ها را تنبل ساخته و شوقی برای شکار موش نمی داشته باشند. گربه ها با دیدن دیگران که در دفتر می خوابند، بدآموز شده در کنجی می خزند و می خوابند. حتی کار شان به جایی رسید که رشوه خواری را شروع کردند. گاهی از یکی شیر می خواستند و زمانی از دیگری نان. باری، بعضی از کارمندان دفتر از دیدن عیش و عشرت گربه، حس حسادت شان تحریک شد و در راپور سالانه بر خلاف گربه چیزها نوشتند تا اینکه از دفتر اخراج شد.

گربه اگر چه از قیافه ظاهری خیلی معصوم به نظر می رسد، اما در حقیقت خیلی ظالم و ستمگر است. ناریال اگر چه در ظاهر سخت است، اما درونش نرم است، گربه ها اینطوری نیستند. گربه ها ظاهر رنگین و پشم های ابریشم گونه دارند و چنان در آغوش انسان ها جاخوش می کنند، گویی که فرزند انسان باشند، اما همین گربه ها دل خیلی بی رحم و ستمگر دارند. اگر زیاد گرسنه باشد، حتی چوچه خود را می کشد و می خورد. میمون ها لاشه چوچه های خود را تا چند روز در آغوش نگهداشته و سوگواری می کنند. پرندگان برای تغذیه چوچه های شان، ساعت ها پرواز می کنند تا دانه یی یافته و در دهان آنان بگذارند. کانگروی ماده را ببینید، فرزند خود را از خود دور نمی کند و همیشه در دستکول خود می گرداند. همه جانوران فرزندان خود را دوست دارند، صرف همین گربه است که از فرزند خود نفرت دارد و رهایش می کند.

موش ها به همین خاطر از گربه ها می ترسند، زیرا می دانند که گربه، گربه نی ، بلکه دراکولاست. مثله کردن موش ها و خون آن ها را نوشیدن، بازی سرگرم کننده گربه هاست. موش ها جهان را دیده اند و می دانند که شیر هم شکار می کند، اما شکار خود را قبل از خوردن، آزار نمی دهد. چلپاسه هم، حشرات و غیره را می خورد، اما قبل از خوردن، نمایش راه نمی اندازد، شکار می کند و می خورد و بس.

اما این گربه، شکار خود را گیر می اندازد، بعد رها می کند و باز می گیرد. این شکار نی که ظلم است، سمتگری است. آهسته آهسته کشتن و ظلم مداوم را گربه ها شاید از خانه انسان ها و از قصه های خشو و عروس یاد گرفته باشند.

زمانی موش ها از این کشت و کشتار و ستم گربه ها به جان آمدند و جلسه بزرگی تدویر کردند. در این جلسه فیصله شد که موش ها باید به گردن گربه ها یک زنگ بیاویزند که هر بار گربه نزدیک شان آمد، آنان آگاه شده خود را پنهان سازند. بعد این مشکل پیش آمد که خوب، گربه و زنگ هر دو موجود، اما کی زنگ را به گردن گربه بیندازد. زنگ که حلقه گل نیست که گربه مثل آدم ها ، آن را به خوشی به گردن خود بیندازد. در این کار خطر جان است. همین بود که این فیصله تطبیق ناشده باقی ماند. آوردن اصلاحات و دگرگونی، شجاعت و دلیری می خواهد. به هرحال، زندگی ادامه یافت و آهسته آهسته تغییراتی رونما گشت. حتی می بینیم که انسان ها نیز حالا از کسانی می ترسند که قبلا از آن ها می ترسیدند. مثلا، حالا استاد از شاگرد می ترسد. اگر استاد شاگردی را ببیند، راهش را کج می کند تا با او مقابل نشود. کارفرما از کارگر می ترسد. شوهر از خانم و پدر از فرزند و دولت از ملت در هراس است. این ها آنقدر از یکدیگر می ترسند که گویی یکی شان انسان باشد و دیگرش نه. وضعیت جنگل نیز تغییر خورده است. در زمانه های قدیم شیر فقط از شیر می ترسید، اما حالا شیر از گرگ نیز می ترسد. روباه ها خیلی شجاع شده و طرف هر کس جشم می کشند. گربه ها نیز از این دگرگونی گربه ها نیز بی نصیب نماندند. حالا گربه ها هنگامی که موش را می بینند، در یک گوشه می نشینند. اوضاع خانه ها نیز تغییر کرده است. حالا کمتر کسی به گربه ها کاسه شیر پیش می کند. آذوقه و دیگر تسهیلات نیز برای شان به مشکل دستیابی می گردد. اما از طرف دیگر وضعیت موش ها خیلی خوب شده است. تمام گدام ملت برای شان باز است. حتی به ورزش نیز رو آورده اند و پنداری حالا گربه ها را طاقت مقابله با ایشان نیست. ورزش هم کار خوبیست، اگر گربه با انسان ها همصحبت نمی شد و تنبلی را کنار می گذاشت، به این سرنوشت دچار نمی شد. او می توانست با کنار گذاشتن تنبلی، سر پای خود بایستاد و از دیگران طالب کمک نشود. حالا وضعیت گربه به جایی رسیده است که سر راه انسان ها ظاهر نمی شود، حتی اگر با انسان روبرو هم شود، انسان پروایش را ندارد. گربه یی که از موش بترسد، کی به گربه می ماند. حالا وضعیت اینطور است که اگر موشی سر راه انسان ظاهر شود، انسان فکر میکند که از آن راه بگذرد یاخیر؟ اما این آخر کار نیست. زمانی خواهد رسید که اگر انسانی سر راه موشی ظاهر گردد، موش در این فکر خواهد شد که از آن راه بگذرد یا خیر؟

پایان

نوشته شده در Mon 24 Dec 2007ساعت 15:18 توسط پروانی| |


Design By : Night Skin