تبليغاتX
ارغوان


ارغوان

ادبی، هنری، سیاسی


زندگی ما سالهاست با از اینجا به آنجا رفتن ها شناسایی شده است. روزها در ارغوانی که در پرشین بلاگ رویانده بودم، قلم زدم. دریغا از مدتی پرشین بلاگ گویا هک شده است. می گویند چند خرابکار عراقی آن را هک کرده است. به گفته اردو زبانان «ستم ظریفی» در اینست که چند عراقی سرویس وبلاگ دهی یک ایرانی را هک می کنند، اما ضررش به افغان ها می رسد. البته از اینکه در آن بوستان، نهالی از ما را نیز اجازه رویش داده بودند، مشکوریم. اما نمی توانم اشک های تاسف ، بر بدبختی خود  نریزم. آخر همه نوشته های من که بدبختانه کاپی  شان را نداشتم و درج آن وبلاگ  ww.arghavaan.persianblog.com بود، از دست رفت. من تنها نیستم، بدون شک بسا نویسنده های خوبتر از من در آن جا وبلاگ داشتند، اما اینک نوشته های شان که بدون شک با ارزشتر از نوشته های من بودند، از دست رفتند. حداقل از دید ما غایب ماندند.
بدبختی ما یکی دو تا نیست، ما با وجود ادعای فرهنگ چند هزار ساله، در حقیقت در فقر فرهنگی عجیبی دست و پا می زنیم. می دانید خالد حسینی نویسنده افغان، کتابی نوشت به نام گدیپران باز. این کتاب را او به انگلیسی نوشت و یک ایرانی آن را به فارسی ترجمه کرد که الحق از عهده ترجمه آن به خوبی بدر شد، اما طبعا در ترجمه از اصطلاحات فارسی مروج در ایران استفاده کرده است. مثلا گدیپران باز را بادبادک باز ترجمه کرده است. یا هزاره را که نام قومی از اقوام شریف افغانستان و اسم است در بسا جا ها هزاره ای آورده است از اصطلاحات دیگر چون پخمه، بلغور ، پول توجیبی و غیره که در نوشته دیگری فهرست آن را خواهم آورد (ان شاء الله)، می گذرم. این داستان به شکل پاورقی در مجله یی که دانستنیها نام دارد و در ونکوور به نشر می رسد،  چاپ می شود. داستان دیگری نیز به نام شوهر آهو خانم که نویسنده اش علی  محمد افغانی نام دارد، آن مجله را زینت می دهد. چنانکه از نام نویسنده پیداست  از افغانستان است. اما  بسا کسان چیزخوان و چیز نویس ما از موجودیت او بی خبراند.
خوب، حالا منی که از افغانستان هستم باید ترجمه فارسی ایرانی داستان وطندار خود ما را بخوانم و بسیار گپ هایش را نفهمم!
جنگ ما را نیز دیگران پیش می برند. تنها جنگ نی، آن قدر مشاورین و کارشناسان خارجی امروز در کشور ما زیاد شده که کارهای دولتی را نیز می توان گفت آن ها پیش می برند.  ما بیشتر به تماشاچیان شباهت داریم. دیگران برای ما کار می کنند و ما صرف تماشا می کنیم و گاهی هم از نحوه کار و اجراات شان ناراضی هستیم.
به هر حال، حرف ما روی هک شدن پرشین بلاگ بود. از سرویس وبلاگ دهی بلاگفا نیز  باید سپاسگذار باشم که زمینه قلم زنی را برای من و ما  فراهم کرده است. اما خدا خیر ما را پیش کند. می ماند دعا کنیم که بلاگفا به سرنوشت پرشین بلاگ یا مصیبت فیلتر یا سانسور مواجه نشود، نمی دانم. امیدوارم.
باری، توانستم مطالب خود را از شاخه های ارغوانی که در پرشین بلاگ داشتم، بچینم و در ارغوان بلاگفا پیوند دهم. برای خواننده گان عزیزی که این مطالب را  خوانده اند، می دانم که مطالعه مجدد و شاید هم دیدن آن ها کسالت آور باشد. اما به هر حال باید مطالبی که در آنجا داشتم، در اینجا ذخیره می کردم.
به هر حال، ارغوان باز هم و این بار در سرویس وبلاگ دهی بلاگفا و آریانا سر کشید
. از خدای بزرگ توفیق می خواهم تا در کاری که در پیش گرفته ام، مرا یاری رساند که نیتم نیک است.
نوشته شده در Wed 28 Nov 2007ساعت 15:27 توسط پروانی| |

مترجم: عبدالرحيم احمد پروانی - ونکوور

 

نويسنده: دکتر شريف حسين قاسمی *

ميرزا اسدالله خان غالب از شاعران مشهور و توانای هندوستان است که به زبان های فارسی و اردو شعر می سرود. وی در سال 1796 ميلادی در آگره ديده به جهان گشود و در جوانی به دهلی رفت و در همانجا وفات يافت.

غالب با وجود آن که پدر شعر اردو خوانده می شود، ولي اشعار فارسی خود را نسبت به اردو برتر می داند، چنانکه می گويد:

فارسی بين تا ببينی نقش های رنگ رنگ

بگذر از مجموعه ی اردو که بيرنگ منست

غالب از جايگاه ويژه يی در بين پارسی گويان برخوردار می باشد. وی در غزل، قصيده و مثنوی طبع خود را به آزمايش گرفته و اشعار نغزی سروده است. نمونه هايی از گفتار وی:

ما نبوديم بدين مرتبه راضی غالب

شعر خود خواهش آن کرد که گردد فن ما

* * *

فرجام سخن گويی غالب به تو گويم

خون جگر است از رگ گفتار کشيدن

* * *

سخن ما ز لطافت نه پذيرد تحرير

نشود گرد نمايان ز رم توسن ما

* * *

بود غالب عندليبی از گلستان عجم

من ز غفلت طوطی هندوستان ناميدمش

* * *

 

ضرب المثل مشهوری می گويد: «هنگامی که مرگ شمع نزديک می شود، به تپش می افتد». ادبيات زبان فارسی در عصر غالب نيز به چنين سرنوشتی دچار شد. در نيمه اول سده ی 19 حتی نگاهی گذرا به ادبيات فارسی اين نتيجه را به دست می دهد که ادبيات در اين زمان، چه از لحاظ کميت و چه کيفيت، نسبت به ادوار گذشته مقامی رفيع داشته است. شايد رشته يی در ادبيات فارسی نمانده باشد که ادبا و شعرای اين عصر طبع خود را در آن نيازموده باشند. علاوه بر آن، نمونه ی کتبی را که در اين عصر به نگارش درآمده اند، در هيچ يک از ادوار گذشته نمی يابيم.

پس از وفات غالب دهلوی (1285 م)، دانشمندی چون علامه اقبال لاهوری پا به ميدان گذاشت که زبان فارسی - به حق – به وجودش افتخار می کند. او فردی است که کلامش هنوز هم در محراق توجه ی صاحبنظران زبان فارسی قرار دارد.

اين حقيقت به همگان آشکار است که دربار شاهان هندوستان، همواره حامی زبان و ادبيات فارسی بوده است. فارسی، زبان رسمی دربار شمرده می شد که در نتيجه تعداد زيادی از دانشمندان و شعرا، وابسته به دربار بوده و در رشته های مربوط به خود خدمات علمی و ادبی انجام دادند.

از آنجايی که زبان و ادبيات فارسی رابطه ی تنگاتنگی با دربار داشت، سرنوشتش نيز با سرنوشت دربار گره خورده بود.

در نيمه ی سده نوزده پس از آن که انگريزها* حکومت نامنهاد مغول را برانداختند و ايالاتی به صورت آزاد و نيم آزاد تحت حاکميت آن ها درآمد، زبان فارسی نيز راه زوال تدريجی را در پيش گرفت.

در اواخر سلطنت مغول، در اثر بی دست و پايی سلاطين، فرمانروايان محلی و ديگر افراد مقتدر که گماشتگان خود سلاطين بودند، پيوند خود را با حکومت مرکزی گسستند و به شکل حکمرانان آزاد و مستقل به فرمانروايی پرداختند. به همين سبب افزون بر سلطنت دهلی، مراکز قدرت ديگری (دربارها) در مناطق مختلف به وجود آمد.

حکمرانان مسلمان و غيرمسلمان اين دربارها زبان و ادبيات فارسی را مورد حمايت قرار دادند. علاوه بر دربار دهلی، مراکزی چون رامپور، اوده، حيدرآباد، بهوپال، ملتان، لاهور، عظيم آباد و غيره، سخاوتمندانه راه حمايت شعرا و ادبای زبان فارسی را در پيش گرفتند.

در اثر حمايت از زبان و ادبيات فارسی، اين زبان در اين زمان بيشتر از پيش فرصت رشد و بالندگی يافت.

در نيمه اول سده نوزده (1857 – 1806) در حدود يکصد شاعر و اديب زبان فارسی در مناطق مختلف هندوستان به آفرينش آثار ادبی اهتمام داشتند که امروز بيش از پنجاه ديوان و ساير آثار منظوم آن زمان، در کتابخانه های هندوستان و ديگر کشورها موجود است. به همين ترتيب نام حدود پنجاه تن از شعرايی که شعر فارسی را زنده نگهداشتند و ما به آثارشان دسترسی نداريم، در تذکره ها و ساير منابع ثبت است. شعرای اين زمان در غزل، رباعی، مثنوی و ديگر بخش های مختلف سخن طبع آزمايی کرده اند.

غلام محی الدين شايق (1249 ه)، صهبايی (1274 ه)، غالب دهلوی (1286 ه)، شاه نياز احمد نياز بريلوی (1250)، چندو لعل شادان (1261 ه)، مومن خان مومن (1261 ه)، قاضی محمد صادق اختر (متولد 1201 ه)، مولانا فضل عظيم (1857 ه)، ابن مولوی فضل امام (1243 ه)، شاه تراب علی تراب (1275 ه)، مفتی صدرالدين آزرده (1285 ه)، مصطفی خان حسرتی شيفته (1286 ه)، صاحب علم مار هروی (1288 ه)، الفت حسين شاه فرياد (1297 ه)، سيد مظفر علی اسير (1299 ه)، محمد يارخان آفی، بساون لعل شادان و غيره را می توان از شمار شاعران نامور و چيره دست اين عصر به شمار آورد.

در صف شاعران اين عصر، غالب مقام ويژه يی دارد. دليل اساسی آن اين است که شعر فارسی غالب، بازگو کننده ی گذشته پر عظمت يکهزار ساله ی اين زبان است. او فارسی را در قلمرو يد خود می دانست. به قول خودش، محقق اين زبان بود و ميزان آن را در دست داشت. اگرچه دراثر خود (قاطع برهان) از لحاظ زبانی بعضی اشتباهاتی را مرتکب شده است، با وجود آن با جرئت می توان گفت که زبان و تاريخ ادبيات فارسی و غيره مسايل آن را می دانست و تلاش علمی و خستگی ناپذيری را که در راه فهميدن و فهماندن آن انجام داده است، باب مهم و فراموش ناشدنی يی را در تاريخ علمی و ادبی اين زمان تشکيل می دهد.

صهبايی با درنظر داشت همين نکته گفته است:

چو ديدم غالب و آزرده را از هند صهبايی

به خاطر هيچ ياد از خاک ايرانم نمی آيد

 

مومن خان مومن آنچنان در فارسی دسترسی داشت که ايرانيان او را ايرانی می پنداشتند. مومن خان به خانواده يی از اولياء الله تعلق داشت که به هر صورت ممکن برای برقراری و حفظ مناسبات سده های وسطی در هند می کوشيد.

با چنين برداشت فکری که اين خاندان داشت، مومن خان نمی توانست در برابر غلبه ی روز افزون انگليس در هند خاموش بماند. به همين علت است که هم ميهنانش را به مبارزه عليه تسلط نيروی خارجی فرا می خواند:

 

اين عيسويان به لب رساندند  جان من و جان آفرينش

تا چند بخواب ناز باشی فارغ ز فغان آفرينش

مومن شده همزبان عرفی    از بهر امان آفرينش

برخيز که شور کفر برخاست ای فتنه نشان آفرينش

 


طرز بيان و هدفی که در اين منظومه نهفته است، مومن را در تاريخ شعر فارسی در جايگاه ويژه يی قرار می دهد.

انگريزها به هندوستان آمدند و سلطه شان نيز در اين ديار استقرار يافت. آنها برای استحکام سلطه ی خود به تلاش برای آموزش آثار علمی، ادبی، فرهنگی و سياسی سده های ميانه هندوستان دست زدند و از آنجايی که زبان فارسی وسيله يی مهم در اين راستا به شمار می رفت، ناگزير به زبان فارسی توجه کردند. در نتيجه بعضی از دانشمندان اروپايی اين زبان را فراگرفتند و در تاريخ زبان فارسی اولين بار در همين عصر، اروپايی ها به فارسی شعر سرودند و آثار علمی از خود به يادگار گذاشتند.

فرانسوا گودلين يا گودليپ کوينس به فارسی شعر می سرود، اما نثر او بهتر از شعرش بود. کوينس آثار متعدد منظوم و منثور به زبان های فارسی و اردو از خود به جا گذاشته است. از آن شمار منظومه ی «ظفرالمظفر» اوست که طی آن اوضاع سياسی 1857 م شرح داده شده است.

«مفتاح التواريخ» ويليم بيلی آنچنان مشهور است که نيازی به معرفی ندارد. قطعات بی شمار تاريخی که در اين کتاب آمده است، گويای تسلط تام اين نويسنده بر شعر فارسی است. اما خود او با شکسته نفسی در اين مورد می نگارد:

«اگرچه مؤلف را در گفتن شعر و سخن دست گاهی نيست، اما از آنجا که بعضی اوقات جهت طبع آزمايی تاريخی چند نوک ريز اين هيچمدان گرديده، آن همه را در مقام خودش در ضمن اين اوراق ثبت نمود.»

در اين عصر، شاعران اکثراً به هر دو زبان فارسی و اردو طبع آزمايی می کردند و اين يکی از ويژگی های اين زمان بود. اهل علم در اين عصر به شعر اردو چنان توجه نشان دادند که حتی شعرای ايرانی الاصل دواوين خود را به اين زبان ترتيب می کردند. محمدرضا متخلص به نجم با خانواده ی خود از اصفهان به هندوستان آمد. محمد رضا به هر دو زبان اردو و فارسی شعر می سرود که در ديوانش ثبت می باشد.

اين درست است که زبان فارسی راه زوال را می پيمود، اما هيچکس منکر اهميت ادبی، علمی و اخلاقی آن نبود. در اين عصر در شمار فارسی دانان و حاميان اين زبان هم کاهش بخصوصی به ميان نيامده بود.

منشی عبدالکريم مؤلف تاريخ پنجاب اثر خود را از آن جهت به فارسی ترجمه کرد که زبان فارسی زبان مطبوع و محبوب هندوستان بود. در همين باره می گويد:

«چون اهل هندوستان را فارسی مطبوع و مرغوبست، لهذا از اخبار اردو درين زبان ترجمه نمود.»

شگفتا که آينده ی زبان فارسی در هندوستان شمالی، جايی که زبان و ادبيات فارسی از صدها سال پيش رواج داشت و اين زبان بر ذهن و قلم شعرا و ادبا، علما و دانشمندان اين خطه فرمان می راند مواجه با خطر گشت. برخلاف در هندوستان جنوبی، به ويژه کرناتک، توجه غيرمنتظره يی به زبان فارسی صورت گرفت. نوابان بلند پايه ی کرناتک در اين عصر جان تازه يی به زبان فارسی بخشيدند. والاجاه پنجم محمد غوث خان متخلص به اعظم (1855 – 1843م) خود شاعر و اديب بود و از شعراء حمايت می کرد. در اين مجالس که هفته ای يکبار داير می گرديد، تنها اشعار فارسی خوانده می شد و بدون اجازه ی نواب صاحب کسی حق اشتراک در اين مجلس را نداشت.

شيرين سخن خان متخلص به راقم و مولوی ميران محی الدين قادری واقف، داوران اين مجلس و سيد محمد خالص منشی آن بود. مصراعی انتخاب می شد و تنها شاعرانی شعر خود را به استقبال از آن می خواندند که نواب صاحب ايشان را اجازت می داد. اشعاری که در مجلس خوانده می شد، به اشاره ی نواب صاحب مورد نقد قرار می گرفت و اگر بحث در پيرامون موضوعی به درازا می کشيد و با مداخله ی داوران نيز حل نمی گرديد، آن را به نواب صاحب رجعت می دادند و رأی او برای همه قابل قبول بود.

مرتضی بينش يکی از اشتراک کنندگان اين مجالس در مورد اين مجالس چنين گفته است:

گفتم غزل اين بزم سخن را به مثل

هر يک بيتش خوش است و بی عيب و خلل

شد مطلع او اعظم و مقطع راقم

 واقف و قدرت دو فرد چيده ز غزل

در سده نوزده برای شعرا فرصت آن ميسر گشت تا زيبا رويان انگريز را ببينند. برخی از آنان اين زيبا رويان را «صنم» خواندند.

شاه تراب علی تراب با وجود آن که از ستم فرنگی ها شکوه داشت، باز هم زيبارويی را از اين قوم در دل جا داده بود:

دل بزلفش ندهی، قيد فرنگست تراب  گر به اعجاز مسيحی صنم انگريز است

با انتشار سيستم اداری انگريزها، بعضی از اصطلاحات انگليسی بدون اراده مورد استفاده قرار گرفت. در اين عصر اصطلاحات انگليسی وارد زبان فارسی گرديد که در زمان های قبلی چنين چيزی ديده نشده بود. بهترين گواه اين ادعا، آثار منظوم و منثور خود غالب است.

با وجود ناتوانی اقتصادی و سياسی و بی امنيتی هندوستان در سده ی 19، شاعران و ادبايی از ايران به هندوستان آمدند و در رشته هايی که مشغول بودند، به فعاليت آغاز کردند.

به هر حال به اين امر بايد اعتراف کرد که در اين عصر شاعران ايرانی همچو غزالی مشهدی، نظيری يا ابوطالب کليم که جايگاه ويژه يی در شعر فارسی دارند، در هندوستان ديده نمی شوند.

ميرزا محمدخان متخلص به نصيبی (سال وفات 1845 م) فرزند موسی بيگ که فتحعليشاه قاجار لقب «فخرالشعراء» را برايش اعطاء کرده بود، به هندوستان آمد و در اوده، به دربار غازی الدين حيدر راه يافت. نصيبی مؤلف منظومه يی است به نام «چندارانی» يا «بحر وصال» که در آن داستان عشق ملک خورشيد و چندارانی بيان شده است.

در اين عصر شمار زيادی از شعرا، داستان های هندوستانی را در قالب نظم و نثر زبان فارسی درآوردند، از آن شمار می توان از ستی بنو، مرزا صاحبان، داستان کامروپ و کام لتا، بی تال پچيسی، هير رانجها، داستان های طوطی نامه، سنگهاسن بتيسی، پدماوت، سوهنی مهی وال، نل و دمن و غيره نام گرفت.

فيضی فياضی – ملک الشعرای دربار اکبری، قبل از همه داستانی را از مهابهارت به نام نل و دمن به فارسی درآورد. گمان می رود که پيش از او شاعر يا اديب ديگری اين داستان را به زبان فارسی بيان نکرده است. در نيمه اول سده ی نزده، عبرتی عظيم آبادی اين داستان را به نام «اعجازالمجت» به نثر فارسی درآورد و به اين ترتيب اين عصر را در برابر زمانه های پيشين امتياز خاص ادبی بخشيد.

بی تال پچيسی مجموعه ی داستان هايی است که در کتاب معروف سنسکريت – کتها سرت ساگر – آمده است. مهاراجا ادهو کيشن که «انوار سهيلی» را به زبان پنجابی ترجمه کرده است، تصميم داشت اين داستان ها را به فارسی ترجمه کند، ولی با مرگ زودرس او اين کار ناتمام ماند.

از جمله اين داستان ها او تنها موفق به ترجمه سه داستان نشد. سه داستان باقی مانده بعد توسط برادرش اندرکشن بهادر، پيوست مقدمه يی در سال 1840 م به پايه اکمال رسيد. اين داستان ها در ادوار پيشين به فارسی ترجمه نشده بودند.

در اين عصر در خاندان شاهی تالپور در سنده، مير صوبه دار خان فرزند مير فتحعلی خان تالپور، علاوه بر ديوان اشعار فارسی خود، به پيروی از خمسه نظامی خمسه يی سرود که مشتمل بر اين مثنوی هاست: فتح نامه، سيف الملوک، خسرو و شيرين، ماه و مشتری و جدايی نامه.

در نيمه نخست سده 19، کتاب های متعدد تاريخی نيز به زبان فارسی به نگارش درآمده است. تاريخ عمومی جهان، تواريخ هندوستان و تاريخ بعضی نواحی هندوستان، تاريخ سلسله ی بعضی فرمانروايان هندوستان، در اين دور به نگارش درآمده است.

تواريخی که در اين عصر به زبان فارسی نگاشته شده است، از لحاظ کميت از مجموعه کتب های تاريخ پنجاه سال گذشته به مراتب زيادند.

زبدة الاخبار اثر غلام محی الدين خان قادری، سراج التواريخ اثر نور محمدف جوامع التاريخ اثر قاضی فقير محمد، مراة گيتی نما اثر کريم خان جهجری، مراةالاحوال جهان نما و غيره از شمار آن تواريخ عمومی اند که در عصر غالب به زبان فارسي به زيور نگارش آراسته گرديده اند.

در اينجا ذکر مراةالاحوال جهان نما ضروری به نظر می رسد. مؤلف اين اثر پر اهميت، احمد بن محمدعلی بن محمد باقر اصفهانی معروف به بهبهانی می باشد. وی به خاندان معروف مجلسی تعلق داشت و در سال 1777م در کرمان به دنيا آمد. پس از ختم تحصيل در سال 1787م به هندوستان آمد و پس از سفر به مناطق مختلف بالاخره در عظيم آباد رحل اقامت افکند. بهبهانی مؤلف کتاب های زيادی بوده و از مراةالاحوال به نام کتاب مورد علاقه ی خود نام می برد.

مراةالاحوال جهان نما علاوه بر تاريخ سياسی معاصر، تاريخ اجتماعی و فرهنگی هندوستان را نيز دربر دارد. بهبهانی درباره ی جشن ها، ديدنی های خود را بيان کرده است. چنانکه در مورد نوروز می نگارد:

«قبل از نوروز سلطانی نيک ماه می شود و بزرگان مجلس خود را به رنگ زرد آرايند و عامه ی خلايق تمام رخوت خود را زرد کنند و به يک ديگر تهنيت و مبارکباد گويند. اين نيز در ميان مسلمانان اندک رواجی گرفته است.»

«تاريخ سعادت جاويد» اثر هر نام سنگه «اشرف التواريخ» اثر کشن ديال کهتری دهلوی، «تاريخ ممالک هند» از کوه مان سنگه «منتخب التواريخ» از سداسکه لال و غيره، از آثاری است که در باب تاريخ عمومی هند در عصر غالب به رشته نگارش درآمده اند.

محمدرضا متخلص به نجم که در بالا به او اشاره رفت، دانشمنديست که در اين عصر بيشترين آثار را دارد. او دايرة المعارفی به نام «بحر ذخار» ترتيب داد که کتاب های فراوانی درباره ی موضوعات مختلف را دربر دارد. به دواوين اين شاعر به زبان های فارسی و اردو که امروز مفقود می باشند، نيز اشاره رفته است.

مظاهر الاديان، مظاهر العالم، مجمع الملوک، اخبارات هند، نغمه، عندليب، مفاتيح الرياست و زبدةالغرايب از جمله آثار اوست که نسخ خطی شان امروز در کتاب خانه های مختلف موجود است و گواه تبحر علمی نويسنده به شمار می رود.

تاريخ نويسی در هندوستان بيشتر با دربار پيوند داشت. به صورت کل، آثار تاريخی به فرمايش پادشاهان، حکمرانان و وزرا نگاشه می شد. بناء هيچ مورخی را يارای آن نبود که از حالات اجتماعی و سياسی کشور انتقادی، ولو بجا هم به عمل بياورد. پس از آن که انگليس ها به وقار و اعتبار حکمرانان ضربه وارد کردند و شان و شوکت شان را از بين بردند، مردم عام از بی تفاوتی قدرتمندان آگاه گرديده و در نتيجه به ابراز نظر در پيرامون کارهای نيک و بد آنان پرداختند. در اين عصر کتابی به نام فراست نامه به نگارش درآمد که از اين رهگذر از ديگر آثار متمايز بود، زيرا در آن اوضاع سياسی و اجتماعی زمان شديداً مورد انتقاد قرار گرفته بود. مؤلف فراست نامه شخصی به نام دين محمد است. درباره ی اين نويسنده تاکنون معلوماتی در دست نيست. دين محمد در اين کتاب از عقبمانی علمی و فنی هندوستانی ها سخن گفته و ابراز تأسف کرده و از پيشرفت و ترقی انگليسی ها تجليل به عمل آورده است. شيوه ی بيان مؤلف خيلی بلند و رساست و از همين سبب اين اثر در عرصه ی تاريخ نويسی فارسی مستلزم تحقيقات جداگانه می باشد. درباره ی عقب ماندگی علمی هندوستانی ها مؤلف چنين می نويسد:

«با وجود اين تهی مغزی، لاف از دانش انگريزی زده، جز نقل اصلی ندارند. اي کاش که ره سپر فراست انگريزی در رياست و سياست مدنی می بودند و رياضت بدنی می کشيدند تا به اين ذلت و خواری و ناهنجاری و گرفتاری نمی رسيدند. کار امارات را به جايی رسانيده اند که با وجود دولت و ثروت، غلام حلقه به گوش و غاشيه ی عبوديت بر دوش انگريزان شده، شرم از نامردی و کم همتی خود نمی کنند.»

بهادر شاه ظفر نيز از تيغ انتفاد دين محمد به دور نمانده، چنانکه درباره اش می نگارد:

«تهيدستان اگر به دولت می رسند و دست قدرت می يابند، سه چهار زن می کنند، بلکه درين زمان متمولان از صدها می گذرانند. چنانچه الان بهادر شاه ظفر که چون سلاطين ديگر دست قدرت ندارد، هرهفته نکاح جديد می نمايد. با وجود که ضعف شيخوخيت بر طبعش مستولی است، مگر حرصش غالب.»

مفتی عالی الدين لاهوری در «عبرت نامه» خود که تاريخ سکه ها را در بر دارد، ديگر مورخين اين دوران و روش جانبدارانه ی آن ها را در تاريخ نويسی، مورد انتقاد و مذمت قرار داده است. وی طی تبصره يی پيرامون «عمدة التواريخ» لاله موهن لال می نگارد:

«لاله موهن لال نامی سکنه ی لاهور کتابی در اين باره نوشته که به تطويل انجاميده و به سبب هم مذهبی اکثر مقامات رعايت نموده، از نفس الامر برکنار مانده و در آن سوای ايجاد و ذکر ملک گبری سنگهان ديگر چيزی مندرج نيست.»

وی درباره ی کتاب های تاريخ امر ناته پندت کشميری دهلوی و بوتا شاه چنين ابراز نظر می کند:

«و هم ديوان امر ناته پندت کاشمير دهلوی کتابی نوشته که آن مثل وقايع ساليانه به عبارت مختصر و مغلق بوده که مطالعه اش در برآوردن مطالب، شايق را به دقت می اندازد.»

و درباره اثر بوتا شاه:

«و نيز بوتا شاه نامی از سکنه ی لودهيانه کتابی نوشته که با وصف متانت و رنگينی فقرات، به سبب تطويل اکثر مطالب در آن مهمل مانده و سامع را جز سمع خراشی از آن حاصلی نيست.»

اثر غالب به نام «دستنبو»، در نثر فارسی مقام خاصی دارد. غالب در اين کتاب خود تلاش ورزيده تا هرچه بيشتر واژه های ناب فارسی را به کاربرد و از کاربرد واژه های متداوله عربی در زبان فارسی دوری جويد.

اينکه اين روش غالب تا چه حد مناسب بوده و او در اين کار تا چه اندازه موفق بوده است، به بحث مفصلی ضرورت می افتد که در اين مقال جای آن نيست.

حين بررسی تاريخ نويسی اين عصر ذکر اين نکته نيز ضروری است که بعضی از حکمرانان انگليسی نيز به تاريخ گذشته و معاصر هندوستان علاقمندی نشان داده و دانشمندان مختلف هند را مأمور تدوين تاريخ سياسی هندوستان ساخته بودند. قاضی محمد صادق اختر به فرمايش املت مورخ معروف «مخزن الجواهر»، سيدمحمد باقر علی خان برای هنری پدکوک تاريخ «هنری»، التفات حسين خان برای سر هنری رسل «نگارستان آصفی» و منشی عبدالرزاق به خواهش جنرال جان ملکم تذکره «نرمل» را تأليف کرده اند.

نکته ی ديگر در ترتيب تاريخ سياسی در عصر غالب اين است که مورخين در آثار خود از مأخذهای موجود که به زبان های مختلفی بودند، نيز استفاده برده اند.

موضوع ديگر قابل دقت اين است که با وجود آن که سده نوزده عصر آغاز زوال زبان فارسی در هندوستان به شمار می آيد، ما در همين عصر در سرزمين پنهاور هند جنوبی، جايی که ظاهراً تعداد فارسی دانان نيز اندک بود، راجه دستوری در مورد خواندن و نوشتن تاريخ به زبان فارسی صادر نمود و اين امر عظمت و اعتبار اين زبان را به خوبی به اثبات می رساند.

در سده ی نوزده چند سفرنامه نيز نگاشته شده است. اين سفر نامه ها با داشتن مطالب مهم تاريخی و اجتماعی از اهميت زيادی در زبان فارسی برخوردار می باشند. عزت الله در دهلی زندگی می کرد و از آنجا به کشمير، تبت، چين، خوقند، تاشکند، کاشغر، سمرقند و پيشاور سفر کرد و در ذی الحجة سال 1863 به اتک برگشت. مآثر عزت الله يا سفرنامه عزت الله، اثريست که وقايع اين سفر را در آن ذکر نموده است. اين سفرنامه به نام Travels In Central Asia به انگليسی ترجمه و در کلکته به نشر رسيد که نشانه ی اهميت آن است.

علی مرزا مفتون دهلوی در عظيم آباد زندگی می کرد، به قصد زيارت حج در هشتم ربيع الثانی 1825 به کلکته وارد شد. در بازگشت از حج به بندرعباس آمد و از آنجا به شيراز، اصفهان، تهران و مشهد سفر کرد. در اين سفر برای موقع آن ميسر شد تا از دهات، قصبات و شهرهای بزرگ و کوچک ديدن و با محمدشاه قاجار که در آن زمان شاه بود، نيز ملاقات کند. او در اين سفر اوضاع اجتماعی و سياسی مردم ايران را زير مطالعه گرفته، از عماراتی که ديدن کرده و کتيبه هايی که در اين عمارات ديده و کلاً مشاهدات خود را در اين سفر در کتابی به نام «زبدة الاخبار فی سوانح الاسفار» گرد آورده است. بايد ذکر شود که تا به حال از اثری که قبل از سفرنامه ی او درباره ی ايران با اين تفصيلات، نگاشته شده باشد اطلاعی در دست نيست. به همين ترتيب «تاريخ يوسفی» اثر يوسف خان گليم پوش، اولين کتابی است که رويدادهای سفر نويسنده به انگلستان را به زبان فارسی دربر دارد.

«کيفيات مکانات گور لکهنوتی» تأليف شيام پرشاد منشی، «تفريح العمارات تأليف لاله سی چند، «احوال شهراکبرآباد» اثر مانک چند، «سيرالمنازل» تأليف سنگين بيگ و تذکره نرمل (قلعه نرمل) تأليف عبدالرزاق همه آثاری اند که در همين عصر به زبان فارسی نگاشته شده و در آن ها برای نخستين بار شهرها و عمارات تاريخی هندوستان معرفی گرديده اند.

تذکره های عرفاء، خوشنويسان، امراء و شعرای فارسی زبان نيز به شمار زياد در همين عصر به نشر رسيده اند. حتی تذکره شعرای اردو زبان نيز در همين عصر به زبان فارسی به قيد تحرير درآورده شده است. در پنجاه سال اول سده ی نوزده، آنقدر تذکره ها به زبان فارسی نوشته گرديده، که نمونه های آن در ادوار پيشين ديده نشده بود. «مجموعه نغز»، «طبقات سخن»، «رياض الوفاق»، «تذکره سرور»، «نشر عشق»، «اشارات بينش»، «سه تذکره مصحفی»، «نتايج الافکار»، «صبح وطن»، «آفتاب عالمتاب» از جمله تذکره های شعرای زبان فارسی و اردو هستند که در همين عصر تدوين گرديده اند.

علاوه بر اينها، شاه علی تراب «اصول المقصود»، محمدابوالحيات قادری و پهلواری «تذکرة الکرام» و مولوی سيد محمدعلی صدپوری «مخزن احمدی» را در همين عصر درباب احوالات عرفاء ترتيب کرده اند.

عبرتی عظيم آبادی برعلاوه ی معراج الخيال که در همين زمان تحرير يافته و از 205 شاعر سده ی نوزده در آن سخن رفته، تذکره ديگری به نام رياض الافکار نيز ترتيب کرد که مشتمل بر شرح حال نثرنويسان زبان فارسی می باشد. عبرتی در اين اثر خود نمونه ی کلام هر سخنور را نيز ذکر نموده است. اين اولين تذکره يی می باشد که در آن صرف شرح احوال نثر نويسان گرد آمده است.

در عصر غالب نه تنها آثاری از زبان های سنسکريت، هندی و پنجابی، بلکه کتاب های زيادی از زبان انگليسی نيز به زبان فارسی ترجمه گرديد.

شيخ هنکانی در سال 1837م کتابی را درباره ی غذاها و طريق پخت آن ها تحت نام «خوان نعمت» از انگليسی به فارسی ترجمه کرد که در نوع خود اولين کتاب است. در اين عصر حتی «هزار و يک شب» دوبار به فارسی ترجمه شد. اوحد بين احمد بلگرامی و محمدباقر خراسانی هرکدام جداجدا به ترجمه ی اين اثر دست يازيدند. محمدباقر خراسانی اين ترجمه را برای هنری و چارلز دو برادر انگليسی انجام داد و به همين علت نام اثر خود را «هنريه» گذاشت.

قاضی حيدرآباد، لشکر محمدکرامت علی دهلوی در عصر غالب، تاريخ «امينی» اثر عتبی را از زبان عربی به فارسی ترجمه کرد. اين تاريخ در پيرامون احوال سبکتگين و پسرش سلطان محمود غزنوی است. کرامت علی دهلوی ترجمه ی خويش را به صدراعظم حيدرآباد مهارجا چندو لعل شادان که حامی شعرا و ادبا بود، تقديم کرد.

مکاتيب در اين عصر به زبان فارسی نگاشته می شد. در زمينه های تصوف و عرفان کتاب های زيادی به نگارش درآمد. شرح آثار منظوم و منثور ترتيب گرديد و برعلاوه در قسمت قاموس نگاری نيز کارهای بنيادی صورت گرفت.

هفت قلزم، فرهنگ حسينی، غياث اللغات، نخبة اللغات، فرهنگ فرخی، فرهنگ جعفری، تسهيل اللغات، خزينةالامثال، بهار عجم، قاطع برهان و غيره طی همين پنجاه سال بوجود آمدند.

قاطع برهان غالب دهلوی در نوع خود منحصر به فرد است. غالب در اين اثر خود برهان قاطع را شديداً مورد انتقاد قرار داده است. مرحوم قاضی عبدالودود صاحب و استاد گرامی جناب پروفيسور نذير احمد صاحب، اشتباهاتی را که در قاطع برهان راه يافته، مورد بررسی قرار داده و گفته اند که غالب خود در اثرش به لغزش هايی دچار گشته است.

اثر ديگر عصر «نخبةاللغات» است که واژه های فارسی هند را در بر دارد و مترادف عربی آن ها نيز ذکر گرديده است. اين اثر را محمد علی ملقب به صدرامين فرزند سيداحمد علی خان بدايونی، پس از کار پرمشقت و دراز مدت علمی، ترتيب کرده و در سال 1824م آن را به ريچارد کارگلين تقديم نموده است. در اين کتاب از اين مآخذها استفاده شده است:

لغت هندی، غرايب اللغات، تأليف شريف، مفردات هندی و غيره. کتاب های ديگر اين عصر در زمينه های دستور زبان فارسی، مذهب، جغرافيا، موسيقی، طب و غيره به نگارش درآمده اند.

آخرين مطلبی که می خواهم علاوه نمايم اين است که بيشتر آثاری که به زبان فارسی در نيمه ی اول سده ی نزده بوجود آمده اند، آن طوری که شايسته است، تا هنوز مورد بررسی قرار نگرفته اند.

اميدوارم دانشمندان ما به سير ادبيات فارسی در اين عصر توجه و مقام علمی و ادبی آن را تعيين کنند.

***

دکتور شريف حسين قاسمی نويسنده ی اين مقاله که استاد زبان فارسی در دانشگاه جواهر لال نهرو در دهلی می باشد، کسی است که پژوهش های فراوانی در مورد گذشته و حال زبان فارسی در هندوستان انجام داده و آثار پربهايی از خود بجا گذاشته است.


نوشته شده در Wed 28 Nov 2007ساعت 14:55 توسط پروانی| |

مدت ها مي شد نديده بودمش. احوالي هم ازش نداشتم. امروز وقتي پس از نماز جمعه از مسجد بيرون آمدم،‍ ديدمش. ابتدا، نشناختمش، بعد كه ديدم خيره نگاهم مي كند،‍ به صورتش دقيق شدم و نزديك بود از شگفتي فرياد بزنم. باورم نمي شد كه اين مرد درهم شكسته همان دوست قديمي ام باشد كه روزگار ي نه چندان دور نماد شادي و طراوت بود. 

طرفش رفتم و لحظاتي بعد در پاركي كه نزديك مسجد واقع بود، كنار هم نشستيم. از احوالش پرسيدم و از اينكه چرا به اين روز افتاده است. گفت:
- ديروز بود، نه ديروز نبود. شايد ديشب بود يا دو سه شب پيش. حتي دقيق نمي دانم ساعت چند بود. اما يادم است، شب بود، بلي شب بود كه خودم را كشتم. با دست هاي خودم، با همين دستها كه عضوي از وجودم بودند، گلويم را فشردم، فشردم و آنقدر فشردم كه مردم. درست يادم نيست چي احساسي داشتم. فقط مي دانستم كه بايد خودم را بكشم، خودي كه چهل و يك سال وجود داشت بايد ديگر نمي بود.. اين به يادم است, دقيقا به يادم است كه به همين نتيجه رسيده بودم كه چهل و يك سال را بايد با فشردن يك گلو زير خاك كنم.
بعد در حالي كه به نقطه نامعلومي خيره شده بود، در جايش كمي جا بجا شد و ادامه داد:
- اصلا چند وقت پيش به اين فكر رسيده بودم كه بايد خودم را بكشم. اگر مي خواهم بهتر زندگي كنم و يا حداقل زندگي را براي خود راحت سازم، بايد خودم را بكشم. با همه كس مشوره كردم. از خاطراتم پرسيدم، آرزوهايم را گفتم. عقلم را، خيالاتم را ، همه و همه را پرسيدم. پاسخ هاي آن ها هر چه بودند در تصميم من تاثيري نداشتند،‍ اما باز هم از آن ها پرسيدم، گويي مي خواستم در آخرين لحظات با آن ها صحبتي داشته باشم. چهل و يك سال با هم بوديم آخر...
نخست خاطراتم را فرا خواندم. آمد، خواب آلود بود. همواره چنين بوده . خيلي وقت ها مي خوابد،‍ اما زماني كه نخواهي بيدار باشد، ‍بلند مي شود و دروازهء‍ مغزت را دق الباب مي كند. مقابلم نشست،‍ به حرف هايم به دقت گوش داد* نخست پنداشت شوخي مي كنم، پوزخندي زد. شايد هم خود را كاويد و ديد چنين چيزي در مورد من سابقه نداشته، زيرا هيچوقت تصميم به خودكشي نگرفته بودم. اين بود كه پوزخندي زد و شانه هايش را بالا انداخت. نگذاشتمش برود و با آواز جدي گفتم:
- شوخي نمي كنم. مي خواهم خود را بكشم. ابروهايش را بالا انداخت و پرسيد:
- - راست مي گويي؟ گفتم:
- بلي و خيلي هم جدي هستم. گفت:
- ببين تو روزهاي خوب خيلي در زندگي ات داشته اي. شايد روزهاي خوبتري هم در انتظارت باشد،‍ چرا مي خواهي خودت را بكشي؟ گفتم:
- خسته شدم از اين بيهودگي. كم كم جوهر وجودي و معني واقعي خود را از دست مي دهم. نمي خواهم چنين باشم. چيزي هم از دستم بر نمي آيد. گفت:
- يك لحظه صبر كن. بعد به شكل يك موج بلند و لطيف دريا در آمد و با يك حركت نرم وارد مغزم شد. ناخودآگاه چشمانم را بستم و خاطراتم هم چون فيلم بر پردهء‍ ذهنم به حركت درآمد. تمام صحنه هاي خوب و بد زندگي از مقابل چشمانم رژه رفتند. موقعيت ها ي دوران مكتب،‍ دانشگاه،‍ كار منا سب،‍ ازدواچ، اطفال و . . . خودم را ديدم در كنار خانواده ام. در وطن خودم. شاد بودم و پر از نشاط و نيرو. ناگهان چيزي در مغزم به صدا درآمد. تكان خوردم و چشمانم را كشودم. خاطراتم را فرا خواندم و با لبخند تلخ برايش گفتم:
- مي داني، تو را محكوم به مرگ كرده ام. تو من با من يكجا مي ميري. فكر مي كني با اين ترفند و نشان دادن صحنه هاي خوش زندگي ام مرا از تصميم منصرف مي سازي؟ نه هركز!
خواست چيزي بگويد،‍ راندمش. به سختي و شدت راندمش. اشك هايش را ديدم،‍ حتي نگاه محزون و نااميدش نيز يادم است. اما راندمش. نمي خواستم كسي برايم دلسوزي كند و يا بكوشد از تصميمي كه گرفته ام بازم دارد. تصميمم قاطع بود. بايد خود را مي كشتم. نمي توانستم ديگر تحمل كنم، به هر حال من كه ‍داشتم خودم را از دست مي دادم. نه،‍ خود را از دست داده بودم. من ديگر آدم چند سال پيش نبودم. فرق كرده بودم. اين من نبودم. فكر مي كردم سال ها پيش مرده ام و اين جسد من است كه هر سو مي رود. روح من مرده است. پس برايم چه فرقي مي كرد؟ جسد بي روح را چي مي كردم؟؟
فكرم را با آرزوهايم در ميان گذاشتم. آرزوهايم را مدت ها مي شد نديده بودم. نمي دانم كجا خود را پنهان كرده بود. نمي دانم. اما مي دانم خيلي وقت مي شد نديده بودمش. وقتي پس از ماه ها ديدمش،‍خيلي تعجب كردم. سر و وضعي مرتبي نداشت. لباس هايش خاكي بودند. موهايش نامرتب، پنداشتي يك سير خاك بر سر و رويش نشسته است. دلم برايش خون شد. متاثر شدم. مگر اين همان آرزوهاي من بودند كه همواره جوان و زيبا و تازه مي نمودند،‍ مگر اين همان آرزو ها بودند؟ گفتمش:
- با خودت چه كرده اي؟ اين چه سر و وضعي است؟ لبخند زد،‍ لبخند تلخي بود. با صداي خسته گفت:
- حالا مي پرسي؟ ماه هاست از من خبر نداري. اين تو بودي كه بايد مرا تازه مي كردي. تو هر بار مثل يك باغبان از من پرستاري مي كردي و با نشاط نگهم مي داشتي. اما ديگر مرا فراموش كردي. بعد با نگاه مغمومش به من خيره شد. نگاهش چون تير به اعماق دلم فرو رفت. اما من ديگر خيلي دير مي شد كه احساسم را از دست داده بودم. گفتمش:

 
- مي دانم،‍ مي دانم . ديگر نگو. بعد بدون مقدمه گفتم:
- مي خواهم خودم را بكشم. با گفتن اين جمله،‍ موذيانه به چشمانش خيره شدم تا تاثير حرف هايم را در نگاهش ببينم. فكر مي كنم فقط يك تكان خورد و بس. چشمانش ثابت بودند و به من نگاه مي كردند. با صداي نجوا مانندي گفت:
- براي من ديگر فرقي نمي كند. من خود ا ز مدت ها قبل مرده ام. از زماني كه مرا در كنجي قفل كردي و خبري ازم نگرفتي،‍من مرده ام. بعد تكرار كرد:
- برايم فرقي نمي كند. و نقش زمين شد. شانه هايش را گرفتم و تكانش دادم. بيحركت بود،‍ مرده بود. بلي،‍آرزوهايم مرده بود. قبل از اين كه من خودم را بكشم آرزوهايم مردند. جلوي چشمانم، همينطوري، افتاد و مرد.
همانجا گذاشتمش، حتي به فكرم نرسيد كه دفنش كنم. چه كارش داشتم. من خودم داشتم مي مردم. آرزوها را چكار داشتم. آن هم آرزوهايي كه مرده بودند.
با خود فكر كردم ديگر با كي مشوره كنم. در حقيقت مشوره نمي خواستم، زيرا تصميم ام قاطع بود. اما مي خواستم با كسي ديگري هم رازم را در ميان بگذارم. هان، يادم آمد. با عقلم، با عقلي كه در اين سال هاي زندگي همدمم بود،‍بايد رازم را در ميان مي گذاشتم و شايد با مشوره هم مي كردم. خواستمش. آمد،‍ او هم خسته مي نمود،‍ اما شيك و پيك بود. لبخند بر لبان داشت، نزديك آمد و مقابلم نشست و به من خيره شد. گويي با نگاههايش ازم مي پرسد كه چه مي خواهم. گفتمش:
- مي خواهم خودم را بكشم. چيزي نگفت، همانطور به من خيره ماند. باز گفتم:
- مي خواهم خودم را بكشم. گفت:
- تو نمي تواني،‍ حق نداري اين كار را بكني. در حالي كه با عصبانيت دستم را در هوا تكان مي دادم، با تلخي گفتم:
- چرا نمي توانم؟‍من حق دارم در مورد خودم تصميم بگيرم...... حرفم را قطع كرد:
- - بلي،‍در مورد خود حق داري تصميم بگيري،‍اما اينجا من و خاطرات و آرزوهايت هم هستيم. ما را حق نداري بكشي. گويي فكر اين سوال را كرده بودم، گفتم:
- ببين،‍ اول اينكه شما جزيي از من هستيد. استقلاليتي نداريد، هر تصميمي كه من گرفتم بايد بپذيريد. دوم اينكه آرزوهايم از قبل مرده اند و خاطراتم نيز مخالفت چنداني نداشت. مي داني، ‍او هم چيزهايي خوب مي خواهد تا در خود اضافه كند. خسته است از وضعيت من. در اين اواخر چيزي خوبي نداشته ام كه برايش بدهم. فكر مي كنم كه خوشحال هم خواهد شد.
عقلم كه تازه باور كرده بود موضوع خيلي جدي است، از جا بلند شد . طول و عرض اتاق را چند بار با گام هاي بلند، شتاب زده پيمود و بالاخره مقابلم ايستاد شد و گفت:
- من اجازه نمي دهم. تو نبايد خود را بكشي. من خود نمي خواهم بميرم. بعد بدون اينكه منتظر جواب من شود،‍با صدايي بلند گفت:
- ببيين، زندگي چقدر زيباست، در زيباترين نقطه جهان زندگي مي كني، اين طبعيت زيبا، امكانات عالي، موتر، ‍خانه، ‍لباس، هر گونه وسايل تفريح، مگر ديوانه شدي؟ مگر . . . حرفش را با فريادي قطع كردم:
- كافيست. من به تو خيلي گوش داده ام. مشوره ات را ديگر نمي خواهم. مي خواهم خودم را بكشم و بس. نمي خواهم اين زيبايي ها را. خود را مي خواهم. خودي را كه گم گرده ام . آن مني را مي خواهم كه قبلا در وچودم بود و حالا نيست. من جسد متحرك بدون روح نمي خواهم،‍ روحم را نمي دانم،‍ اگر تا حال نمرده، ‍آن هم به زودي مي ميرد. حالا برو. از مقابلم دور شو... اما ديدم هنوز ايستاده است و مي خواهد سخن بگويد. رويم را گشتاندم و از اتاق خارج شدم. براي اينكه دنبالم نكند،‍در اتاق را از عقب قفل كردم. شنيدم دستگير در را چند بار تكان داد. شنيدم چيزهايي مي گفت، ‍اما من دور شدم تا حرف هايش را نشنوم. حرف هايش را نشنوم تا فريبم ندهد، ‍بار ديگر فريبم ندهد.
+++++++++++++++++++++++++++++
- ديشب بود،‍ نه نمي دانم،‍ اما فكر مي كنم ديشب بود. به هر حال شب بود و تاريكي. خودم را كشتم. گلويم را آنقدر فشار دادم تا مردم. خاطراتم را ديدم كه خسته و پريشان از گوشه يي پديدار شد. لحظه يي بالاي سرم ايستاد، به صورتم نگريست و يك قطره اشك از چشمش روي صورتم چكيد. اما من چيزي حس نكردم. من ديگر مرده بودم. بعد خم شد و جسدم را روي شانه هاي خود گرفت و طرف آفتاب نشست، جايي كه آفتاب غروب مي كند، روان شد. آهسته با خود نجوا مي كرد:
- = آرزوهايت را نيز همانجا دفن كرده ام. آنجا مي برمت. عقلم را ديدم كه در گوشه يي ايستاده و مغمومانه به طرفم مي نگرد،‍در حالي كه لبخند موذيانه يي بر لبان دارد.......
آفتاب كم كم پر و بال خود را مي بست كه دوستم كه به قول خودش ديگر مرده بود،‍ داستان خود را تمام كرد. لحظاتي به سويم نگريست و گفت:
- فكر نكن، هنوز زنده ام ،‍ اما ديگر صرف يك موجود اقتصادي ام... مهره يي ام در ماشيني كه خودم هم نمي دانم كه چيست؟
نوشته شده در Wed 28 Nov 2007ساعت 14:53 توسط پروانی| |

اين داستان را به پدرم شهيد عبدالواحد احمد پرواني، كاكايم شهيد دگروال عبدالغفور احمد پرواني و پسر كاكايم شهيد محمد اسحق احمد پرواني كه در نهم ثور ۱۳۵۸ شبانه زنداني گرديدند و به گفته يي در نهم جوزاي ۱۳۵۸ در زندان پلچرخي به شهادت رسيدند و ساير شب رفتگاني كه در دوران وحشتبار رژيم كمونيستي جان باختند و به چشمان منتظري كه تا حال منتظر آنان اند، اهداء‍ مي كنم. 

سرش را آهسته از روي زمين بلند كرد، جشمانش سياهي رفت و درد عميقي از شقيقه ها تا پشت استخوان هاي كمرش دويد. لب هاي ورم كرده و خون آلودش به آهستگي باز شدند و آه كوتاهي از سينه اش بيرون شد. دو باره به آهستگي سرش را بر روي زمين نمناك اتاق نهاد. لحظه يي چشمانش را بست، پلك هايش چشمش آنچنان سنگين شده بودند كه احساس نكرد چشمانش را بسته است.
گلويش از خشكي مي سوخت، گوي سال ها بود آب ننوشيده. به زحمت به خود فشار آورد و خواست آب دهانش را قورت دهد، اما چيزي كه مخلوطي از لعاب دهن و آب بيني و آغشته به خون بود، از گلويش پايين نرفت، اما در عوض دلش را تهوع شديدي فرا گرفت. سخت مي خواست استفراغ كند. چيزي از معده اش به طرف گلويش بالا آمد، اما درد شديدي كه از زير قبرغه هايش برخاست، مانع از آن شد تا محتويات معده اش بالا بيايد.
ناله كم رنگي از گلويش بيرون شد و دو باره چشمانش را پرده سياهي فرا گرفت و به حال اغماء رفت...
مدتي گذشت و او همانطور بر روي اتاق نمناك زندان افتيده بود، بار ديگر چشمانش را كشود و با زحمت زياد خود را به زير ديوار كشانيد. با دو دست زمين را گرفته و تنه خود را بلند كرد و در حالي كه درد در تمام وجود مي پيچيد، شانه اش را كمي بالا آورد و به ديوار تكيه داد. در سرش چيزي شبيه به صداي قطار آهن صدا مي كرد. كوشيد افكار خود را منسجم سازد، زبانش را بر روي لبانش كه از خون دندان هاي شكسته اش خشك شده بودند، دور داد و مرغ ذهن خود را گذاشت تا به ديار خاطراتش پرواز كند.
نمي دانست از چه مدتي او را به زندان آورده اند. حساب روزها و شب را از دست داده و از خانواده اش نيز خبري نداشت خاطره آن شب در ذهنش پيچيد.
نيم شب و صداي تك تك دروازه... بعد همه چيز چنانكه آن زمان معمول بود، به اتفاق پيوست. افرادي كه ملبس با لباس نظامي و چندي هم با لباس ملكي بودند، قبل از اينكه دروازه را براي شان باز كنند،‍از بام و ديوار منزل همسايه خود را به روي حويلي شان انداختند و او را كه تازه به دهليز رسيده بود، محكم گرفته، دست هايش را از پشت بستند و سوي موتر والگاي پرده داري كه مقابل دروازه شان ايستاده بودء بردند.
او موفق نشد كسي از فرزندان خود را ببيند. در آخرين لحظاتي كه او را از دروازه خانه به بيرون تيله مي كردند، سرش را دور داد و چشمانش براي يك لحظه كوتاه با ديدگان ترسان و در عين حال متعجب خانمش گره خورد، اما دستي قوي از گردنش گرفته و درون موتر تيله اش كرد...
از دورن موتر نمي توانست تشخيص دهد كه او را كجا مي برند، زيرا پرده هاي موتر مانع ديدش مي شد. وقتي موتر توقف كرد و او را با شدت و خشونت از موتر پياده كردند، خود را در مقابل عمارت دو منزله يي يافت كه در تاريكي شب در مقابلش چون حيوان وحشتناكي قد علم كرده بود. او را كشان كشان درون اتاقي انداختند و دروازه پشت سرش با صداي گوشخراشي محكم شد.
اتاق تاريك بود و لحظاتي گذشت تا چشمانش كم كم به تاريكي عادت گرفت. كورمال كورمال در حالي كه دستش را به روي اتاق گرفته بود،‍خود را به ديوار رسانيد و با اتكاي دست از جا برخاست. با يكدستش از ديوار محكم گرفته آهسته آهسته به جلو گام نهاد، چند قدمي پيش نرفته بود كه پايش به جسمي خورد و صداي فرياد مانندي از آن برخاست. خم شد و با دستش جسم را لمس كرد و متوجه شد كه انساني جلو پايش افتاده است. با دست سر او را لمس كرد. وقتي به موهاييش دست زد، دستش به مايع چسپناكي كه او آن زمان ندانست چيست، آغشته گشت. باز هم صداي كوتاه ناله مانندي از جسم بر زمين افتاده برخاست. او دستش را پس كشيد و وحشت زده به ديوار تكيه داد...
تا اوايل صبح كه روشني از يگانه پنجره ميله يي اتاق به داخل تابيد، او همانطور به ديوار تكيه زده بود و به آينده نامعلوم خود و تمام داستان هايي كه در باره زندان شنيده بود، شكنجه ها، تعذيب ها ، تحقيرها و ..مي انديشيد.
لحظاتي فكر كرد و خواست بفهمد كه به چه جرمي او را آورده اند، عقلش قد نداد. روابط و گفته هايش را طي چند روز گذشته به ياد آورد، اما چيزي نيافت كه باعث شده باشد، او را به زندان كشند. رشته افكارش را ناله مردي كه به زمين دراز كشيده بود، از هم گسيخت. حالا در روشني مي توانست او را ببيند. در مقابلش مردي قرار داشت كه از سر و پايش رشته هاي خون جاري بود. لباسش پاره پاره و رويش سخت ورم كرده بود.
مرد زخمي با ناله خفيفي آب مي طلبيد:
-او، يك كمي او بتين...
مرد با عجله چشمانش را به چهار گوشه اتاق دور داد، اما چيزي نديد. فقط چشمانش به لكه هاي خون كه بر روي اتاق و ديوارها خودنمايي مي كردند، افتاد.
دستش را زير سر مرد گرفت و مي خواست سر او را بلند كند كه دروازه باز شد و افسر تنومندي كه خشونت از سر و سيمايش مي باريد، داخل اتاق شد . با ديدن او و تلاشش با صداي بلند و وحشيانه خنده را سر داد و گفت:
- نو استي ني، يك كمي صبر كو، باز خود تام كسي را كار مي داشته باشي كه سرته بگيره.
بعد چند گامي به درون اتاق برداشت و به مرد نزديك شده از پشت يخنش گرفت و گفت:
-بخي كه تحقيقات شروع شده...
مرد لحظاتي بعد خود را در اتاقي ديگر يافت. او را بر روي چوكي يي كه مقابش ميزي قرار داشت، نشاندند و مردي با لباس ملكي مقابلش قرار گرفت. مرد با خوشرويي به او گفت:
- ببين جنگ شديا رسر شديار، اگه كل چيزه اعتراف كني، هم به تو خوب ميشه هم به ما، اگه شق كني و خوده ده ديوانگي بزني، باز ما چيزايي داريم كه ديواناره هوشيار بسازه.
مرد با لحني كه مي خواست تمام صداقت و بيگناهي اش را در آن بازتاب دهد، گفت:
- مه كدام گناهي ندارم، مره ناق آوردن.
مستنطق پوزخندي زد و در حالي كه مي خواست قيافه آرامي به خود بگيرد، با لحن شمرده و محكم گفت:
- دفعه اول همه همطور ميگن، مگم وقتي صابون ما ده جان شان كار كرد، باز او وخت بلبل واري سر گپ مي آيند.
بعد به عسكري كه پشت سر زنداني ايستاده بود، امر كرد:
- او بچه ماشين راستگويك ره ده دست هايش بسته كو، زبانش خود به خود واز ميشه.
مرد با شنيدن نام ماشين راستگويك، اميدي در دلش درخشيد. فكر كرد چون گپي براي پنهان كردن ندارد، خوب است كه همين ماشين به كمكش مي آيد. رشته افكارش را دست هاي عسكر كه با خشونت زايدالوصفي از بند دست راستش گرفت، از هم گسيخت. عسكر در حالي كه لبخند مرموزي بر لب هايش مي رقصيد، دو سر رشته باريك سيم تيلفون مانند را به انگشت شهادت دست راست و چپش بست و او نگران و مضطرب در انتظار واقعه يي كه نمي دانست چيست، به انتظار نشست.
مستنطق اين بار از جايش برخاست و به ميزي كه دستگاهي مستطيل شكلي در آن قرار داشت نزديك شد. اين دستگاه با همان سيم ها به دست هاي زنداني وصل شده بود. اين بار با لحن خشن به مرد گفت:
- دفعه آخر پرسان مي كنم، مه اوقه وخت ندارم. مثل تو واري خاينا پيش مه زياد است. ميگي يا شروع كنم.
مرد جوابي نداد و چشمانش با اضطراب به دستگاه خيره ماند. ناگهان درد لرزه مانندي از نوك انگشتانش به معز سر و از آنجا به تمام جانش پيچيد. گويي قوه نامريي او را از روي چوكي بلند كرد و به روي اتاق انداخت. قهقه مستنطق كه با قيافه فاتحانه بالاي سرش ايستاد شده بود، فضاي اتاق را پر كرد.
- چطور بود ماشين ما، هه؟ صدهاي تانه سر گپ آورده... خود بگو دگه و گپه خلاص كو.
مرد در حالي كه دندان هايش به هم مي خورد، با صداي لرزاني گفت:
- چي بگويم؟ مه خو نمي فامم شما چي مي خايين.
افسر در حالي كه دو باره به دستگاه تيلفون مانند نزديك مي شد، گفت:
- اقرار كو و بگو كه همراي كي ارتباط داري؟ شب نامه ها ره چه رقم توزيع مي كردي؟ از كي مي گرفتي؟ نفر هاي شبكه تان كيست؟ بگو ، باز ديگه همرايت كار نداريم. گل واري ده خانيت برو و زندگيته كو.
مرد همانطور كه روي زمين افتاده بود، تكاني خورد و با لحن مصمم گفت:
- حتما كدام غلط فامي شده، راپور ناق دادن. مه و اي كار ها دور هستيم. مه نه از شبنامه خبر دارم و نه كدام شبكه دارم. يك مامور عادي دولت هستم، مي تانين از همكارايم و از كوچه گي هايم پرسان كنين.
افسر كم كم از حال عادي خارج مي شد. چشمانش به سرخي مي گراييد. از كنار دستگاه دور شد و به چوكي خود نشست. لحظاتي به زنداني نگاه كرد و بعد در حالي كه با انگشت به عكسي كه بالاي سرش آويزان بود، اشاره مي كرد، با لحن فرياد مانندي گفت:
- به رهبر كبير ما قسم مي خورم كه گپته عين از معديت مي كشم. تو مره هنوز نشناختي.
بعد به عسكري كه منتظر ايستاده بود، دستور داد:
- ديگي تام صدا كو، بزنينش. سگ واري لتش كنين. هنوز نفاميده كجا آمده..
لحظاتي بعد مرد زير ضربات چوب، مشت و لگد از درد به خود مي پيچيد و ديگر حتي ناي ناله هم برايش نمانده بود. به خود فشار مي آورد تا حواس خود را از دست ندهد. اما زماني رسيد كه چشمانش را سياهي گرفت و از هوش رفت.
سطل آبي را كه بر رويش ريختند، او را دو باره به هوش آورد. سراپايش درد مي كرد و از گوشه لبانش رشته باريك خون به زنخش روان بود. قهقه مستنطق او را به خود متوجه ساخت. مستنطق اين بار نزديكش آمد و به موهايش چنگ انداخت و سرش را بالا گرفت:
- گوش كو، ما كل گپه خبر داريم. بهتر اس كه خودت اعتراف كني.
مرد جوابي نداد. در همان يك لحظه تصميم خود را گرفته بود. تصميم گرفته بود خاموش بماند. مثل سنگ ساكت و ثابت. در دلش با خود زمزمه كرد:
- سپرد به خدا، بان هر چي كه ميشه. نميگم.
مستنطق باز با عصبانيت از موهايش گرفت:
- ميگي يا ني؟
مرد خاموش بود. گويي ديگر در اين اتاق نيست. گويي اين افسر را با آن پيرهن سرخ و قيافه وحشت آورش، آ عكس آويزان شده به ديوار اتاق را كه مردي با لبخند احمقانه و از خود راضي به او خيره شده بود. آن شعاري كه زير عكس در زمينه سرخ با خط سفيدي نوشته شده بود:
-زنده باد احترام به كرامت انسان و مقام او، دو عسكري كه چون مجسمه بالاي سرش منتظر امر افسر خود بودند، آن دستگاه لعنتي تيلفون مانند، دسته چوب زخ دار كه تازه آورده بودند را نمي ديد. گويي او ديگر در اين دنيا نبود. خاموش به طرف مستنطق نگاه كرد و هيچ نگفت. اين سكوت، مستنطق را به مرز جنون كشاند:
-وردارش كنين، بزنين، بزنين كه فكر ده سرش بيايه!
عسكر ها دويددند و با چوب ها به جانش افتادند. مرد ضربات را حساب مي كرد:
-يك، دو ، سه، ... بيست، بيست و يك ... شصت....شصت و سه، بعد تهيگاه و ران هايش كرخت شدند، احساس مي كرد كه چيزي به جسمش اصابت مي كند،‍ولي دردي را حس نمي كرد. چشمانش را غبار فرا گرفته بود و مغزش كار نمي كرد. در همان حال باز از هوش رفت.
اين برنامه هر روز و هر شب تكرار مي شد، تا جايي كه حساب زمان نيز از دستش رفت. در جانش ديگر رمقي نمانده بود. سراپايش زخمي و خونچكان بود. در اتاقي كه او را بعد از شكنجه آورده بودند، مرد ديگري نيز بود كه از كدام شهر براي ديدن مراسم جشن به كابل آمده بود، وقتي كه او را آورده بودند، آدم تنومندي بود. ولي حالا ديگر مثل چوب خشكي مي ماند. او را به اين جرم آورده بودند كه در شب جشن زير كدام درختي در چمن حضوري رفع ضرورت كرده و متوجه نشده بود كه در يك شاخه درخت شعار و يك عكس آويزان است. بيچاره تاوان رفع ضرورت خود را بد رقم مي پرداخت. او متهم بود كه از طرف مجاهدين آمده تا زير عكس و شعار قصدا نجاست كند. يك شب نام او را خواندند و مرد ديگر او را نديد. او رفته بود تا به كاروان شب رفتگان بپيوندد.
مرد مي دانست كه كارش تمام است و او را فقط براي گرفتن اقرار زنده نگه داشته اند. او تصميم خود را گرفته بود. ديگر برايش شكنجه هاي ممتد به عادت روزانه وشبانه مبدل شده بودند.
باري كه او را به شكنجه روزانه برده بودند، همان مستنطق با لحن مهربانانه گفته بود:
- ببين، نه خوده ايقه زحمت بتي نه ماره. بگو و اعتراف كو و جانته خلاص كو. بعد ادامه داده بود:
- اگه همي حالي همه چيزه بگويي نان شب ره همراي فاميلت مي خوري.
مرد خاموش ماند. از همان روز كه تصميم گرفته بود، يك كلمه حرف هم از زبانش خارج نشده بود. افسر با همان لحن و با پوزخند گفته بود:
-باور نمي كني؟ به شرافت انقلابي خود قسم مي خورم كه اگه اعتراف كني، همي امشب خانه روانت مي كنم. مرد باز هم خاموش بود، گويي سنگ است، مجسمه يي است ساكت و سهمگين. مستنطق به شخصي كه در آن لحظه وارد اتاق شده بود، دستور داد:
-رفيق، خانه ببرينش كه باورش بيايه. بعد به طرف مرد كه با تعجب او را مي نگريست، لبخند معني داري زد. مرد را در حالي كه دست ها و پاهايش را با ولچك و زولانه بسته بودند، به درون موتري انداختند و موتر حركت كرد. اين بار او مي توانست شهر را ببيند. موتر شهر نو را پشت سر گذاشت و راه خيرخانه را در پيش گرفت. مرد هر چه بر خود فشار آورد، نتوانست منظور آنان را از اين كار دريابد. بالاخره خسته شد، شانه هاي خود را بالا انداخت و منتظر ماند تا برنامه يي را كه برايش تدارك ديده اند، تطبيق شود.
وقتي موتر چهارراهي قلعه نجارها را دور زد و طرف خانه شان به راه افتاد، دلش را لرزه گرفت. ماموري كه در چوكي پيشروي موتر نشسته بود، به دريور دستور داد كه سر كوچه موتر را ايستاد كند و بعد به زنداني گفت:
- چطور اس، باورت آمد؟
مرد به چند تن از همسايه هاي خود كه در مقابل دكان كلچه پزي خليفه غلام ايستاده بود، با هم صحبت مي كردند، نگاه كرد و جوابي نداد.
- باورت نامد؟ بعد به راننده دستور داد:
- پيش برو. موتر به راه افتاد و داخل كوچه شد. دو همسايه زنداني كه متوجه موتر و او شده بودند، با چشمان متعجب و شاد به او مي نگريستند. ولي جرات نكردند تكان بخورند. موتر جلوي دروازه خانه زنداني متوقف شد و مامور از موتر پايين شده و دروازه خانه را تك تك كرد. بعد با خوشحالي احمقانه يي سوي زنداني نگريست. زنداني تكاني خورد كه از موتر پايين شود، ولي دو عسكري كه دو طرف او نشسته بودند، محكمش گرفتند. دروازه خانه باز شد و دختر چهار ساله زنداني در آستانه در از مامور پرسيد:
- كي ره كار دارين؟ هنوز جواب خود را نگرفته بود كه چشمش به موتر و بعد به پدرش كه با سر و روي خونين درون موتر نشسته بود، افتاد. لحظاتي با ناباوري به پدر نگريست، بعد بدون اينكه منتظر پاسخ بماند، شتابان به درون خانه دويد:
- مادر، مادر پدرم آمد. مامور كه گويي نقشه اش اجرا شده باشد، با خونسردي به موتر نشست و به راننده دستور حركت داد. موتر آهسته كمي پيش رفت و دور خورد. از مقابل خانه گذشتند. مرد سرش را دور داد. خانمش را ديد كه شتابان از دروازه خانه بيرون شد و سوي موتر دويد. گويي سنگ محكمي بر سرش كوبيده باشند. چشمانش سياه شد، چيزي درون سينه اش شكست و خرد شد. فقط يك كلام از دهانش برآمد:
- بي وجدانا. مشت محكمي كه عسكر به دهانش حواله كرد، دو دندانش را شكست و او را خاموش ساخت.
وقتي دو باره به زندان رسيدند و كش كشان به اتاقش انداختند، رمقي برايش نمانده بود. گيج بود، اين همه صحنه سازي را نمي توانست باور كند. اشكي نداشت تا بريزد، ديگر ناله هم از گلويش بيرون نمي شد، فكر مي كرد كه سينه اش پنديده است. حتي ديگر كساني را كه بالاي سرش ايستاده بودند، نديد. باز هم شكنجه شروع شده و آن شب تا صبح ادامه داشت.
נ ננחחח ננח
رشته افكار مرد كه تا اينجا رسيد، درد شديد كه در پهلو و تهيگاهش پيچيد، او را به خود آورد. به سختي چشمانش را باز كرد. گوش هايش جرنگ جرنگ صدا مي كردند. صدايي كه گويي از دور دست ها به گوشش مي رسيد، مغزش را تكان داد:
-بخي گمشو، نازدانگي نكو، هنوز سر فيلم اس. صدا به گوشش آشنا آمد، لحظه يي فكر كرد كدام دوستش او را مخاطب ساخته است، ولي آبي كه بر سرش ريختند به زودي او را به خود آورد و مبصر زندان را با آن قيافه آشنايش به جا آورد. مبصر زندان در حالي كه دست راستش را به قنداق تفنگچه آويخته از كمرش مي فشرد، با دست چپ سيلي محكمي بر روي مرد نواخت و گفت:
-بخي بي پدر، امشو كارته يكطرف مي سازم... از ضربه سيلي مبصر كه دو انگشتش به گوشه چشمش خورده بود، سرش به دوران افتاد. رشته هايي از خون از گوشه چشمش بيرون زد و خط سرخ تا زنخش كه ريش انبوه و سياه آن را پوشانيده بود، سر كشيد. خواست چيزي بگويد، اما چيزي جز صداي ناله مانندي از گلويش برنخاست. مبصر كه جوانكي در حدود بيست ساله بود، با لحن تمسخر آلودي گفت:
-- صدايت نمي برآيه هه؟ مگم مه امشو صدايته مي كشم. بلبل واري خات گپ زدي. مرد باز هم به خود فشار آورد چيزي بگويد، مي خواست تمام درد و رنجي را كه در اين روزها و شب هاي پايان ناپذيري كه حسابش را نداشت، در دلش گره زده و به يك عقده تبديل شده بودند با يك كلمه بر روي اين جوانك از خود راضي و مغرور بكوبد. تمام نيرويش را متمركز ساخت، لب هاي پنديده و خون آلودش تكان خوردند، اما يك كلمه از دهانش بيرون شد:
-خدا... مبصر با خنده طولاني و بلند كه در سلول تنگ زندان پيچيد، كلامش را قطع كرد.
- خدا، كدام خدا؟ بگو بيايه ني كه خلاصت كنه، كجاس، كو؟ بعد دست هايش را در فضا تكان داد و سرش را نزديك چهره زنداني آورد و گفت:
- گپ از خدا خلاص اس. صدها نفر تانه كله زنگ زديم، حالي نوبت توس كه پيش خدايت بري... بعد با خشونت از موهايش گرفته و به عسكرهايي كه پشت سرش ايستاد بودند، با لحن خشني امر كرد:
- ببريديش، رفيق طوفان خدا ره نشانش ميته و خود پشتش را دور داده از اتاق خارج شد.
عسكر ها با عجله جلو دويدند و مرد را كشان كشان از اتاق بيرون كشيدند. مرد كه ديگر رمقي نداشت، در دست هاي عسكر ها چون پر كاهي از زمين بلند شد و در حالي كه پاهايش شيارهاي نامريي بر روي زمين مي كشيدند، از اتاق بيرون بردندش.
وقتي او را به اتاق داخل كردند، لحظاتي از شدت نور چشمانش را بست. كسي از پشت سر تيله اش كرد و او بر روي اتاق غلتيد. باز هم همان درد لعنتي به سراغش آمد. سرش تير مي كشيد و چشمانش مي سوخت. كوشيد حواس خود را متمركز سازد، نيروي عجيبي در وجودش زنده شده بود. صدايي در مغزش صدا مي كرد:
- تحمل كو، تحمل، پايان كار رسيده است. ديگه كمش مانده، يك گلوله و رهايي. صداي مست و گوشخراش مستنطق كه در پشت ميزي نشسته بود، او را از دنيايش بيرون آورد:
- بشانيش، سر چوكي بشانيدش. عسكر ها دويدند و از زير بغلش گرفته، او را بر روي چوكي، مقابل مستنطق كه جواني بود با پيراهن و چشمان سرخ و بروت هاي آويخته و با لبخند فاتحانه او را مي نگريست، نشاندند. مرد نمي توانست روي چوكي قرار گيرد، زيرا پشت ران و نشيمنگاهش در اثر ضربات چوب به شدت درد مي كرد و ريم و خون از آن سر مي زد. يكي از عسكر ها مجبور شد از شانه هايش گرفته او را بر چوكي نگه دارد. مستنطق لحظاتي به كاغذهايي روي ميز خيره ماند، بعد به چشمان درون رفته و چهره استخواني مرد نگريسته، با بي اعتنايي گفت:
- گپت خلاص اس بچيم، فقط يك راه داري كه از مرگ خلاص شوي، بعد سرش را نزديك آورده با لحن آرامي افزود:
- اگه مي خوايي زنده باني، اعتراف كو، همه چيزه بگو مه خودم خلاصت مي كنم.
مرد به چشمان سرخ شده و ورم كرده او نگريست، اما درد شديدي كه از مهره هاي ستون فقرات تا سرش دويد، مانع از آن شد تا حرفي بر زبان آورد. چيزي شبيه به ناله از گلويش بيرون آمد و بس. مستنطق كه گويي با اين صحنه ها عادت كرده است، دو باره بر جايش نشست. كاغذي را از لابلاي اوراق مقابلش برداشت و با نيشخندي زير لب به خواندن شروع كرد:
- پنج وقت نماز را در مسجد حضرت علي مي خواند. مي گويد ريش بگذاريد كه سنت اس. بر ضد انقلاب و دولت خلقي تبليغ مي كند و .. .در اين جا خواندن را قطع كرده، سرش را از روي كاغذ بالا نموده با لحن تندي گفت:
- مي بينين كه دوسيه ات كشال است. غير از اقرار هيچ راهي نداري. بعد سرش را نزديكتر آورد گفت:
- مره رفيق طوفان مي گن. صدهاي تانه سر گپ آورديم. تو خو پيش مه مثل موش استي. صداي مستنطق مرد را باز به خود آورد. سرش را به زحمت بلند گرفت. به مستنطق نگريست، اما چشمانش به درستي كار نمي كردند. غباري چشمانش را فرا گرفته بود. به سختي بر خود فشار آورد و با لحني كه خودش از آن تعجب كرد گفت:
- اگر مرد هستين، مره بكشين، مه چيزي ندارم كه بگويم.
مستنطق با غيظ و عصبانيت بي انتها از جايش بلند شد و نزديك مرد رفت. لحظاتي به او نگريست. بعد با مشت محكم بر رويش كوبيد و گفت:
- بكشين، مي كشمت، مگم ايطو مي كشمت كه مرغاي هوا به حالت گريان كنند. توته توتيت مي كنم.
بعد به عسكر ها امر كرد:
- بزنين. بزنينش تا حالي نفاميده كه يك نان چند فتير است. مرد ديگر به اين دردها عادت گرفته بود. فقط به خود مي پيچيد و بس.
عسكرها وقتي دست از زدن او برداشتند كه مستنطق فرياد زد:
- بس اس، مه هنوز كار دارم. مرد همانطور خونين و بيحال روي اتاق ماند. خون هايي كه از جسم پاره پاره اش را ه مي كشيدند با تشكيل خط هاي سرخ با لكه هاي خوني كه در كف اتاق خشكيده بودند، يكجا مي شدند. مستنطق نزديك او آمد. در دستش تفنگچه تي تي خودنمايي مي كرد. بر روي اتاق دو پا نشست و تفنگچه را بر شقيقه مرد گذاشت:
- مي كشمت، بگو مرمي اوله ده كجايت بزنم.
مرد گويي او را در خواب مي بيند. خواست به چهره او دقيق، ولي چهره او در پشت غباري قرار گرفته بود. مستنطق باز گفت:
- گوش كو، خوده ايقه عذاب نتي. اقرار كو كه همي امروز خلاصت كنم و بري خانه پيش فاميلت.
در ذهن مرد تصوير روشن از آن باري كه او را نزديك خانه اش برده بودند، زنده شد. ياد دختركش كه مي دويد و مادر خود را صدا مي زد، ياد.... در اينجا ديگر نفرت تمام وجودش را فرا گرفت. تمام درد و نفرتي كه در وجودش ريشه دوانيده بودند، گويي همه يكبار جان گرفتند و نيرو شدند. با تحمل درد، سر خود را بالا گرفت و به صورت مستنطق تف كرد. در يك لحظه خودش هم تعجب كرد كه با آن گلوي خشك اين تف از كجا آمده است، امما مي دانست كه در اين حال يگانه ابراز نفرت او به اين نظام و اين روال همين است. مستنطق كه انتظار اين حركت را نداشت، لحظاتي با ناباوري به او خيره شد. بعد خواست با دستش تف را از صورتش پاك كند، اما تفي كه با آب دهن، ريم و خون مخلوط شده بود، به آساني از چهره اش پاك نمي شد. با چشمان غضب آلود به زنداني نگريست و دشنام غليظي بر زبان راند و انگشتش ماشه را فشرد. صداي شليك گلوله در اتاق پيچيد و سر مرد بدون ناله يي بر كف اتاق قرار گرفت. رشته باريك و سرخرنگي كه از شقيقه مرد جاري شد، روي اتاق جويبار كوچكي از خون را تشكيل داد و ببا خون هاي خشكيده ديگر يكجا گرديد.
پايان.
نوشته شده در Wed 28 Nov 2007ساعت 14:51 توسط پروانی| |

وقتی نزدم آمد، نشناختمش. سرش طاس شده بود. می لرزید و پیر تر به نظر می رسید. کوتاه و خشک با من احوالپرسی کرد و بدون مقدمه تقاضا کرد:

- فردا عروسی ام است، می توانی وکیلم باشی؟ من با تعجب پرسیدم:

- تو تازه می خواهی ازدواج کنی؟ جواب داد:

- بلی، بلی، حالا می خواهم ازدواج کنم، هنوز دیر نشده است تا از دولت انتقام بگیرم.

- عزیزم، اگر می خواهی من در ازدواجی که به خاطر انتقام گرفتن از دولت صورت می گیرد، وکیل تو باشم، پس مرا از چگونگی این ازدواج با خبر بساز. اول بگو خانم آینده تو کیست؟

- خدا می داند. هنوز ندیدمش، فردا می بینمش.

- پس معذرت مرا قبول کن، من نمی توانم.

- احمق از چه می ترسی؟ من برایت راست می گویم. فردا برای اولین بار او را می بینم. می خواهش نامش را بدانی؟ صبر کن، در کدام چیزی نوشته است.

با گفتن این جملات،‌ شروع به پالیدن جیب هایش کرد و کاغذی از جیب بیرون آورده، خواند:

- گل بی بی،‌ مجرد، دختر یک تاجر.... ساکن.....

بعد پوزخندی زده از من پرسید:

- چیزی نفهمیدی؟ خوب، پس بشنو. من تمام زندگی مثل یک خر کار کردم. حتی یک ساعت غیر حاضری هم نداشته ام. در طول سی سال فقط دو روز که آن هم دست خود را در جریان کار شان افگار کرده بودم، حاظر وظیفه نبودم و بس.

- چرا تقاضای مرخصی نکردی؟

- در سال دوم خدمت، تقاضای مرخصی کردم. جواب رد دادند. سال سوم باز هم مراجعه کردم، باز هم رد کردند. آن وقت تصمیم گرفتم خوب است از کار بمیرم، اما دیگر تقاضا نکنم. ببین بر سرم چه آمد. سرم طاس،‌ خودم بیمار، دندان ندارم. فقط یک زندگی تلف شده و بس. حالا نوبت تقاعدی من است. چه باید کرد؟ بعد از یک یا دو سال بمیرم و پول تقاعدی ام را به آن ها ببخشم؟ نی ، نی هرگز! به همین سبب تصمیم گرفتم با یک دختر جوان هفده ساله ازدواج کنم. بگذار من بمیرم،‌ اما آن ها مجبورند سال های زیادی پول را که من گرفته نتوانستم، به زنم بپردازند.

- اما شاید خوبتر باشد یک کمی صبر کنی و خانم آینده ات را بهتر بشناسی. کی این طور چشم بسته ازدواج می کند

- نمی توانم صبر کنم. کارم بسیار عاجل است. من همین حالا شامل خدمت هستم. در غیر آن تقاعدی ام را به زنم نمی دهند.خوب،حالا چطور حاضر هستی پیشنهادم را بپذیری؟

- اگر نپذیرم چی کنم؟

فردا آن روز «جوانان» با هم ازدواج کردند. مرد «جوان» به خانمش گفت:

- خانم نترس،‌من تصمیم ندارم عاشقت شوم. من باید از دولت انتقام می گرفتم و اینکار را هم کردم. بعد او را به خانه اش رسانید،‌ پول برایش داد و خودش بر سر کار خود رفت تا چنانکه خود می گفت:

- کمی دیگر خون و عرق برای دولت بریزد.

ترجمه از منابع روسی.

نوشته شده در Wed 28 Nov 2007ساعت 14:49 توسط پروانی| |

دوست عزیز هادی جان،

گفتی سالهاست شعر کوچه را نشنیدی و نخواندی. گفتی این شعر زیبای فریدون مشیری را برایت بازنویس کنم. نتوانستم خواهشت را انجام ندهم، اینک به یاد آن شب ها و روزهای پر خاطره... آن شعرخوانی ها، آن صمیمت ها و دوستی ها... شعر کوچه را برای تو و همه علاقمندان شعر در این صفحه می گذارم.

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان زمان رام

خوشه ی ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتی:

از اين عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر اين آب نظر کن

آب، آيينه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از اينشهر سفر کن!

با تو گفتم:

حذر از اين عشق؟

ندانم

سفر از پيش تو؟

هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم

باز گفتم که: تو صيادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم ...

اشکی از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت

اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم

پای در دامن اندوه کشيدم

نگسستم، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

نوشته شده در Wed 28 Nov 2007ساعت 14:47 توسط پروانی| |

طنز
- خوب می شنویم، حادثه چگونه رخ داد؟
- اینطور شد که این عبدال بدبخت...
-نزدیک به موضوع ، لطفا فقط فاکت..
- می دانم، کوشش می کنم کوتاه...
- آخر شما قضیه را شرخ بدهید، من صرف پنج دقیقه وقت دارم.
- من کوتاه صحبت می کنم. این عبدال بدبخت...
- نی، کار ما اینطور هیچوقت خلاص نمی شود. لطفا فقط فاکت... چی کرد؟ چگونه کرد؟ چرا کرد؟ چی وقت؟ لطفا کوتاه.
- اگر شما حرف مرا قطع...
- چطور قطع نکنم؛ وقتی شما پرداس می دهید و پرگویی می کنید، کوتاه و با جملات ساده صحبت کنید، د رغیر آن ما هیچوقت خلاص نخواهیم شد.
- خوب این طور شد که این عبدال بدبخت...
- شما این را یکدفعه گفتید، خواهش می کنم اصل موضوع...
- من خودم می خواستم...
- نزدیک به موضوع، کوتاه و مختصر...
- این طور شد که ...
- شما پشت این "این طور شد، این طور شد" را یله نمی کنید. اصل موضوع را بگویید.
- خوب این عبدال بدبخت...
- بشنوید، شما مراجعه کرده اید تا از عبدالکریم شکایت کنید، اما در مورد این که چه واقع شد؟ چرا و چگونه واقع شد حرف نمی زنید و به من نظر شخصی خود تان را در مورد عبدالکریم ابراز می کنید. وقتی از شما خواهش می کنند نزدیک به موضوع صحبت کنید، همان یک جمله را باز هم و باز هم تکرار می کنید. این قسم کا ر ما تا قیامت خلاص نمی شود. وقت من کم است. اصل موضوع را بگویید. چی بود، چرا بود؟ چگونه و چه وقت بود؟
- آمد.
- کی؟
- عبدالکریم.
- جرا این را از اول نگفتید؟
- من می خواستم...
- درست، درست، وقت می گذرد، خواهش می کنم.
- عبدالکریم آمد. دید، صدا کرد، پاره کرد. من تعجب کردم، سوال کردم، جواب داد، جنگ.
- شما دیوانه شدید؟ این طور من یک کلمه هم نمی فهمم. اصل موضوع را تشریح کنید. اما مختصر. چقدر برای شما تکرار کنم.
- آمد، دید، صدا، پاره، تعج، تف، و. او خو. نی. شما . ما. کش. فش. مشت. فرق. ختم. شفاخانه. عریضه.
- تمام شد؟
- تمام شد.
- خوب است. شما بروید، من بررسی می کنم. خدا حافظ.


این طنز قبلا ا زمنابع روسی ترجمه شده و در شماره 14 جریده میزان (سی و یکم جولای نود و هفت) منتشره دهلی به نشر رسیده بود.
نوشته شده در Wed 28 Nov 2007ساعت 14:46 توسط پروانی| |

در پی آن بودم تا چیزی بنویسم و اندوه گرانبار خود را از شهادت اجمل نقشبندی که مظلومانه به دست طالبان به شهادت رسید، درج صفحه وبلاگ کنم. در تلاش آن بودم تا تصویر آن خبرنگار ایتالیایی را که هنگام فرود آمدن از زینه های هواپیما، خندان و پیروز می نمود، با تصویر سر بریده اجمل پیدا کرده، درج وبلاگ کنم. در صدد آن بودم تا از بیکسی آن افغان و کسداری آن ایتالوی چیزهایی بنویسم که ماتم دیگری چون صاعقه بر سرم فرود آمد.

شام سه شنبه بود که استاد اسحق ثنا زنگ زد و دعوتم کرد تا در محفل ختم قرآن عظیم الشان که در منزل پسر شان تدویر می یافت، شرکت کنم. ثبت برنامه یی را که باید در آن شب انجام می دادم، به ودود سپردم ، برای شنیدن و تلاوت آیاتی از کلام ربانی به منزل استاد ثنا در ریچموند شتافتم. دوستان زیادی در منزل استاد ثنا گرد آمده بودند. سپاره یی از قرآن پاک را گرفتم و به تلاوت پرداختم تا تشنگی روح خود را با تلاوت آن سیراب سازم. تلاوت را ختم کردیم و آقای مفسر دعای ختم را خواند و جناب پوهاند حسین خیل دعا کرد. برای همه دعا کرد. دعا اثر عجیبی در روح انسان دارد،‌ گویا انسان را با خدایش پیوند می دهد. استاد به همه دعا کرد، به بیماران، به مسافران، به درماندگان،‌ به گناهکارانی چون من،‌ به همه... هنگامی که قاضی صاحب کریمی به پا ایستاد و می خواست اذان نماز شام را بگوید، به اطراف نگریستم،‌ تعداد زیادی حاضر بودند،‌ اما یار همیشگی استاد ثنا، آقای عنبری را ندیدم. تعجب کردم. زیرا این دو را همیشه یکجا می دیدم. به نماز ایستادیم و سه گانه یی به دربار یگانه اداء‌ کردیم. بعد از ختم نماز و دعا،‌ از استاد ثنا پرسیدم که آقای عنبری را نمی بینم،‌گفت که دو سه روزیست احوال از او ندارد. گفت که برایش زنگ زده و پیام گذاشته است، دوستان دیگر نیز چنین کرده و پریشانند. و گفت که شاید امریکا به دیدن پسرش رفته باشد،‌ أخر گاهی چنین می کند...

فردایش به دفتر تلویزیون آمدم تا برنامه جدید را ایدیت کنم، طرف های شش شام بود که استاد ثنا زنگ و گفت:

- خبر داری، عنبری سکته مغزی کرده و در بیمارستان بستر است؟ گفتم :

- مگر او امریکا نرفته بود؟ گفت:

- نه، دو روز پیش سکته مغزی کرده، اما کسی خبر نداشت تا اینکه یکی از دوستانش که پیهم برایش تیلفون می کرده و جواب نمی گرفته از مسوول منزل شان و پولیس کمک گرفته، داخل آپارتمان شان می شوند و او را خشک شده در اتاق می یابند،‌ در حالی که هنوز رمقی در وجودش باقی بود. اما این رمق چون زندگی بی وفا بود،‌ دیری با او نماند و چهار صبح چهار شنبه بود که جان داد.

بلی،‌ عنبری جان داد، اما مظلومانه، در کمال بیکسی، تنهایی و غریبی جان داد. دو روز در آپارتمانش در حالی که سکته مغزی کرده بود، تنها افتیده بود و کسی خبر نداشت، آخر او تنها زندگی می کرد. مگر این جا کانادا نیست، چرا کسی باید همرایش باشد، فرزندان و اقارب زندگی خود را دارند. این جا کسی کاری به این کارهای کسی  ندارد، تو می توانی تنها در اتاق در بسته ات، در تنهایی و بیکسی سکته مغزی کنی و با مرگ و زندگی پنجه نرم کنی،‌ کسی در غمت نیست،‌ حتی گاهی اگر کسی بخواهد، هم نمی تواند، بلی عزیز!‌ اینجا کاناداست.

اما روزکی پیشتر،‌ کس دیگر از اهل قلم و مطبوعات نیز در کمال بیکسی و تنهایی و نامردی جان داد. سرش را بریدند، زیرا بیکس بود،‌ زیرا افغان بود و افغان با وجود طرفداران زبانی فراوان، بیکس ترین کس در این دنیای ناکس است. او را کشتند، او را کشتند، زیرا خانواده اش دو میلیون دالر نداشت تا جان او را از مدعیان دفاع از اسلام بخرد و از مدعیان دموکراسی نیز کسی حاضر نشد تا برای آزادی او تلاشی به خرج دهند. او را کشتند زیرا خانواده اش ایتالیایی نبودند،‌ آخر او از افغانستان بود، مگر خون اهل این دیار چه وقت ارزش داشته است که حال ارزش داشته باشد؟ چندی قبل در جایی خواندم که نسبت پایین آمدن آب رودخانه یی، چوچه تمساحی در آبگیری گیر کرده بود، زمین و زمان دست بهم دادند و با فرستادن هلیکوپتر و گروه نجات،‌ جان آن حیوان مظلوم را نجات دادند و دو باره به آب های بحر فرستادندش تا چند صباحی دیگر بزید و از زندگی خود لذت ببرد. این مزیت غربی هاست که حیوانات را چنین احترام می کنند. نه تنها حیوانات خود را که انسان های خود را نیز دوست دارند، به خاطر رهایی یک خبرنگار خود پنج فرمانده طالبان را آزاد کردند. به گفته یک روزنامه بریتانیایی دو میلیون دالر امریکایی پرداختند و خدا می داند چه کارهای دیگر کردند. اما اجمل نقشبندی کسی را نداشت. آخر او غربی نبود که رهابش می کردند، از افغانستان بود و باید کشته می شد. زندگی او برای غربی ها که حاکمیت اصلی را در افغانستان در دست دارند، از زندگی آن چوچه تمساح بیشتر ارزش نداشت. مگر هر روز در اخبار نمی خوانیم که در اثر حملات آن چنانی چند افغان کشته و چند دیگر زخمی شدند. مگر از هفت ثور ۵۷ به این طرف کم کشته و زخمی دیدیم که برای کشته شدن اجمل نقشبندی جگرخون شویم. خانه دولتمردان افغانستان آباد و صد هزار آفرین به سازمان های دفاع از حقوق بشر داخل و خارج کشور.....

اجمل خبرنگار را طالبان کشتند و سید عبدالله عنبری شاعر را سکته مغزی و شاید هم تنهایی. آن چه مرگ این دو را با هم شباهت می دهد،‌ بیکسی آنان است. اجمل بیکس بود،‌ عنبری نیز بیکس بود. دو روز در خانه اش مانده بود. شاید اگر فرزندش یا کسی از خانواده اش همرایش می بود و در وقت درست به بیمارستان می رفت،‌زنده می ماند... شاید...

شاید اگر اجمل نیز به مرجع قدرتی وابسته می بود، دو فرمانده طالبان را در قبال زندگیش آزاد می کردند، شاید هم چند فرمانده را.... مگر کم فرمانده طالبان در شهر کابل چکر می زنند. اما اجمل کسی را نداشت... عنبری نیز کسی را نداشت. . .

خداوند روح هر دوی شان را شاد داشته باشد. 

نوشته شده در Wed 28 Nov 2007ساعت 14:43 توسط پروانی| |

«دو روز خونین تاریخ...» مقاله یی است که از خامه آقای دستگیر پنجشیری تراوش و من آن را در سایت آریایی مطالعه کردم. در پای مقاله تاریخ دسامیر 2006 خود نمایی می کند و روشن است که به مناسبت فاجعه ششم جدی به نگارش در آمده است. همچنان نوشته دیگری نیز از همان قلم در همان سایت به نشر رسیده است، زیر نام بازتاب نا روشن تاریخ «جمعیت دموکراتیک خلق» در کتاب «سال های تجاوز ها و مقاومت ها». در ختم این نوشته تاریخ اول جنوری 2007 یعنی یازدهم جدی ذکر گردیده و نمایان است که به مناسبت سالروز تاسیس حزب دموکراتیک خلق افغانستان نوشته شده و چیزی است شبیه به جواب به یکی از نوشته های آقای محمد اکرام اندیشمند. گر چه تبصره هایی بر نوشته دوم آقای پنجشیری نیز در آینده  خواهم داشت، اما انگیزه ام را بیشتر، آوردن توضیحاتی به نوشته اولی ایشان تشکیل می دهد.

آقای پنجشیری در شروع نوشته شان می آورند:

در شماره 6/10 / 1374 روزنامه ء "دریحء " وهمچنین در کتاب "اردو وسیاست " محترم جنرال نبی عظیمی ، مطالب غریبی به استنا د نوشته های بی پایه موءلفان اتحاد شوروی درباره ء تراژیدی تاریخی 27 دسامبر 1979 م زیر عنوا ن " طعام چاشت درکاخ " انتشار یافته است.

سخن از آخرین " مهمانی !" زمامدار جد ید افغانستان ( حفیظ الله امین ) در کاخ تاریخی وبازسازی شدهء " تپهء تاج بیگ " است.

درین نوشته های تبلیغاتی ، جریان آخرین لحظات زنده گی سیاسی حفیظ الله امین رهبر حزبی ودولتی جمهوری دموکراتیک افغانستان بازتاب ناروشن ، خیره ، سطحی تلافی جویانه وجلوه های تعصب آمیز دوران جنگ سرد و ذهنیگرانه دارد.(از مقاله دو روز خونین تاریخ... سایت آریایی)

باید بگویم که من - نویسنده این مقاله  - که در سال 1374 مدیر خبرنگاران روزنامه دریح بودم، به مناسبت فرارسیدن ششم جدی، سالروز تجاوزی شوروی بر افغانستان، یکی از ترجمه های خود را که تجاوز نام داشت، به روزنامه دریح سپردم که به صورت پاورقی در  دو شمارره آن روزنامه به نشر رسید.  فردای نشر نخستین بخش، جوابیه یی از آقای پنجشیری به دفتر روزنامه مواصلت کرد که به تاسی از قانون مطبوعات آزاد، با وجود لحن خشنی که داشت اقبال نشر یافت. من در همان زمان پاسخی بر توضیحات آقای پنجشیری نوشتم که در آن زمان به نشر نرسید. اینک باز هم در یکی از نوشته ایشان ذکری از آن ترجمه من است و صفاتی که آقای پنجشیری دوست دارند، آن ترجمه را متصف به آن سازند. توچه آقای پنجشیری را ابتداء به این نکات جلب می کنم:

1 – در شماره 6/10/1374 روزنامه دریح ، نه مطالب غریبی به استناد نوشته های بی پایه مولفان اتحاد شوروی در باره تراژیدی تاریخی 27 دسامبر 1979 م زیر عنوان «طعام چاشت در کاخ» انتشار یافته و نه از طرف گرداننده آن چنانکه آقای پنجشیری نوشته اند، بلکه ترجمه پژوهش شماری از نویسندگان روسی زیر عنوان «تجاوز» به نشر رسید که طعام چاشت در کاخ یک بخش آن بود و آخرین روز سقوط حفیظ الله امین را شرح می داد. من کتاب آقای عظیمی را نخوانده ام و نمی دانم ایشان چه نوشته اند.

 

2 – آقای پنجشیری آن نوشته را تبلیغاتی و بازتاب ناروشن، خیره، سطحی، تلافی جویانه و جلوه های تعصب آمیز دوران جنگ سرد و ذهنگیرانه می دانند. قسمی که گفتم، آن نوشته ترجمه یی از کار پژوهشی عده یی از نویسندگان روسی بود، نه مقاله یا تحلیلی از این جانب یا از کس دیگر، در این حال تبلیغاتی خواندن آن خیلی نابجاست. برای آن عده از خوانندگان عزیزی که دسترسی به آن نوشته ندارند، می خواهم شرح دهم که عده یی از نویسندگان شوروی د رمورد تجاوز شوروی بر افغانستان کار پژوهشی یی انجام دادند و با بسیاری از افراد ذیدخل در قضیه، نیز مصاحباتی انجام دادند. نتیجه یا حاصل این پژوهش، نوشته یی بود به نام تجاوز که من آن را حتی قبل از سقوط دولت دکتر نجیب ترجمه کرده بودم و بالاخره در سال 1374 خورشیدی در روزنامه دریز به نشر رسید. در یک بخش از این نوشته زیر عنوان طعام چاشت در کاخ، آخرین روز زندگی حفیظ الله امین که در حقیقت روز تجاوز شوروی بر افغانستان است، به تصویر کشیده شده است. ضمن روایت آن روز، نویسندگان روسی نوشته اند که حفیظ الله به مناسبت برگشت دستگیر پنجشیری از ماسکو، ضیافتی در کاخ تاج بیگ ترتیب داده بود که همه اعضای بیروی سیاسی با خانم های شان در آن مهمانی شرکت کرده بودند. هنگام صرف سوپ، پنجشیری به بهانه اینکه از سوپ پرهیز است، از خوردن آن امتناع کرد و حفیظ الله امین به شوخی به او گفت که ترا در ماسکو نازدانه ساخته اند. کوتاه اینکه آن سوپ آلوده با مواد سمی بود و همه کسانی که از آن خورده بودند، دچار مسمومیت گردیدند، بجز آقای پنجشیری. این روایتی است که نویسندگان تجاوز در نوشته خود آورده اند.

خود آقای پنجشیری در همین نوشته خود در باره آن روز و آن حادثه چنین می نگارد:

«هنوز نتایج عبور " مهمانان ناخوانده " از مرز مشترک افغانستان واتحاد شوروی ارزیابی نگردیده بود که اعضای دفتر سیاسی به اتاق طعام دعوت شد ند. نخست شوربا آورده شد . درپایان صرف طعام چاشت ونوشیدن چای علایم وآثار خواب سنگین درسیمای حفیظ لله امین ودیگراعضای دفتر سیاسی آشکارگردید وپایان جلسه را اعلان کرد.

چونکه طبیبان مرا از نمک طعام وروغن پرهیز کرده بودند بنا برین به شوربای نمکین وغذای روغنی میل نکرد م و ازین بازیهای زهر آگین سیاسی اتفاقا نجات یافتم . و لی شماری از حواریون ح. امین با ذ هنیت ومعیارهای بسیار ابتدایی تلافی جویانه ء قبیله یی ، این توطیه ء ریشه دار وبسیار پنهانی وخطر ناک واشد محرم سازمانهای وِیژه ء امنیتی شوروی ر ا بخطا توجیه تبلیغاتی و تصور کرده بوده اند که گویا من در کاخ تپه ء تاج بیگ حفیظ الله امین ،درکار ضد انسانی زهر پاشی اشتراک داشته ام .

  اگر به ترجمه تجاوز مراجعه کنیم، دقیقا حادثه به همین شکل شرح داده شده است، یعنی: سوپ با به قول آقای پنجشیری شوربا به مهمانان تعارف گردید که آقای پنجشیری از خوردن آن امتناع کرد و گفت از آن پرهیزم. آن سوپ آلوده به مواد سمی بود و .... اینکه از این قضیه چه برداشتی صورت می گیرد، مربوط می شود به خوانندگان مطلب.  از نوشته های آقای پنجشیری که صرف به رد همین بخش از آن نوشته پرداخته اند، چنین بر می آید که مخالفتی با بقیه مطالب آن نوشته نداشته اند، زیرا در رد بقیه مطالب چیزی ننوشته اند. پس آن نوشته تبلیغاتی نبوده است و همچنان نمی توان گفت که به گفته آقای پنجشیری،  بازتاب ناروشن، خیره، سطحی، تلافی جویانه و جلوه های تعصب آمیز دوران جنگ سرد و ذهنگیرانه بوده است، زیرا چنین صفات برای آن نوشته خیلی بزرگی می کنند.  اگر هر کدام از صفات را تحلیل کنیم مثنوی هفتصد من کاغذ خواهد شد. صرف به صفت تلافی جویانه که ایشان آورده اند، اشاره می کنم. یعنی چه؟ کی چه را خواسته است تلافی کند؟ شما مرا می شناسید؟ شما نویسنده های نوشته را می شناسید؟ من با ترجمه این نوشته چی را می خواهم تلافی کنم؟ من عزیزترین کسان خود را در دوران حکومت شما از دست داده ام، خودم زندانی و شکنجه شده ام. در آن عنفوان نوجوانی که باید دنبال درس و مدرسه خود می بودم، یا در جستجوی پناهگاهی برای گریز از تعقیب های مکرر اگسای شما بودم و یا هم در بیمارستان ها برای تداوی از شر بیمارهایی که در اثر شکنجه های وزارت داخله، اگسا و زندان دهمزنگ در سن هفده سالگی دچارم شده بودند،  سرگردان و ... یک ترجمه و تلافی این همه رنج و درد؟ آقای پنجشیری شما به  تعبیت از ادبیاتی که به آن خو کرده اید، مطالبی را پشت سر هم ردیف می کنید و واژه هایی را یک به دنبال دیگر می آورید که گاهی واقعا خنده آور می شوند. شما  بالاخره باید بدانید که من نه نویسنده آن مضمون که مترجم آن بودم.

به هر حال، امیدوارم با این توضیحات مختصر آقای پنجشیری، پس یازده سال دانسته باشند که مضمون تجاوز که طعام چاشت در کاخ بخشی از آن بود، ترجمه بوده است و من هیچگونه قصدی مبنی بر متهم ساختن شان  در کدام قضیه یی و آن هم قضیه یی به این بزرگی  که ایشان در ذهن داشته اند، نداشته ام. و اما اینک که بیست و هفتمین سالروز تجاوز خونین امپراطوری خون و وحشت را بر کشور عزیز ما تازه  پشت سر گذاشته ایم، خوب است به همین توضیح کوتاه بسنده نکرده، سخنان دیگری را نیز به همین بهانه با جناب دستگیر پنجشیری که یکی از رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان، همان حزبی که زمینه ساز آن تجاوز بود، در میان بگذاریم.

نوشته های آقای پنجشیری یک لطف خاص دارد و آن اینکه با خواندن آن انسان به یاد ابلاغیه های انقلابی و گزارش های آن چنانی  حزب دموکراتیک خلق می افتد و یک بدی خاص هم دارد و آن اینکه با خواندن آن انسان به یاد آن روزهای پر وحشت و خونینی نیز می افتد که حزب جناب شان با ارعاب، ترور، قتل و حبس به جان مردم بیگناه افغانستان افتاده و به خاطر «آرمان های انقلابی» کذایی شان کشور را به جهنم سوزانی مبدل کرده بودند. فکر می کنم که وقت آن رسیده است که جناب پنچشیری از کاخ بلند تصورات انقلابی خود نظری سخاوتمندانه به مثلا آن گاه که جناب شان برای ساختن سرکی در خیرخانه در کار داوطلبانه شرکت می کردند، عتیق عالمیار منشی سازمان جوانان لیسه خیرخانه، برادر همین صدیق عالمیار، کسی که آقای پنجشیری از او به آن آب و تاب ذکر کرده اند، به همدستی سندیگل ریکشا، آمر آن مکتب، سرمعلم محمد ظاهر خان، شفیع خان ، استاد کوهستانی معلم هندسه و چند نفر معلم دیگر را خوش خوشان شکار می کردند، حتی متعلمین صنوف ده که هنوز هفده سال عمر خود را پوره نکرده بودند، از چنگال اهریمنی شان به کنار نمانده بودند. می گویند مقیم خان معلم جغرافیای اقتصادی مکتب به خاطری  شهید شد که ضمن تشریح درسی در یکی از صنف ها  گفته بود، تولیدات گندم در امریکا بیشتر از شوروی است و این چیزی بود که د رکتاب آمده بود. این وقایعی یی است که من شاهد آن بوده ام،  در گوشه گوشه کابل و افغانستان از این وقایع خونین زیاد اتفاق افتاده است  که همه می دانند و اما ایشان شاید از آن اطلاع ندارند که تا هنوز هم  سنگ آن حزب را بر سینه می زنند.

اگر بر هر  پروگراف نوشته آقای پنجشیری تبصره کنم، حوصله خوانندگان سر می رود. صرف می خواهم ایشان را یعنی آقای پنجشیری را  به یک بازنگری در نوشته های خود شان دعوت کنم. البته این بازنگری وقتی مفید خواهد  بود که از کاخ بلند  تخیلات خود پا به زمین خاکی بگذارند. واقعا دیگر دوران جنگ سرد گذشته است. احزابی که در دوران جنگ سرد پا به عرصه وجود گذاشتند و برای اهداف خاصی در نظر گرفته شده بودند، ماهیت وجودی خود را از دست دادند و ادبیات و اصطلاحات آن زمان را نیز با خود به حافظه تلخ تاریخ بردند. به ویژه توجه جناب پنجشیری را به این گفته شان:

«همچنین ح . امین به استناد گزارش سفیر کبیر شوروی این اطلاع نگران کننده وغیر منتظره را به دفتر سیاسی ارایه نمود که " قطعات محدود اتحادشوروی از آمو دریا عبور کرده است ولی تا پلخمری درهیچ جا ی به مقاومت مردمی مواجه نشده اند .» .

جلب می کنم و از ایشان می خواهم در این باره فکر کنند که وقتی امین اطلاع نگران کننده و غیر منتظره یعنی عبور قطعات محدود شوروی را به استناد گزارش، شما بخوانید ابلاغ، سفیر کبیر شوروی به دفتر سیاسی ارایه نمود، آیا آقای پنجشیری و یا هیچ کدام از اعضای دفتر سیاسی اعتراض کردند که ای سفیر شوروی، ما که اعضای دفتر سیاسی حزب بر سر اقتدار این کشور هستیم، از عبور عساکر شوروی خبر نداریم. یا آن زمان بر فکر و اذهان اعضای دفتر سیاسی هنوز روحیه انترناسیونالستی به سبک شوروی حاکم بود که مرزی بین همسایه بزرگ شمالی و کشور خود شان را نمی شناختند.

و برای فعلا آخرین سخن اینکه آقای پنجشیری  آن خوشخوان محلی پنجشیر را توصیه می کند که دیگر در باره جنایات حزب دموکراتیک نسراید و در مذمت طالبان و القاعده و دیگران آهنگ بسازد و بخواند. غافل از آنکه مردم ما به فرمایش کسی نمی خوانند و نمی گویند و نمی نویسند. این فقط شبه روشنفکرانی اند که به وزش باد رو می گردانند و گاهی انترناسیونالیست می شوند و زمانی  هم ناسیونالست (به مفهوم قوم گرایی). مردم  قهرمان ما در برابر ظلم و جنایت می ایستند و این را ثابت ساخته اند، زمانی که تجاوز روس ها و جنایت حزب دموکراتیک خلق بیداد می کرد، مردم ما در برابر ایشان می رزمیدند و زمانی که طالب و القاعده از گریبان پاکستان سر بیرون آوردند و کشور را خاکدان برابر ساختند، در برابر ایشان قد علم کردند و رزمیدند. احمد شاه مسعود شهید، قهرمان ملی بارزترین نمونه این مبارزه تابناک و بی امان است که برای وطن، دین و اعتقاداتش می رزمید و هر نوع تبارگرایی را مردود می دانست. رهروان صادقش هنوز هم راهش را پی میگیرند.

با ذکر این مطلب که این نوشته صرف تذکر کوتاهی بر نوشته «دو روز خونین...» آقای پنجشیری نشر شده در سایت آریایی است، سخنان خود را به پایان می برم، ورنه هر جمله فراورده قلمی شان در آن مقال قابل بحث و تبصره فراوان  است.
نوشته شده در Wed 28 Nov 2007ساعت 14:42 توسط پروانی| |

نخست به این دو خبر توجه کنید:

روزنامه پر شمار" بيلد"، تصاويری را چاپ کرده که چند سرباز آلمانی عضو نيروهای بين المللی کمک به امنيت (آيساف) را در حال بازی با يک جمجمه نشان می دهد.

طبق اين گزارش، عکس ها مربوط به اوايل سال ۲۰۰۳ است و سربازان مورد نظر، در حال گشت زنی در حومه کابل اين عکس ها را از خود گرفته اند.

فرانس يوزف يونگ، وزير دفاع آلمان و رئيس ستاد ارتش، اين تصاوير را "انزجار برانگيز و اکراه آور" خواندند. (25 اکتبر 2006، بخش فارسی بی بی سی)

نيروهای بين المللی کمک به امنيت افغانستان (ايساف) يک گور دسته جمعی را در حومه شرقی کابل، پايتخت، کشف کرده اند.

بر اساس گزارشها اين گور دسته جمعی در منطقه پل چرخی کابل پيدا شده است.

سربازان ايساف به هنگام کار ساخت و ساز يک اردوگاه آموزش نظامی در منطقه پل چرخی متوجه اين گور دسته جمعی شدند.

هنوز مشخص نيست که چند جسد در اين گور دفن شده اند. اما خبرنگاران افغان که از منطقه ديدن کرده می گويند آنها استخوان و باقيمانده لباس را در محل گور ديده اند.(21 دسامبر 2006، بخش فارسی بی بی سی)

پدرم، پدر نازنین من،

مرا ببخش، من را که فرزند گنهکار و شرمسار توام، منی که نتوانستم حق تو و هزاران شهید دیگری را که برای آزای این خاک، برای دفاع از معتقدات و ارزش های دینی، اجتماعی و فرهنگی خود به پا خاسته بودید و در این راه چان های شیرین خود را از دست دادید، اداء کنم.

مرا ببخش، پدر عزیز من، شاید آن جمجمه یی که  سربازان آلمانی با آن بازی می کردند، سر نازنین تو بود، سری که من همیشه دوست داشتم موهایش را نوازش کنم. یادت است؟ یادم است یک روز که خسته و مانده از کار روزانه به خانه بازگشتی از من خواستی تا سرت ر ا مالش دهم. دوست داشتی به اصطلاح خودت سرت را چاپی کنیم. آن روز که خوب یادم است یکی از روزهای تابستان سال 56 بود و در ولسوالی غوریان هرات بودیم،  سرت را بالای زانوهایم گذاشتی. من با انگشتان دو دست شقیقه های نازنیت را مالش دادم. چند تار سفید مو در شقیقه هایت دیدم، گفتم:

- پدر اجازه بده تارهای سفید مویت را بکنم، خندیدی و گفتی:

- - پسرم، چندتایش را می کنی و تا کی می کنی ؟ مگر با خدا جنگ داری؟

آن سرباز آلمانی که با آن جمجمه بازی می کرد، مگر نمی دانست شاید این جمجمه، زمانی سر پدری بوده است، سر برادری، سر خواهری، سر مادری یا سر فرزندی  بوده است؟

او می دانسته یا نمی دانسته، اهمیت چندانی ندارد،  اما این شرم تا ابد بر پیشانی ما بازماندگان و وارثین شما قهرمانانی که خود را فدا کردید، باقی مانده است که نتوانستیم حد اقل جمجمه های تان را از فوتبال شدن نجات دهیم.

پدر شاید باور نکنی، ما تا هنوز برای شهیدان خود، محلی نداریم تا بدانجا بشتابیم، دعایی بخوانیم، حلوایی خیرات کنیم و خود را تسلی دهیم. ما هنوز محلی نداریم که بدانجا بشتابیم و از شما یاد بکنیم. آنانی که از برکت! شهادت شما به گنج های قارونی رسیدند، هیچگاهی در فکر آن نشدند، تا یادی از شما کنند و حداقل ذکات پول باد آورده خود را وقف ساختن محلی برای یاد بود شما بسازند. من آن سربازان آلمانی را ملامت نمی کنم. شاید برای اوشان بازی با یک استخوان سر انسانی که او را نمی شناخته اند، اهمیت چندانی نداشته است، اما من از زمانی که این خبر را خوانده ام، خواب شبانه را فراموش کرده ام. روزهایم نیز بهتر از شب هایم نیست. هر زمان که به یاد این خبر می افتم، فکر می کنم شاید آن جمجمه...

پدرم، پدر نازنین من،

خواندم که گور دسته جمعی یی در پلچرخی کابل کشف شده است، در گزارش بی بی سی آمده بود که بقایای استخوان و لباس کشته شدگان  را خبرنگار افغان در آن محل دیده است. من یادم است، هنگامی که ماموران اگسا ترا بردند، پیراهن و تنبان فولادی به تن داشتی و در آخرین لحظات مادرم چپن ات را نیز بر شانه هایت افگند، گفت که هوا سرد است، خنک می خوری، نهم ثور سال پنجاه و هشت بود. در آن سپیده دم که ترا بردند، هوا سرد بود و مادر می ترسید مبادا خنک بخوری، او نمی دانست که به راه بی برگشت می روی...

 نمی دانم، اگر بروم و اگر بگذارند ببینم، آیا تکه یی از لباس هایت را می یابم؟ نمی دانم پاسداران قبرت کی ها اند؟ آلمانی، فرانسوی، انگلیسی، امریکایی ها یا کی؟ یا شاید هم کسی از کسانی که تو را کشتند، آخر می گویند بسیاری از آن دو باره به وظایف شان برگشته اند، مگر آن ها وظیفه دیگری هم داشتند؟ اگر آن را به کارهای گذشته شان بگمارند، پس همانجاها باید جستجویشان کرد. نمی دانم پدر،  از کی اجازه بگیرم...این را نیز نمی دانم که در آنجا کشتندت یا در جای دیگر، آیا مثل صدهای دیگر از طیاره ها در دریای آمو افگندت یا در یکی از ده ها زیرزمینی های قصاب خانه های خود ترا به نیستی کشانیدند.

 پدرم، پدر نازنین من،

 گزارش دیده بان حقوق بشر را که دیروز و پریروز نشر شد، در خبری که در بی بی سی نشر شد،  نیز خواندم. نامی از کسانی که شما را کشتند، در آن ندیدم. چند بار خواندم و بار بار خواندم. می پندارم شما را دارند فراموش می کنند. یا می خواهند فراموش کنند. این پندار به من دست داد که آنانی که شما را کشتند، از جمله ناقضین حقوق بشر به شمار نمی روند. این موضوع مرا بیشتر از بازی آن سرباز آلمانی با جمجمه آزار می دهد. می پندارم این جنایت بیشتر از آن جنایتی است که قاتلین شما مرتکب شده اند. گاهی فکر می کنم این ها مدافعین حقوق بشر نه، که مدافعین افکار خوداند. مگر تهیه کنندگان گزارش از خبر بازی با جمجمه آگاهی نداشت؟ مگر آن ها از اسد الله سروری قصاب خبر نداشتند که زندانیست؟ بلی، همان جلادی که فرمان قتل تو و کاکایم و اسحق را امضاء کرد. شاید هم خودش شما را کشت. بعضی ها می گویند که ناعادلانه است که او را زندانی کنند و بعضی های دیگر را به پارلمان بفرستند یا به وزارت بفرستند.

چه بدبختیم، پدر سر های برباد شد، سرنوشت ما خراب گشت، اینک با جمجه های ما هم بازی می کنند، اما کسانی در مسند دفاع از حقوق بشر نشسته اند، بر همه این ها دیده فرو بسته اند، گویا ما و شما بشر نبوده ایم، گویا مفهوم حقوق بشر نیز مجازیست که هر گاهی به هر شکلی تعبیر گردد. گویا می توان یک عمل را گاهی می توان جنایت خواهد و گاهی نه، خدایا، از که بنالیم و از چه بنالیم، مگر نه که از ماست که برماست؟

پدر، پدر شهید من   

من حال خود پدرم. همه ما، برادرانم و خواهرانم پدران و مادرانند. تو که همیشه آرزو داشتی ما را «خانه دار» ببینی، به آرزویت نرسیدی. اما این سوال دخترم که اینک دوازده سال دارد، همیشه بی جواب مانده است:

- پدر کلانم کجاست؟

یک بار در جواب گفتمش شهید شده دخترم، باز پرسید:

- چرا؟ گفتمش:

- برای این که وطن ما را آزاد سازد. در حالی که به چشمهایم خیره شد بود، با سادگی پرسید:

- وطن ما آزاد شد؟

نتوانستم جوابش را بدهم، فکر می کنم هیچکس نمی تواند جواب آن را بدهد. پدر شما خون تان را در راه حق ریختید، این ما بودیم که نتوانستیم ثمر آن را بگیریم. این ما بودیم...

و اما، از یک منظر برای من هر گوشه کشورم، مدفن آزاده مرد و آزاده زنیست. کسی از ما که نتوانست از شما شهیدان یادی بکند و در جستجوی کشتارگاه های تان برآید، اما اگر سربازان ایساف در هر نقطه کشور به قول بی بی سی دست به «ساخت و ساز آموزشگاه نظامی» بزنند، از این قبرها به وفرت خواهند یافت، زیرا هر گوشه کشورم مدفن آزاده و آزاده زنیست ...

پدرم، پدر نازنین من،

مرا ببخش که تا هنوز نتوانستم...

پایان

ونکوور- بیست و یکم دسامبر 2006 میلادی
نوشته شده در Wed 28 Nov 2007ساعت 14:40 توسط پروانی| |

نویسنده: پروفیسور طلحه رضوی برق

برگردان از اردو: عبدالرحیم احمد پروانی

غزل از انواع درخشان شعر فارسیست که تازگی، شگوفایی، دلکشی، نزاکت و نرمی و همچنان لطافت فطری مضمر در آن باعث پایداری اش در ادوار زمان بوده است. ویژگی غزل در پاکی بیان و شرح مضمون با اشاره و کنایه می باشد که شاعر را از بیان عریان خیالاتش باز می دارد و نمی گذارد تا از مرز کنایه و استعاره فراتر رود.

ایما و رمز نیز جوهر غزل را تشکیل می دهند، با وجود آن غزل از چنان گستردگی موضوع، مضمون و احساس سرشار است که نمونه دیگری در انواع شعر بر آن نمی توان یافت.

فارسیان  و فارسی گویان اهل هند با خون دل و مشقت بسیار غزل را در زمانه ها پرورش داده و زنده نگه داشته اند. غزل های موفق که شاعر د رسرودن آن ها زحمت کشیده همواره باقی مانده و تابع زمان و مکان خاصی نیستند. کوتاه اینکه، غزل نوع مستقلی از شعر فارسی به شمار رفته و غزلسرایی مهارت ویژه می خواهد.

هنگامی که از غزلسرایی و غزل های میرزا اسدالله خان غالب سخن می گوییم، گفته خودش به یاد ما می آید:

ما نبودیم به این مرتبه راضی غالب

شعر خود خواهش آن کرد که گردد فن ما

مطلع و مقطع، ردیف و قافیه ظاهر غزل را می سازند. غزل های غالب سرشار از آهنگ های غنایی، وزن های روان، سادگی بیان، تازگی تشبیهات و استعارات و تصویر های زنده و سحرانگیز می باشد و همین مهارت غالب در غزلسرایی است که غزل های او را دلکش، رنگین و زیبا می سازد.

غالب خود در باره زحمت کشی های خود در سرودن غزل می گوید:

فرجام سخن گویی غالب به تو گویم

خون جگر است از رگ گفتار کشیدن

شاعری فن شریف است و فن لطیف نیز، هر شاعر سهم خود را در مراعات اساسات غزل اداء کرده است، اما لطافتی که غالب به غزل داده است، زیبایی دیگری دارد:

سخن ما ز لطافت نپذیرد تحریر

نشود گرد نمایان ز رم توسن ما

اشعار اردو ی غالب که خود آن را «بی رنگ من است»(1) می خواند، صرف جرقه هایی اند که شعله های غزل های فارسی او را فروزان م یسازند:

از گداز یک جهان هستی صبوحی کرده ایم

آفتاب صبح محشر ساغر سرشار ما

و نوشته است:

کوکبم را در عدم اوج قبولی بوده است

شهرت شعرم بگیتی بعد من خواهد شدن

مرزا اسد الله خان، نخست اسد بود، پسان غالب شد، این تغییر به ظاهر کوچک اشاره یی است به رشد و ترقی مهارت او در شعر گویی:

خارها از اثر گرمی رفتارم سوخت

منت بر قدم راهروانست مرا

غالب با ظهوری و عرفی همنوا بود و آن چنان بر زبان فارسی تسلط داشت که پنداری زبان مادریش بود. علامه نیاز فتحپوری می نویسد:

اگر اشعار او را به ایرانی یی که با غالب آشنا نیست، نشان دهی پی نمی برد که از آن هندی نژادی است. همان لطافت سخن، ترکیبات، زیبایی لفظ و مهارت که در سخن هر شاعر خوش ذوق ایرانی سراغ می شود، در اشعار غالب نیز فراوان است. (نگار، غالب ص. 51)

هر چند که غالب در زمینه هایی مشهوری که ظهوری، عرفی و نظیری غزل می سرودند، شعر گفته و کمال خود را نشان داده است، اما تا جایی که مربوط به توارد می شود، می گوید:

ز رفتگان به یکی گر تواردم رو داد

مدان که خوبی آرایش غزل برداشت

غالب، اقتباس عمدی مضامین اشعار دیگران را عیب می شمرد و به دیدده بسیار بد می نگریست، چنانکه می یگوید:

غالب درین زمانه به هر کس که داردی

مضمون غیر و لفظ خودش بر زبان اوست

با وجود آن بعضی از مضامین حافظ را می توان در اشعار غالب یافت. مثلا غالب می گوید:

شبم تاریک و منزل دور و نقش جاده ناپیدا

هلاکم جلوه برق شراب گاه گاهی را

بیت معروفی است از حافظ:

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

همچنان از غالب است:

فرصت از کف مده وقت غنیمت پندار

نیست گر صبح بهاری شب ماهی دریاب

شعری است از غالب:

نازم فروغ باده ز عکس جمال دوست

گویی فشرده اند بجام آفتاب را

این شعر حافظ را به یاد می آورد:

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

به هر حال غالب فروتنی و تواضع خود را در شعر چنین بیان می دارد:

چند رنگین نکته دلکش تکلف بر طرف

دیده ام دیوان غالب انتخابی بیش نیست

اما از تسلطش بر زبان فارسی چنین می گوید:

بود غالب عندلیبی از گلستان عجم

من ز غفلت طوطی هندوستان نامیدمش

کیفیت عرفی طلب از طبیعت غالب

جام دگران باده شیراز ندارد

یا:

ذوق فکر غالب را برده ز انجمن بیرون

با ظهوری و صایب محو هم زبانیها

 و:

چون نیست تاب برق تجلی کلیم را

کی در سخن به غالب آتش بیان رسد

 

طبع بلند و فکر رسای غالب از مزاج عام فاصله فراوان داشت. یا او با زمانه خویش سازگار نبود یا اهل زمانه اش با او دمساز نبودند، اما او پروایی از اهل زمانه نداشت و استوار بر علم و هنر خودش بود:

زحمت احباب نتوان داد غالب بیش ازین

هر چه می گوییم بهر خویش می گوییم ما

غالب همواره تجربیات احساسی خود را در قالب شعر می آورد:

ای ذوق نوا سنجی بازم به خروش آور

غوغای شب خونی بر بنگهه هوش آور

چنانکه بر می آید، غالب در غزل های فارسی به چیزی به نام تنگنای غزل (که بعضی از شاعران از آن شکوه داشته اند)، مواجه نبوده است. بازتا احساسات، عواطف و عشق با اشارات و استعارات بکر و تازه و مضامین جالب را به وفور می توان در غزل های فارسی غالب یافت:

خوشا دلداده چشم خودش بودن در ایینه

ز سرگرمی نگه صیاد آهو دیده را ماند

 

ز غم تو باد شرمم که چه مایه شوخ چشمیست

ز شکست رنگ بر رخ در خلد باز کردن

 

غالب که طیعت حساسی داشت، از خرابی محیطش در رنج بود تا جایی که می گوید:

سخن چه عطر شرر بر دماغ زد غالب

که تاب عطسه اندیشه مغز جانم سوخت

به همین سبب بود که غالب همواره مست شراب پندار و مغرور از گداختگی نفس می بود:

نفس گداختگی های شوق را نازم

چه شمعها به سرا پرده بیانم سوخت

رشک سخنم چیست نه شهد هوست این

تلخابه سرجوش گداز نفسست این

شخصیت توانای  غالب بر غزل هایش نیز اثر انداخته و توانایی بیشترش بخشیده و زمزمه این عندلیب گشن ناآفریده را در غزل هایش شنیدنی تر ساخته است.

غالب به توانایی ادبی مولانا ظهوری، صایب تبریزی، عرفی شیرازی و یا شیخ علی حزین، میرزا بیدل و خواجه نظیری و غیره معتقد و معترف بود اما از اکثریت آن در غزلسرایی جلو افتاده بود:

جواب خواجه نظیری نوشته ام غالب

خطا نموده ام و چشم آفرین دارم

در جایی می نویسد:

غالب به شعر کم ز ظهوری نیم ولی

عادل شه سخن رس و دریا نوال کو

 به سخن خود از لب اعجازآفرینش بیرون می شد، می نازید:

نطق من مایه من بس غالب

خود نمک گوهر کان نمک است

و همنوایی خود را با نظیری از برکت گفتار خود می دانست:

ز فیض نطق خویشم با نظیری همزبان غالب

چراغی را که دودی هست در سر زود می گیرد

متاسفانه او اصفهان، یزد، شیراز و تبریز را ندید. او از خاک کدورت خیز هندوستان دلزده بود. حسرتش از این بابت در این شعر بازتاب یافته است.

غالب از خاک کدورت خیز هندم دل گرفت

اصفهان هی، یزد هی، شیراز هی، تبریز هی

پایان
نوشته شده در Wed 28 Nov 2007ساعت 14:39 توسط پروانی| |

به بهانه نزدهمين سالروز وفات قافله سالار شعر معاصر دريء استاد خليل الله خليلي

برخلاف پندار شماري از سخنوران و خامه پردازان كه گويا استاد پس از ترك ديار، توسن قلم را در قلمرو وطن و وطندوستي به جولان درآورده و در اين باب داد سخن داده است، استاد چه در غربت، چه در تبعيد، چه در هجرت و چه در وطن از ياد وطن غافل نبوده و هر كلامش بويي از وطن دارد و از وطنداران.
به پندار من داوري نادرستي كرده ايم اگر بگوييم استاد پس از مهاجرت به پاكستان، حالش دگرگون گشت و يكباره به وطن پرداخت. چنين تصوري هم نابجاست كه از

استاد مي خواستيم شعري را كه در سال مثلا ۱۳۶۵ سروده بود، در سال مثلا ۱۳۳۵ به رشته تحرير مي آورد. چه اوضاع واحوال كشور و آنچه را كه بر مردمان ستمديده و درد رسيده ما، پس از تجاوز سرخ گذشت، كي مي توانست گمان برد كه استاد از آن بي خبر ماند و اندر آن باب نگفت.
و اما آنچه به وطندوستي و وطن در شعر استاد خليلي ارتباط مي گيرد، بايد گفت كه كمتر شعري از اين ابر مرد قلمرو سخن را مي توان سراغ كرد كه به نحوي از انحا حس وطنخواهي و وطندوستي در آن متبلور نشده باشد.
مگر در غزل تابش شمشير كه استاد در يازده عقرب ۱۳۴۷ سروده، چه مي يابيم:
گردن نخوت دونان شده تا چرخ بلند
صفدر معركه و تابش شمشير چه شد
ماه من در ره تو سر به كف و جان بر لب
روزها منتظرم علت تاخير چه شد
در اين شكي نيست كه استاد خليلي، نه تنها اديب و شاعر بود، بلكه از سياسيون زمان خويش نيز به شمار مي رفته است و چنين مرد چگونه مي توانست در فكر ميهن و وطن نباشد. شاعري ژرف بين و نازك طبع، با دلي زيبا جو و زيبا خواه و سري پر شور و مردي سياسي و وارد به جريانات عصر و زمان خود اين است صفاتي كه در تاريخ ادب زبان فارسي از او شخصيتي جاودانه و نامي ماندگار ساخت.
استاد خليلي كه از طفلي دردها و رنج هاي بيشماري ديد و آزارهاي فراواني را متحمل گشت، چگونه مي توانست دلي مي داشت بي درد كه درد وطن در آن نمي بود، مگر هنگامي كه پدرش را به قتلگاه بردند و خود او را كه در آن دم يازده سال داشت، در خانه زير نظارت گرفتند و از درس و تعليم محرومش داشتند، در ذهن حساس و تيزش اين صحنه ها و ياد ها نقش نمي بست؟ پريشانحالي ها و سرگرداني هايي را كه پس از آن ديد، فراز و نشيب هايي كه در زندگيش مرحله به مرحله حتي از زمان كودكي و نوجواني آمدند، مگر بزرگترين مدرسه براي تشكل شخصيت و فكرش نبودند چگونه مي توان گفت كه خليلي پس از هجوم ارتش سرخ و هجرت به پاكستان در فكر وطن شد؟ اين درست است كه اشعار استاد در هجرت سرشار از سوز و حال ديگر است و بيانگر درد و رنج ملت مجاهد ما، اما بايد در اين مورد دقيقا احوال و شرايطي را در نظر گرفت كه شاعر در آن، دو مرحله زنده گي خود را به پيش برده است.
عشق خليلي را به وطن مي توان در اين شعر به خوبي دريافت كه چگونه به عشق به وطن جنبه تقديس مي دهد:
داند خدا كه بعد خدا مي پرستمت
هان اي وطن مپرس چرا مي پرستمت
ذرات هستيم ز تو بگرفته است جان
با صد هزار جان همه جا مي پرستمت
در نيمه شب كه باز كند آسمان درش
با صد هزار دست دعا مي پرستمت
و اين عشق و محبت به حدي است كه آزار ها و رنج ها نمي توانند در آن خللي وارد كنند:
با آنهمه مصيبت و زندان كه ديده ام
با گونه گونه جور و جفا مي پرستمت
ارباب جاه در خور تعظيم نيستند
از ياد قوم برهنه پا مي پرستمت
و اين عشقي نيست كه به مرور زمان رنگ بازد و زمان و مكان از شدت و حدت آن بكاهد:
در تنگناي زنده گي و خوابگاه قبر
در عالم فنا و بقا مي پرستمت
هم با صرير خامه و هم با زبان دل
هم آشكار هم به خفا مي پرستمت
و آن كه عشق وطن در سر دارد، هيچ گوشه دنيا را با وطن خود، ولو فقير و ويران هم باشد، نه تنها معاوضه نمي كند، كه آن را آتشستان هم مي داند:
اين گرامي خاك پاكم اي وطن
اي فداي خار خارت جان من
گر چه خاك ديگران بس دلكش است
دور از تو د نگاهم آتش است
تو نه خاكي مايه جان مني
هم تو جاني هم جانان مني
جان ما گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي آن كه چون تو پاك نيست
تو بمان اي كعبه ناموس ما
اي اميد خاطر مايوس ما
تو بمان اي سنگر آزادگان
زادگاه رادمردان جهان
(كليات، خاك فروش)
استاد وقتي از وطن سخن مي گويد، مي پنداري عاشق دلخسته يي است كه به محبوب دوست داشتني اش شعر مي سرايد:
اي كعبه عشق و خانه شوق
اي مهد جمال و معبد ذوق
اي خاك درت فروغ ديده
بر ديده چو توتيا كشيده
ماه من و آسمان من تو
مهر من و مهربان من تو
هر ذره تو مرا جهاني
هر قطره چو بحر بيكراني
چون مادر مهر پروري تو
صد بار از آن فزونتري تو
و اين محبت و دوستي تا جايي پيش مي رود كه به غيرت و تعصب مي كشد:
هر چيز كه هست در تو زيباست
زان مظهر حسن ذوق پيداست
گويند كه سويس ايشيايي
گويند كه كاليفرنيايي
خار تو ز گلشن جهان به
خاكت ز بهشت ديگران به
در چشم من از همه سري تو
ور هر چه نكو، نكوتري تو
بعد، چون مرد دنيا و دولت ديده است و از رمز سياست و توطئه هاي پنهان و آشكار عليه وطنش آگاه، دلصوزانه پند مي دهد. گويي اين پنديست كه به نام وطن، به مردمش مي دهد و از فاجعه يي قريب الوقوع آگاهشان مي سازد:
اما تو مشو به خويش مغرور
وز مدحت من مباش مسرور
از فتنه عصر باش آگاه
كاينجاست هزار چاه در راه
گيرم كه همه فرشته خويي
اهريمن دهر را چه گويي
اين پند استاد، پند جاودانه است. پندي است كه مردمان وطن ما در همه زمانه ها بايد آويزه گوش خود سازند، چه اين دهر هيچگاهي بي اهريمن نبوده است و نخواهد بود. اهريمناني كه در ادوار مختلف چشم به سرزمين ما دوخته و بر آن تاخته اند، اندك نبوده اند.
استاد در قصيده يي در سال ۱۳۱۵ خورشيدي در باب غزنه (عروس شهرها) گفته بود:
الا تو مهد دلبران و كشور شيران
قرارگاه بزرگان و خانه ابرار
الا تو مهبط علم و محيط فضل و هنر
الا تو قبه اسلام و قبله احرار......
سخنوران تو مرغان عرش را مانند
به جاي نغمه برآرند آتش از منقار
دل سنايي تو طرف ژرف دريايي است
كه ني كرانه پديد است مرو را نه كنار
و سال ها بعد هنگامي كه قرارگاه بزرگان و خانه ابرار زير سم ستوران استعمار سرخ لگد كوب مي شد، در شعر پردرد و گيرايي ديگري در حالي كه از خموشي جامع الازهر در برابر مصايب مردم مسلمان افغانستان در شگفت شده است، وطن خويش را بر كرسي نشينان آن مجمع بزرگ اسلامي چنين مي شناساند:
كشور ما كشور ارباب ايمان بوده است
قرن ها دين الهي را نگهبان بوده است
خانقاه عشق و خلوتگاه عرفان بوده است
سنگر مردان و ماواي دلبران بوده است
(خطاب به جامع الازهر، كليات، ص. ۲۱۸)
استاد در هر جا و درهر حالي كه بوده، با وطنش به سر بده و هر گاهي كه بنا به دلايلي دور از وطن به سر مي برده، باز هم ياد وطن در دلش زنده بوده است. وي زماني كه سفير افغانستان در جده بود، خود را در بند مي ديد. به ياد وطنش مي تپيد و مي سوخت و اين احساس، در جامه غزل زيبا و جاودانه اش از خامه سحرانگيزش چنين تراوش كرد:
ناله به دل شده گره راه نيستان كجاست
خانه قفس شد به من طرف بيابان كجاست
اشك به خونم كشيد آه به بادم سپرد
عقل به بندم فگند رخنه زندان كجاست
گفت پناهت دهد در ره آن خاك شو
آنكه شدم در رهش خاك بگو آن كجاست
روز به محنت گذشت شام به غم شد سحر
ساقي گلچهره كو نعره مستان كجاست
در تف اين باديه سوخت سراپا تنم
مزرعم آتش گرفت نم نم باران كجاست...
خوب و بد زندگي بر سر هم ريختند
تا كند از هم جدا بازوي دهقان كجاست
برق نگه خيره شد شوق ز دل رخت بست
خانه پر از دود شد مشعل رخشان كجاست
ناله شدم غم شدم من همه ماتم شدم
آن دل خرم چه شد آن لب خندان كجاست
ابر سيه شد پديدار باز به چرخ سخن
اختر برج ادب مرد سخندان كجاست
هم نظر بوعلي هم قدم بوالعلا
هم نفس رودكي هم دم سلمان كجاست
مرد نمير به مرگ مرگ از او نامجوست
نام چو جاويد شد مردنش آسان كجاست
استاد هنوز در جده بود كه بهار سال ۱۳۴۶ از راه فرا رسيد. و اما كجاست بهار وطن كه دل او را طراوت و تازگي مي بخشيد. استاد قلم بر كشيد و سرود:
نو بهار آمد و آبي ز سحابي نكشيد
غنچه بر شاخ نخنديد و نسيمي نوزيد
ابر آشفته نگسترد به صحرا دامن
سيل ديوانه در اين دشت گريبان ندريد
روزها گوش به آواز نشستيم و دريغ
يك صدا اين دل شوريده ز جايي نشنيد
و با حسرت از نوبهار وطن يادش مي آيد كه:
اي خوش آن خاك كه صحنش چو زمرد شده سبز
كوهسارش همه از برف سپيد است سپيد
نوبهار است و نشاط است و حريفان جمعند
سايه و روشن شان سايه بيد است و نبيد
ياد باد آنگه چو خورشيد بهاري مي تافت
مشعل شوق در اعماق دلم مي تابيد
و اما در سال ۱۹۷۹م يعني درست يازده سال بعد،‍زماني كه زمستان بيداد و ستم بر كشور چيره كشته، استاد خطاب به نوروز مي گويد كه در اين كشور نيايد. همان نوبهار دوستداشتني وطنش را كه حتي در جده، دلش به يادش مي تپيد، مي گويد كه درب خانه خونين افغان هاي ماتم زده ستمزده و دربند شده را دق الباب نكند:
گوييد به نوروز كه امسال نيايد
در كشور خونين كفنان ره نگشايد
بلبل به چمن نغمه شادي نسرايد
ماتمزدگان را لب پر خنده نشايد
خون مي دمد از خاك شهيدان وطن واي
اي واي وطن واي
گلگون كفنان را چه بهار و چه زمستان
خونين جگران را چه بيابان چه گلستان
در كشور آتشزده در خانه ويران
كس نيست بوسه زند بر رخسار يتيمان
كس نيست كه دوزد به تن مرده كفن واي
اي واي وطن واي
قرآن خدا را به ته پاشنه سودند
با داس جفا كشت اميد تو درودند
آميخته بازهر فضاي تو نمودند
آثار گران قدر ترا جمله ربودند
بر پا و سر ببستند رسن واي
اي واي وطن واي...
بلي، افغان ها ديگر بهاري ندارند و سايه سياه و شوم بدبختي كه استعمار به ارمغان آورده است، از سرشان كنار نرفته است. ديگر حتي در بهار گلي در وطن نمي رويد و مرغان غزلخوان اين چمن، لب از نغمه شادي فرو بسته اند و در انهار به جاي آب خون جاريست. ببينيم استاد اين احساس را در مسدس بهار خون چگونه بازتاب مي دهد:
وطن آمد بهار اما نه بينم گل بدامانت
نيايد نغمه شادي ز مرغان غزل خوانت
به جاي موج خون مي جوشد از انهار خندانت
به جاي لاله رويد داغ از طرف بيابانت
نسيم امروز با بلبل حديث عشق سر كرده
مگر وقت سحر بگذشته از خاك شهيدانت
چه شد كز پرتو خورشيد بوي مرگ مي آيد
يقين دارم كه تابيده به شهرستان ويرانت
غريو شهر مي آيد بجاي نغمه مرغان
مگر آتش زده صياد ظالم در نيستانت
وطن اي مامن ما مادر ما آشيان ما
بهار آرزوي ما بهشت جاودان ما
بهار امسال مي آيد به چشم ما سراپا خون
زمين خون آسمان خون اختران خون كوه صحرا خون
دريغا گشته ازدامان مادر تابه گورستان
جر خون سينه خون دل خون نگه خون چشم بينا خون...
دريغا چمع بيدردان به در ما نفهميدند
مسلمانان به حال زار ما ديدند و خنديدند
دريغا عروه الوثقي عشق انگيز ايمان را
بپاس خاطر كافر دلاني چند ببريدند
به بنگاه ملل دعواگران صلح و آزادي
بنام ما بساطي چند گستردند و بر چيدند
دروغي چند افزودند و لافي چند بنوشتند
دو سه سطر مزور در خلال صفحه پيچيدند
اندرز به دختران و پسران وطن، رهنموني مردم و تشويق شان به ترقي و پيشرفت كشور، آگاهي دادن از افتخارات گذشته و تاريخ و فرهنگ گرانبار شان از رسالت هايي است كه استاد خليل الله خليلي منحيث يك فرد با درد و وطندوست به خوبي و هدفمند در اشعار خود ، به اداي آن پرداخته است. وي در سال ۱۳۴۲ خورشيدي، روزي كه نشان پر افتخار معارف براي شان تفويض مي شد، در مسدسي كه قرائت كرد، گفت:
قدرت فرداي ما بر همت امروز ماست
همچنان كامروزه ما آورده ديروز ماست
ماضي ما مظهر صد پرده ساز و سوز ماست
سير تاريخ وطن استاد پند آموز ماست
زين كهن استاد داستان بايد آموختن
زين دبستان عبرت سود وز يان آموختن...
وقت آن آمد كه ما طرحي دگرگون افگنيم
ترس را از ساحه آمال بيرون افگنيم
نااميدي را ازين خانه به هامون افگنيم
بر سپاه جهل يكباره شبيخون افگنيم
راه روشن پيش روي ماست گامي تيزتر
صبح آمد اي جرس كن ناله شورانگيزتر
خطاب به اولاد وطن سال ها قبل از هجرت سروده بود:
نور چشم وطن اي بچه افغان افسوس
دل من داغ شد از دست تو اي جان افسوس
چند گويم به تو فرزند مسلمان افسوس
به تو اي عنصر افسرده بي جان افسوس
كيست جز تو كه كند گريه به ويراني تو
آوخ افسوس باين روز پريشاني تو
در سال ۱۳۱۰ خورشيدي در شهر زيبا و ادب پرور هرات خطاب به متعلمين آن ديار گفته بود:
هست وطن منتظر كار تو
مطمئن از فكرت بيدار تو
چشم براه دل هشيار تو
دل نگران تو آثار تو
قوم به اعمال تو دارد نگاه
قلب وطن بر تو كند تكيه گاه
و خطاب به دختر سرزمين ما گفته بود:
اي شاخه گل شكسته تا چند
اي سرو روان نرسته تا چند
اي مرغ بهشت خسته تا چند
در كنج قفس نشسته تا چند
بشكن قفس و چمن بياراي
معيار تو كار و بار تو بس
اخلاق نكو حصار تو بس
شرع نبوي شعار تو بس
اين شمع به رهگذار تو بس
در پرتو نور حق برون آي
(نمونه هاي فراون ديگري هم در اشعار استاد در اين باب وجود دارد كه من از بيم درازي سخن، از آوردن شان خودداري كرده ام و اين نمونه ها را كافي مي دانم).
گفتم كه وطن در اشعار استاد جايگاه ويژه و والايي دارد و نمي توان عشقي را كه در قلب استاد به وطنش شعله مي كشيد، تابع زمان خاصي ساخت و آن را به كدام دوره مشخصي از زندگي استاد نسبت داد. اما بدون شك در اشعار استاد خليل الله خليلي، پس از هجرت به پاكستان تغييري رونما گرديده است. بلي، در اشعار استاد، نه در عشق استاد به وطن. زيرا وطن استاد، پس از لشكركشي شوروي ها به كشور، ديگر آن كشور نماند. ديگر آن باغ و بوستان، آن يار و ياران، آن فضاي طرب زا و روح افزا نماند، بلكه به جاي لاله هاي سرخ در دشت و دمن كشور، قطره هاي خون دلير مردان آزاديخواه بر نشست و آن باغ و بوستان به آتشستاني مبدل گشت كه دل استاد را آتش مي زد. از اينجاست كه در اشعار پس از هجرت استاد، سوز ديگر و حال ديگر مي بينيم. بازتاب دردها و رنج ها، آلام و مصايبي را مي بينيم كه قبل از ثور ۵۷ بر مردم تحميل نگرديده بود. از اين است كه استاد هنگامي كه كشور زيباي خود را غرق در خون و آتش مي بيند، با شگفتي فرياد مي كشد:
اين خاك تر بخون شده ماتمسراي كيست
وين مرغ پر شكسته دل بينواي كيست
چون اژدهاي گرسنه دژهاي آهنين
بمب هاي مرگبار به صحن فضاي كيست
و دل استاد آنگاه بيشتر به درد مي آيد كه ملتش در خون و خاك مي تپد و نظاره گران خاموش از گلوي خود صدايي بر نمي كشند:
فرياد خلق تا بفلك رفت روز و شب
يكبار كس نگفت كه آنجا صداي كيست
و بالاخره:
گردي كه باد آورد از جانب وطن
جز چشم داغديده ما توتياي كيست
بلي، ميهن استاد ديگر با خاك و خون يكسان شده بود. چادر خواهران به خون آغشته و بر پاهاي شان زنجيري ز پولاد آتشين تاب داده و شاخ ارغوانش به روي خاك خميده گشته بود و يتيمانش در انتظار ديده مهرباني بودند كه سرشك از رخسار شان بزدايد.
دريغا، اين نه همان وطن است كه استاد در مخاطبه هندوكش با هيرمند، از زبان هندوكش اوصاف و افتخاراتش را بر شمرده بود:
ابروي زال زر از انوار برفم سيمگون
تيغ رستم از فروغ آفتابم برق دار
از گرامي خاك من برخاست شاهنشاه شرق
ميرابوالقاسم يمين الدوله فخر روزگار
از در ري تا در چين شهرها در شهرها
خسروانش پاي بوس و خواجگانش بنده وار
دامن مرد پرور پهلوي من شيرزا
خاك من ويس آفرين و ابر من محمود بار
كشور يعقوبيانم خانه ابداليان
شيرگيران جهان باشند از من يادگار
و اما بر تختگاه آن خسروان نامدار، سفيهان نوكرمآب تكيه زدند و كشور را به خون آغشتند:
بست ويران شد زرنگ از پا فتاد و طاق ريخت
تختگاه خسروان شد خوابگاه مور و مار
استاد وطن خويش را دوست داشت و اين عشق را در اشعارش به خوبي مي توانيم دريابيم، ولي وطنش را آزاد مي خواست. او نمي خواست كه وطنش در زير سم ستوران بيگانه ها درد بكشد و مردمش در قفس استعمار در بند باشند. وطن در بند، وطن مستعمره، وطني را كه به گفته اقبال سرنوشتش را ديگران رقم زنند، دوست نداشت. بهتر كه آن گلستان به آتشستان مبدل گردد تا اينكه در اختيار غول بيگانه درآيد. هنگامي كه ارتش سرخ به وطن تاخت و اشغالش كرد، گويي استاد يكبار ديگر جوان گشت و با الهام از تاريخ و افتخارات گذشتگان بيگانه ستيزش كه مرگ و نابودي را بر اسارت برتري مي دادند، جوان وطن را به جهاد فرا خواند و با لحن حماسي ندا در داد:
وطندار دلير من بنازم چشم مستت را
وطن در انتظار بازوي كشور گشاي تست
به خاك افگن بخون تر كن ببادش ده در آتش سوز
ازين بدتر چه مي باشد كه دشمن در سراي تست
نگاه آرزومند وطن سوي تو مي بيند
كه روز امتحان خنجر جنگ آزماي تست
ز فرياد تفنگت جز صداي حق نمي آيد
ز خيبر تا مدينه گوش ها وقف صداي تست
چه زيباتر ازين نقشي كه بيند ديده تاريخ
كه تو خنجر به كف دشمن فتاده زير پاي تست
خدا جويي وطنخواهي سرافرازي و آزادي
بخون شيرمردان نقش بر روي لواي تست
با بيم از طوالت كلام ، مي خواهم با تاكيد به اينكه وطن در اشعار استاد، درهر زمان جايگاه خود را داشته است، به قسمت هايي از چند شعر استاد اشاره كنم كه قبل از هجرت و بعد از هجرت در باره مناطق و شهرهاي وطنش سروده بود با مطالعه اين اشعار دقيقا مي توان دريافت كه حال دگرگون وطن، چگونه استاد را منقلب ساخته و اين انقلاب چگونه در اشعار نغز و شيوايش بازتاب يافته است.
در قصيده شيواي خود كه دل را به رقت آورده و اشك بر چشم مي آورد، بر ويراني شهر زيباي قندهار و خرقه پيامير اكرم (صلي الله عليه و صلم) چنين نوحه سر مي دهد:
...نگر بر قندهار نازنين ما كه با چشمت
عروس شرق را در پنجه اهريمنان بيني
فضا از آه مظلومان چو ار قيرگون يابي
زمين از خون محرومان همه لاله ستان بيني
بسا طفل گرسنه دور از دامان مادر ها
بجاي نوك پستان نيش خنجر در دهان بيني
رگ خون شهيدانست كز قلب زمين جوشد
اگر در بوستاني شاخه هاي ارغوان بيني
صداي دردمندانست گر بانگي بگوش آيد
سرشك بينوايانست گر آب روان بيني
بسلطان سرير طوس گو تا كي درين كشور
گريبان محمد را به دست ملحدان بيني
به هرات و مسجد جامع آن كه كعبه خراسانش مي گفتند، سروده بود:
اي قبله افتخار افغان
وي كعبه ثاني خراسان
آورده ز شاخسار طوبا
گلدسته طارم تو رضوان
هر صبح بپاي آستانت
العبد نوشته سربلندان
صاحب نظران شبانه ازعجز
بر خاك در تو جبهه مالان...
به كابل، قلب افغانستان گفته بود:
مي كند شفق گلگون آسمان كابل را
تا كند به خون تصوير داستان كابل را
افتاب آن مرده نوبهارش افسرده
سيل اشك و خون برده بوستان كابل را
آن نسيم مستانه تحفه مي برد هر شب
بر مزار مه رويان ارغوان كابل را
سرو سرنگون گشته سبزه تر بخون گشته
بخت واژگون گشته باغبان كابل را
چون كبوتر مجروح هر نفس بخون غلطد
مرغ دل جو ياد آرد آشيان كابل را
و اما زماني كه شعله هاي آتشي كه كشور را مي سوخت، بيشتر گرديد و درد وطن از حد بيرون، استاد از زبان يكي از آوارگان در حال مرگ، سرود:
چون به غربت خواهد از من پيك جانان نقد جان
جا دهيدم در كنار تربت آواره گان
گور من در پهلوي آواره گان بهتركه من
بيكسم آواره ام بي ميهنم بي خان و مان
همچو من اينجا به گورستان غربت خفته است
بس جوان بي وطن بس پيرمرد ناتوان
كشور من سخت بيمار است آزارش مده
زخم ها دارد نمك بر زخم آن كمتر فشان
از براي مدفن من سينه خاكش مدر
بهر من بر خاطر زارش منه بار گران
داغ ها دارد منه بر سينه اش داغ دگر
دردها دارد دگر بر پيكرش خنجر مران
رقص رقصان از لحد خيزم اگر آرد كسي
مشت خاري از ديار من برسم ارمغان
اي وطندار مبارك پي اگر اينجا رسي
جز خدا و جز وطن حرفي مياور بر زبان
و شايد اين بلند ترين مقامي باشد كه عاشق مي تواند به معشوق خويش قايل گردد، عاشقي كه مي خواهد به وصال معشوق نايل آيد و گرمي آغوشش را با تمام وجود احساس كند، از بيم آنكه مبادا او را بيازارد، درد هجر را به جان مي خرد و از نگراني پريشاني معشوق از وصل دير خواه خود مي گذرد.
به اميد آنكه روزي تابوت آن فرزانه مرد به وطن زيبايش منتقل گردد و زيارتگه رندان جهان گردد

نوشته شده در Wed 28 Nov 2007ساعت 14:35 توسط پروانی| |


Design By : Night Skin