تبليغاتX
ارغوان

Mon 14 Apr 2008

استاد تخاری هم رفت...

 

ا

ثور پنجاه و هفت بود که کمونیست ها به قدرت رسیدند و پدرم، عبدالواحد احمد پروانی که ولسوال غوریان هرات بود و تا آن زمان تقریبا سی سال سابقه خدمت داشت، به کابل فرا خوانده شد تا "منتظر بی معاش" بماند. برادر بزرگم قبلا در دانشکده انجنیری کابل پذیرفته شده بود و در کابل می زیست. من و برادر دیگرم که او هم بزرگتر از من بود به کابل آمدیم و هر دو سه پارچه های خود را به لیسه نادریه، که تازه به لیسه عمر شهید تغییر نام داده بود، بردیم. برادرم در آن لیسه پذیرفته شد و من که صنف ده بودم، نسبت نبود جا، به مکتب متوسطه خیرخانه معرفی  و به صنف ده "ب" شامل شدم .  استاد سخیداد پروانی که نگران صنف بود، با خوشرویی و مهربانی مرا به صنف برد و به شاگردان و استاد سید وزیر الدین آغا استاد ریاضی که مشغول تدریس بود، معرفی کرد. در حالی که این کلمات را تایپ می کنم، هنوز درد و سوزشی را احساس می کنم که فقط بیست دقیقه پس از ورودم به صنف از چندک استاد ریاضی احساس کردم. (قصه اش باشد که سر دراز دارد و جای دیگری به کار).

دلهره و نگرانی عمیقی داشتم. محیط جدید، چهره های نا آشنا و کنجکاو  و من خجالتی و تا حدی ترسیده، آخر بار اول بود که به مکتبی در کابل می رفتم. تا قبل از آن نسبت مصروفیت پدر به مشاغل دولتی به شهرهای زیادی سفر کرده و صنوف مختلف را تا صنف ده در ولسوالی های مختلفی خوانده بودم. یکاولنگ (بامیان) ، بلخ (مزارشریف)، فراه رود (فراه)، سرشاهی (حصار شاهی یا رودات ننگرهار)، جاغوری (غزنی)، تجربوی شهر چاریکار (پروان)، غوریان (هرات).  اینک اولین بار بود که در کابل به مکتب می رفتم و هنوز بیست دقیقه هم از نشستنم در صنف نگذشته بود که در اثر شیطنت بچه ها، که می خواستند به شیوه معمول به تازه واردی چون من، خوش آمدید بگویند، چندکی جانانه نصیبم شد.

زنگ تفریح، بهانه یی شد که به چهار طرفم نظر بیندازم و هم صنفی های خود را از نظر بگذرانم. در همین سیر و سیاحت بودم که ضربه یی به پشت کله ام خورد و متعاقب آن صدای دوستانه یی چشمانم را به بالا گشتاند تا چهره خندان حشمت ... را ببینم که می گفت:

- خوش آمدی آغا،

البته پس از چند دقیقه فهمیدم که آن ضربه فقط ضربه معمولی که گاهی در وطن ما به رسم آشنایی و دوستانه به پس کله می خورد، نبوده، بلکه در کف دست ضربه زننده، چند ساجق تازه جویده پنهان بوده که مرا مجبور ساخت، فردای آن با موهای تراشیده یعنی (سرِ کَل) به صنف بیایم و بیشتر اسباب خنده و تفریح هم صنفی های نازنین خود را فراهم کنم. چُِندک استاد، ساجق جویده در موهایم، خنده های بلند و پرزه های که تا آن وقت نشنیده بودم، مرا دلتنگ و مظطرب ساخته بود که زنگ ختم تفریح به دادم رسید. فرهان که کنارم نشسته و تان آن وقت خاموش بود، گفت:

- دری داریم. . . هنوز او مشغول بیرون کتابش از خانه میز بود که مردی با قد نسبتا  کوتاه، موی و ریش تراشیده وارد صنف شد و با صدای "ولار سی" کفتان به پیشوازش سر پا ایستاد شدیم. گفت:

- فرزندانم بنشینید. بعد در حالی که همه شاگردان را از نظر گشتاند، چشمانش روی من ایستاد ماند و با لحن مهربانانه و صدای نافذ که تا حال در گوش هایم می پیچد گفت:

- این است شاگرد عزیزی که تازه به صنف آمده؟ من با ادب ایستاد شدم و گفتم:

- بلی استاد. با لبخند گفت:

- خوش آمدی فرزندم...

و من جان گرفتم، زنده شدم و روحیه باخته ام را به دست آوردم.

چنین بود که با استاد ضیاء الدین تخاری آشنا شدم و او همو بود که مرا با دنیای زیبای زبان دری آشنا ساخت و او همو بود که تلاش داشت خودش درست حرف بزند و شاگردان را نیز درست خواندن، درست نوشتن و درست گفتن را بیاموزد.

روزها گذشت، هیولای هفت ثور، آهسته آهسته رخ اصلی خود را آشکار می کرد. هنوز چند ماهی نگذشته بود که استاد شفیع خان معلم سپورت، استاد ظریف خان معلم انگلیسی، استاد قیام الدین خان معلم جغرافیه اقتصادی و استاد کوهستانی معلم هندسه طعمه این هیولای تشنه و گرسنه که هر جای "بوی آدمیزاد" را می شمید، می تاخت و درید گشتند. استاد شفیع خان پس از نماز صبح در عقب مسجد نزدیک خانه شان در نزدیکی های سیلو به ضرب گلوله کشته شد. استاد ظریف دیر تر، زندانی و شهید شد استاد قیام الدین به جرم اینکه در صنفی گفته بود، امریکا در تولیدات گندم، جای اول و شوروی جای دوم را دارد، سرش را به باد داد و آن چیزی بود که در کتاب جغرافیای اقتصادی نوشته شده بود. استاد کوهستانی در حالی که مصروف گِل لگد کردن برای کاهگل کردن بام خانه خود در حصه دوم خیرخانه بود، اختطاف و بعد شهید شد.

محمد ظاهر خان سر معلم نازنین مکتب ما (تا جایی که به یاد من است) به جرم اینکه در امتحان چهار و نیم ماه به سوالات سیاسی تمسخر کرده بود، زندانی شد که بعد او را در زندان دهمزنگ ملاقات کردم. جریان آن این بود که در نخستین امتحان چهار و نیم ماه، در پهلوی سوالات هر مضمون که شاگردان باید امتحان می دادند، چند سوال به اصطلاح سیاسی نیز گنجانیده شده بود، مثلا: سوانح رهبر کبیر را بنویسید، اصطلاحات سیاسی ذیل را معنی کنید: آپارتاید، ارتجاع.... البته هر کس که این سوالات را حل می کرد، نیازی به حل سوالات مضمون اصلی نداشت. مثلا اگر امتحان ریاضی بود، شاگرد ضرورتی به حل سوالات ریاضی نداشت، اگر سوالات به اصطلاح سیاسی را حل می کرد، کامیاب بود و فارغ. فارغ از بازخواست و بازپرس و تعقیب. سر معلم صاحب ظاهر خان در چند صنف رفته و به شاگردان گفته بود که کامیابی حالا مهم نیست، اگر می خواهید دانش خود را نشان بدهید، باید سوالات مضمون اصلی را حل کنید، در غیر آن جواب سوالات سیاسی را من (ظاهر خان) برای تان می گویم و شما کامیاب می شوید. همان بود که چند روز بعد، والگای سفید رنگی آمد و ظاهر خان را با خود برد.

 

  *  * *

چون تازه به کابل کوچ کرده بودیم و خانه ما پر از رفت و آمد بود. گذشته از نزدیکان خانواده، کسان دیگری از دوستان و آشنایان پدرم به خانه ما می آمدند و صحبت ها روی اوضاع سیاسی و نظامی چرخ می زد. کم کم خبرها از مقاومت و از جهاد ها از گوشه و کنار می رسید. پدرم شبانه در حالی که دروازه حویلی را قفل می کرد، در حالی که رادیو را به گوش هایش می چسپاند، به بی بی سی و صدای امریکا گوش می داد و فردای آن وقتی شوهر عمه ام عبدالرزاق خان به دیدنش می آمد، با هم تبادل اخبار می کردند.  کاکای بزرگم مرحوم محمد ابراهیم احمد پروانی که تا قبل از هفت ثور رییس تفتیش و اداری وزارت مالیه بود، به تتمدره رفته بود. کاکای دیگرم شهید دگروال عبدالغفور احمد پروانی از کورسش "کورس امل در کارته چهار" اختطاف و زندانی شده بود. پدرم را به حیث کاتب احصاییه در ولسوالی لعل و سرجنگل مقرر کرده بودند، اما بعد از اینکه پدرم با رفتن به آن جا موافقه کرد، از تصمیم خود برگشته و گفته بودند تا اطلاع بعدی در خانه بنشیند، اما نمی دانم چند روز به وزارت آمده و حاضری امضاء کند.

  * * *  

آمر مکتب ما، سندیگل خان که از خلقی های سرخ و از لیسه استقلال به متوسطه خیرخانه آمده بود، از فداییان سوسیالیزم و کمونیزم بود. در و دیوار مکتب را با نشان های "خلق" و شعار های عجیب و غریب پر کرده بود. در اوایل، قبل از آن که جیپ سوار شود، ریکشایی داشت با زنگوله ها و توپک های فراوان که با آن به مکتب می آمد. افتخارش این بود که چپه یخن های پیراهنش پاک نیست و چرک آلود بودن آن را نشان وابستگی اش به زحمتکشان می دانست. تفنگچه اش را در کمربند پتلون، درست زیر نافش می زد تا همه ببینند. شانه به شانه عتیق عالمیار که شاگرد صنف ده، اما منشی سازمان خلقی جوانان مکتب و برادر وزیر ترانسپورت بود، ته و بالا می رفت و همه کوشش اش این بود تا شاگردان مکتب را با "روحیه خلقی و انترناسیونالیزم" تربیت کند. عتیق عالمیار که همیشه پیراهن سرخی می پوشید تا انقلابیگری خود را در معرض دید همگان خود بگذارد، نیز کلا شنیکوفی در دست می گشتاند و با فرید کور (چون یک جشمش گّل داشت، کور می گفتندش) و محمود کلوله ( بعد در دشت برچی ترور شد) گروهی را تشکیل داده بودند که مکتب را بیشتر به یک آموزشگاه موسیقی تبدیل کرده بودند تا کانون درسی. ( این هم باشد تا در وقت دیگر به آن بپردازم).

اداره مکتب به دست همین کسان بود. یاد اسد خان سر معلم ما به خیر که هر وقت ما را نگران و غمین در گوشه یی می دید، با خنده می گفت:

- رَی نزنین این روزها نمی ماند... و آن روزها نماندند، اما بسیار کس و چیزها را با خود بردند.

 

 2

 

عصر بود که از کتابخانه عامه خیرخانه بیرون شدم، قدم زنان طرف قلعه نجارها روان شدم تا به خانه ما که در سرک نانوایی بود، برسم. دو کتاب از کتابخانه گرفته بودم تا در خانه مطالعه کنم. هنوز از پروژه نگذشته بودم که موتر والگایی کنارم ایستاد و دو نفر از آن پایین شدند. یکی شان کنار موتر ایستاد و دیگرش طرف من آمد و از من که بالطبع ایستاد شده بودم، پرسید:

- نامت عبدالرحیم است؟ گفتم: بلی عبدالرحیم است.

- خانه تان کجاست؟ گفتم که در کجاست. بعد در حالی که تفنگچه اش را بیرون آورده و نشانم می داد، گفت:

- بیا که خانه برسانیمت. سپس بدون اینکه منتظر جوابم شود، در حالی که مرد دومی نیز کمکش می کرد، از زیر بازوهایم گرفتند و به داخل والگای پرده دار کشانیدم. ..

هنوز صنف چهار مکتب و در بلخ بودم که کتاب "قلاب ماهی" پرویز قاضی سعید را خواند بودم. بعد با کتاب های امیر عشیری و  ارونقی کرمانی و ... آشنا شده بودم. در آن زمان که موتر والگا به صوب نامعلوم حرکت می کرد، خود را در جای ریچارد یا  سامسون می دیدم. خطر را احساس نمی کردم و سرشار از احساسات بودم. شاید بیست دقیقه موتر والگا سرک های کابل را عبور و داخل خانه یی تقریبا روبروی وزارت داخله شد. مردی که کنارم بود، به زور از موتر پایینم کرد. داخل عمارت دو منزله یی شدیم. مرا مستقیما به زیرزمینی بردند و دروازه را پشت سرم بستند. دو یا سه ساعت بود که مرد دیگری آمد و مرا با خود به منزل دوم به اتاقی که در گوشه آن میز بزرگی خود نمایی می کرد برد و با فشار دست بر شانه هایم، مجبورم ساخت بر چوکی یی که روبروی میز بود، بنشینم. لحظاتی بعد مرد دیگری که لباس شخصی داشت، وارد اتاق شد و روبرویم نشست. در حالی که به چشمانم خیره شده بود، اوراقی را روی میز انداخت و گفت:

- کدام این ها را تو نوشته کردی؟ من به ورق ها را که روی میز پراگنده شده بود، گرفتم، چشمم به شبنامه هایی خورد که طی دو سه هفته اخیر در خیرخانه تکثیر شده بود. به آرامی گفتم که هیچکدام را من ننوشته ام. مرد در حالی که یک ورق از شبنامه ها و یک ورق سفید و قلمی را روبرویم گذاشت، از من خواست تا شبنامه را بازنویسی کنم. چنان کردم. (1)

مرد با دقت و وسواس دستنویس من و شبنامه را با هم تطبیق داد. بعد با لهجه غلیظ و زشت در حالیکه خود را تا زنخ روی میز خم کرده بود، گفت:

- فکر نکو از گیر ما خلاص میشی. من بی پروا در حالی که خطر را احساس نکرده بودم، با خنده گفتم که چیزی ندارم پنهان کنم. گفت:

- گوش کو، ما و تو می بینیم، فکر نکو بسیار هوشیار هستی. گفتم:

- کی گفتم هوشیار هستم. گفت:

- خرِ چاریکاری ها از هوشیاری بادرنگ می خورند، اما مه بادرنگ را از ........... تان می کشم. من خندیدم. این ضرب المثل را بار اول بود که می شنیدم.

هنوز من می خندیدم که مرد از جایش بلند شد و کسی را صدا زد. جوابش نیامد. بعد دشنام غلیظی داد و از اتاق بیرون شد. چشمم به کتابچه یادداشتش که روی میز و باز بود، خورد. خود را جلو کشیدم و به خواندن صفحه کتابچه که باز بود، پرداختم. اول نام خود و صنف خود را دیدم. بعد نام استاد تخاری را دیدم که که زیر نامش خط سرخ کشیده بودند. می خواستم که کتابچه را ورق بزنم که صدایی از دهلیز آمد و من آرام روی چوکی خود نشستم. ...

این بار به چشمانم تکه سیاهی بستند. سوار موتری شدیم... سر کوچه ما پایینم کردند. هیچوقت فراموشم نمی شود که وقتی وارد خانه شدم، پدرم را دیدم که روی حویلی نشسته و اضطراب و نگرانی در چهره اش موج می زد...

 

 *  * *

فردایش که مکتب رفتم، به دیدن استاد تخاری شتافتم. در اداره مکتب بود. جریان را برایش گفتم. از نامش و از خط سرخی که زیر نامش کشیده شده بود. لبخند زد. با صدای پر طنین و آهنگین خود در حالی که دستش را روی سینه ستبرش گذاشته بود، گفت:

- فرزند عزیز تخاری، این ها دیر نمی پایند..

 *  * * 

روزها گذشت، من بار دیگر زندانی شدم. من نه که همه خانواده ام، پدرم، برادرانم. این بار وضعیت تا وضع قبلی فرق کرده بود. برق، چوب، مشت و لگد وسایل ساده پذیرایی میزبانان ما در وزارت داخله حکومت خلقی بودند. برادرانم زود آزاد شدند. پدرم شهید شد. کاکایم شهید شد. پسر کاکایم شهید شد. من دیرترک ماندم.

وقتی به مکتب برگشتم، اوضاع تغییر کرده بود. برای رفتن به تشناب های مکتب باید به اداره مکتب می رفتی تا سندیگل بند دستت را مهر می کرد. اگر به تشناب می رفتی، دو مهر، اگر برای آب نوشیدن به تانکر می رفتی، یک مُهر.

هر صبح قبل از شروع درس ها باید در صف می ایستادی تا ترانه خلق را با گروه هنری مکتب با صدای بلندمی خواندی. بعد سخنان "انقلابی" سندیگل را می شنیدی که سه واژه سیاسی را شرح می داد و دوازده شاگرد باید آن را بعد از اینکه در مقابل صف ایستاد می شدند، باید تکرار می کردند. به خصوص کسانی که با "امپریالست ها" روابط داشتند و به ویژه من که به گفته سندیگل، فامیلم با امپریالیزم بین المللی در ارتباط بود، چون پدر و کاکایم و پسر کاکایم شهید شده بودند.

یگانه دلخوشی ام در آن شرایط دهشتناک و و حشتبار که حتی وقتی می خواستم تشناب بروم باید به اداره مکتب نزد سندیگل  یا سازمان جوانان نزد عتیق عالمیار بروم تا دستم را دو مُهر بزند، ساعت درسی استاد تخاری بود که مرا نفس تازه و روحیه نوینی می داد.

* * *

استاد تخاری، شخصیت برازنده، معلم آگاه و مسوول بود. به یک کلمه، معلم برازنده زبان دری بود.  به تلفظ کلمات و واژه ها اهمیت فراوان قایل بود. روزی از من خواست تا شعری از روی کتاب بخوانم. این بار صنف دوازده بودم. دو سال از آن زمانی که استاد تخاری را بار اول دیده بودم، گذشته بود. همواره وقتی استاد تخاری از من می خواست چیزی بخوانم، دلهره می داشتم. زیرا چنانکه گفتم، وی به تلفظ واژه ها اهمیت فراوان قایل بود. نمی دانم، یادم نیست کدام شعر، اما یادم است با شیوه یی که استاد تخاری مرا پرورانده بود، می توانستم و می توانم دو سطر پایینتر، گاهی بیشتر از جایی را که می خوانم، از نظر بگذرانم. هنگامی که مصراع شعر را می خواندم، در دو بیت پایینتر چشمم به واژه "اشاره" خورد. با خود در جنگ شدم که "اُشاره" بخوانم، چنانکه بین پروانی ها رواج است، یا "اِشاره". در همین جنگ و جدال بودم که به "اشاره" رسیدم و آن را "اُشاره" خواندم. تا "اُشاره" گفتم، استاد تخاری که در عقب صنف ایستاده بود، با آواز پر طنین خود صدا زد:

- فرزند چاریکاری تخاری، اُشاره نی، اِشاره. و بعد در حالی که مثل همیشه دستش را روی قلب خود گذاشته بود، گفت، شعر سعدی را می خواندی، چنان بخوان که روحش را آزرده نسازی.

هر شاگرد را "فرزند عزیز تخاری" خطاب می کرد. هر از چند گاهی بین شاگردان صنوف مختلف مشاعره راه می انداخت و بهترین ها را می نواخت. در مشاعره هایی که داشتیم، اشعار به اصطلاح ضعیف را نمی پسندید و قبول نمی کرد. هر گاه به حرف "ت" می رسیدیم و می خواندیم:

ترا تیشه دادم که هیزم بکن/نگفتم که دیوار مردم بکن

فریاد می زد:

- فرزند عزیز تخاری، مولانا و سعدی و فرودسی را در قبرشان سوزاندی. شعری بخوان که سزاوار خواندن باشد...

 

 3

سال ها گذشت و یک روز در پروژه خیرخانه دیدمش. با همان صولت و عظمتش. شتابان دویدم. بر دست هایش بوسه زدم. از حالش پرسیدم. گفت دوران بازنشستگی فرا رسیده است. گفت مردم از او خواسته اند تا خود را به حیث وکیل مردم خیرخانه خود را در شورای اهل حل و عقد کاندید کند. گفت در این باره فکر می کند. هر لحظه بیم اصابت راکتی می رفت که از چهار آسیاب به سوی کابل شلیک می شد، ایستادن روی جاده، تقریبا مفهوم خود کشی داشت. درست دو سه ساعت قبل، حزب اسلامی حصه اول خیرخانه را راکتباران کرده بود. دقایقی با هم صحبت کردیم و بعد از هم جدا شدیم.

 

 4

خواندم که  استاد تخاری به رحمت حق پیوست. روحش شاد و یادش گرامی باد. استاد تخاری شاگردان زیادی پرورانده است. او را به حق می توان یکی از استادان زبان دری در معارف افغانستان خواند. او از جمله آن افراد کم توقع، اما با رسالت و با پشتکار بود که شغل شریف معلمی را خیلی جدی می گرفت،  همه شاگردان آن زمان  لیسه خیرخانه، به ویژه ما شاگردان رشته اجتماعیات، این را می دانستیم که خداوند نعمت بزرگی برای ما داده است و آن استادان خوب مکتب ما و بارزترین آن ها استاد تخاری است.

(1) - ان شاء الله تفصیل این واقعات را در نوشته مفصلتری خواهم آورد.

نوشته شده توسط پروانی در 4:23 |  لینک ثابت   • 

Sun 30 Dec 2007

 

ترور بینظیر بوتو و پرچم نیمه افراشتۀ

 

 افغانستان

 

با وجود آن که از ترور بینظیر بوتو چند روزی می گذرد، اما خشونت و آشوب هنوز در پاکستان فروکش نکرده و گمان هم نمی رود که این کشور به این زودی ها بتواند گریبان ِ کنده خود را از گیر آشوب طلب های بیرونی و درونی نجات دهد. به گزارش رسانه های گروهی به شمول کشته شدگان در حادثه سوء قصد، تا کنون 27 نفر در پاکستان جان باخته اند. این در حالیست که در نخستین کوشش برای قتل بوتو در هژدهم اکتوبر 2007 میلادی، زمانی که بینظیر بوتو، به گفته خودش به منظور مهار تروریزم از غرب  به پاکستان آمده بود، بیش از 180 نفر جان باخته بودند. در آنزمان بینظیر بوتو از سوء قصد جان سالم بدر برده بود.

 

بینظیر بوتو کی بود؟

بینظیر بوتو دختر ذوالفقار علی بوتو که ریاست حزب مردم پاکستان را به عهده داشت، در بیست و یکم جون 1953 در یک خانواده سیاستمدار، زمیندار و متنفذ  در شهر کراچی به دنیا آمد. پدرش ذوالفقار علی بوتو نام داشت و مادرش نصرت بوتو (نصرت اصفهانی) از کردهای ایران بود. وی دوره ابتدایی و متوسطه را در لاهور و راولپندی گذرانید و در  سال 1969 به امریکا رفت تا در دانشگاه هاروارد امریکا درس بخواند. در سال 1973 از آنجا فارغ و شامل دانشگاه اکسفورد لندن شد. در این دانشگاه در رشته فلسفه، اقتصاد و سیاست درس خواند و اواسط جون 1977 میلادی به پاکستان برگشت. در هژدهم جون همان سال با آصف زرداری که از سرمایه داران بزرگ پاکستان است،  ازدواج کرد. حاصل این ازدواج یک پسر و دو دختر است.

برگشت بوتو به پاکستان مقارن ایامی بود که پدرش صدراعظم پاکستان،  توسط مخالفان به جرم دست اندازی در انتخابات از قدرت خلع گردید. ذوالفقار علی بوتو سپس توسط نیروهای نظامی به رهبری جنرال ضیاء الحق به اتهام قتل یکی از همکارانش در اپریل 1979 اعدام شد.

بینظیر بوتو زندگی پر از فراز و نشیب سیاسی داشت. در طول سال های 1977 تا   1984 در اثر مخالفت با رژیم ضیاء الحق و فعالیت های سیاسی به حبس خانگی محکوم شد تا اینکه در سال 1984 به انگلستان تبعید گردید. دهم اپریل 1986 بود که بینظیر بوتو به پاکستان برگشت و در لاهور با استقبال گسترده مردم مواجه گشت.  بوتو سرانجام در اول دسامبر 1988،در سی وپنج سالگی به عنوان جوان ترین نخست وزیر (صدراعظم) پاکستان،انتخاب شد و اهدافش را برگرداندن قوانین مدنی به پاکستان و برکناری قاتلین پدرش اعلام کرد.

غلام اسحاق خان ، رئیس جمهور وقت در 1990 او را کنار گذاشت اما بی نظیر بوتو با استفاده از تبلیغات ضداختلاس،  توانست درسال 1993 دوباره نخست وزیر شود .
فاروق لغاری رئیس جمهور وقت پاکستان درپنجم
نوامبر 1996 ، بوتو را برکنار و مجمع ملی را منحل کرد. این بار آصف علی زرداری همسر و وزیر مالیه و خسرش علی حکیم زرداری  به دریافت رشوه، تطمیع در امضای قراردادهای دولتی، اختلاس  و همچنین آدم ربایی متهم شده بودند .
 
بی
نظیربوتو درانتخابات 1997 نیز شرکت کرد اما برخلاف دو انتخابات قبلی بشدت شکست خورد. در سپتامبر همان سال دولت نوازشریف چهارحساب بانکی متعلق به خانواده بوتو را که تقریباً به 50 میلیون دلار آمریکا می رسید، مسدود کرد. پرویز مشرف در اکتبر 1999قدرت را با برکناری نواز شریف در دست گرفت . بوتو نیز بار دیگر به اجبار کشور را ترک کرد و مدت هشت سال در انگلیس و امارات با شدت وضعف متفاوت به فعالیتهای سیاسی مشغول شد.

بی نظیر بوتو  به تاریخ 26 میزان سال روان و در پی بحران بزرگ سیاسی که پاکستان دچار آن شد،  پس از 8 سال تبعید ، به کراچی بازگشت
. آگاهان امور مهمترین دلیل بازگشت بوتو را به پاکستان، تمایل امریکا برای تحدید قدرت بی چون و چرای جنرال مشرف از طریق تقسیم قدرت، مبارزه با تروریزم و آوردن دموکراسی به پاکستان می دانند.

گفته می شود، بوتو قبل از آمدن به پاکستان مذاکراتی با مشرف داشته است. به هر حال، بوتو در همان ابتدای ورود به کراچی ، از پرویز مشرف نخست وزیر پاکستان انتقاد و اعلام کرد : مشرف همزمان نمی تواند پست های سیاسی و نظامی داشته باشد زیرا این روش با قانون اساسی و اصول دمکراتیک مغایر است  .برگشت نوازشریف از تبعید یکی از دیگر تحولاتی بود در زندگی پر هرج و مرج سیاسی پاکستان  که زمینه آن به گمان اغلب توسط امریکا مهیا گردید. برگشت دو سیاستمدار از تبعید به کشور، درآوردن لباس نظامی از تن جنرال مشرف و تعیین روز انتخابات (هشتم جنوری 2008) از اقداماتی بود که  می توانست باعث آوردن تغییرات گسترده سیاسی در پاکستان گردد، اما بینظیر بوتو ساعت شش و شانزده دقیقه روز پنجنشنبه ششم جدی ( بیست و هفتم دسامبر 2007 ) در اثر یک اقدام تروریستی در راولپندی جان باخت.

 در حالی که امروز سی ام دسامبر بلاول زرداری، یگانه پسر بینظیر بوتو و آصف زرداری که پس از این به گفته پدرش بلاول بوتو خوانده می شود، بر کرسی ریاست حزب مردم پاکستان به عوض مادر تکیه زد، اوضاع همچنان در پاکستان متشنج و غیرقابل پیش بینی است. بلاول که نامش "یگانه" یا "بی همتا" معنی می دهد، فقط نوزده سال دارد و در دانشگاه اکسفورد در رشته تاریخ می خواند. انتخاب پسر نوزده ساله به ریاست حزب مردم با وجود مخالفت بعضی از اعضای حزب به دلیل کم سن بودنش، از همان سنت دیرین فیودالی سرچشمه میگیرد که حتی عالیترین مقام رهبری حزب را موروثی ساخته است. اعلام شده است که نسبت کم سن بودن پسر، وظایف ریاست حزب را به عوض او پدرش به عهه خواهد داشت.  به هر حال، به نظر می رسد که بلاول بوتو راه بسیار درازی در پیش دارد تا بتواند خود را منحیث یک رهبر در حزب مردم و در این اوضاع آشفته پاکستان که سیاست با خون و خشونت پیوند خورده است تثبیت کند.

 

افغانستان و بینظیر بوتو

با وجودی که بعضی ها از بینظیر بوتو به حیث داعیه دار دموکراسی یاد می کنند، چنین به نظر می رسد که حداقل بینظیر بوتو در مورد افغانستان چنین خصلتی از خود بروز نداده است. طالبان با دخالت مستقیم نصیر الله بابر وزیر داخله پاکستان در زمان نخست وزیری بوتو به دنیا آمد و در همان زمان بینظیر بوتو به نام مادرخوانده طالبان مسمی گشت. جنگ های خونینی که در زمان نخست وزیری بنیظیر بوتو، به کمک آی اس آی (سازمان استخباراتی پاکستان) در افغانستان جاری گشت و جان هزاران تن بیگناه را گرفت و کشور را به خرابه مبدل ساخت، هیچگاهی این ممثل دموکراسی را تکان نداد. این واقعیت اگر از یک طرف دموکرات بودن بینظیر بوتو را زیر سوال می برد، از جانب دیگر نشان می دهد که سیاست پاکستان در قبال افغانستان چنان نهادینه شده است که یک نفر، ولو نخست وزیر نمی تواند بر خلاف آن حرکت انجام دهد. سیاست پردازان افغانستان این نکته را به خوبی باید بدانند که اعتماد روی سخنان افراد، نمی تواند مشکل بزرگ دیرینه یی را که بین دو کشور وجود دارد، از میان بردارد. خوشبینی یی که دولت افغانستان پس از برگشت بینظیر بوتو نشان داد، بسیار زودباورانه و پیش از وقت بود. سخنان بینظیر بوتو در مورد مبارزه با تروریزم، کمک به ختم فعالیت های شورشیان طالب علیه دولت افغانستان، بیشتر از وعده های انتخاباتی رهبری که خواهان تکیه زدن به کرسی نخست وزیری بود، ارزش بالایی نداشت. چه این آی اس آی (سازمان استخبارات پاکستان)، ارتش آن کشور و نیروهای مذهبی و قومی آن کشور هستند که سیاست کلی پاکستان را ، به ویژه در مورد افغانستان تعیین می کنند.

رییس جمهور افغانستان که تنها ساعاتی قبل از ترور بینظیر بوتو با او ملاقات کرده بود، پس از حادثه سوء قصد با لحن غمگینی، بی نظیر بوتو را "دختر شجاع پاکستان و جهان اسلام" خواند. البته آقای کرزی نمونه یی از شجاعت این دختر دلیر را ذکر نکرد. بعضی دیگر از نیروهای سیاسی افغانستان چون جبهه ملی افغانستان و حزب وحدت اسلامی افغانستان نیز همنوا با رییس جمهور افغانستان، ترور خانم بوتو را ضایعه بزرگ خواندند. حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان حتی یک گام پیشتر گذاشت و بی نظیر بوتو را خانم شجاع و سیاستمدار کم نظیر در منطقه و اسلام خواند. حتی آقای محقق رهبر آن حزب گفت که : "تروریسم بین المللی با ترور خانم بوتو صلح ، دموکراسی و آرمان زنان شرقی را نشانه گرفته است".  البته تروریسم بین المللی از مدت قبل، از آن زمانی که خانم بینظیر بوتو نخست وزیر پاکستان بود، صلح و دموکراسی، به ویژه در افغانستان را نشانه گرفته است. آرمان زن شرقی هم آرمانی است که از طرف سیاستمدارانی چون خانم بوتو زیر پای منفعت، سیاست و توسعه طلبی از مدت ها قبل لگد مال شده است.

دولت افغانستان به مناسبت ترور بینظیر بوتو، پرچمش را در داخل کشور و نمایندگی های خارجی اش نیمه افراشت و در حقیقت عزای ملی اعلام کرد، کاری که حتی به خاطر شهادت اطفال مکتب و بعضی از بلند پایگان سیاسی و دولتی کشور خود و واقعات مشابه دیگر انجام نداد.

به هر حال، سیاستمداران را از روی کارهایی که انجام داده اند، باید به قضاوت گرفت، نه از روی کارهایی که ادعای انجام آن را دارند. بنظیر بوتو  فرصت آن را نیافت تا بر کرسی نخست وزیری پاکستان تکیه زند و دیده می شد که آیا واقعا می خواهد و یا می تواند  اشتباهی را که در دور دوم نخست وزیری اش در قبال افغانستان انجام داده و باعث ویرانی کشور و ریخته شدن خون های بیشمار در کشور ما گردیده بود، تلافی کند یا خیر. اما وی به نیم آرزوی خود رسید. زمامداران پاکستان از بدو ایجاد کشور شان، تا حال همواره آرزو داشته اند که پرچم افغانستان آزاد را پایین بکشند و میهن ما را به نحوی ضمیمه کشور نوپای خود سازند و چنانکه تاریخ گواهست برای تحقق چنین آرزویی از انجام هیچ عملی هم روگردان نبوده اند. خانم بوتو نیز در دوره دوم نخست وزیری خود به اشکال مختلف از این سیاست پیروی می کرد، اما او یگانه سیاستمدار پاکستان بود که به نیم آرزوی خود رسید، حد اقل در مرگش پرچم کشور ما به حالت نیمه افراشته درآمد.

 

نوشته شده توسط پروانی در 16:20 |  لینک ثابت   • 

Mon 24 Dec 2007


                            داستان موش و گربه

نویسنده: یوسف ناظم (نویسنده هندی)

برگردان از اردو: عبدالرحیم احمد پروانی

 داستان موش و گربه، داستان خیلی قدیمی است. عمر این داستان به اندازه عمر موش و گربه طولانیست. ما با هر دوی شان پیوند داریم. با یکی از آن ها دوستی داریم، با دیگری دشمنی و این از آن جهت که هنگامی انسان خانه یی بنا می کند، هر دوی این حیوان این خانه را از آن خود دانسته در آن مقیم می شوند. خانه گربه آباد که با اجازه انسان در خانه مقیم می شود، اما موش ضرورتی برای گرفتن اجازه نمی بیند. گر چه حیوانات در مجموع به گرفتن لایسنس و اجازه نامه عادت ندارند، اما موش خو بیخی در قصه یی این گپ ها نیست و پروای قاعده و قانون را ندارد. انسان هر چه نان و روزی پیدا می کند، برای خودش کافی نیست، اما این موش... از این نان و روزی هم می زند و چاره خود را می کند. بدتر از آن کوپون هم ندارد، زیرا می داند که با کوپون آنقدر آرد روغن به دست نمی آید که به آن اهمیت قایل شد، ازینرو خود تپ و تلاش می کند و آنقدر آذوقه گرد می آورد که برای یک ده کوچک کافی می باشد. در کشور های دیگر این فعالیت موش ها، به مذاق شهرداری و دیگر مسوولین برابر نیست و به همین جهت است که دولت و مسوولین سخت مخالف موش ها هستند. شهرداری ها مستقیم به موش ها فهمانده اند که آن ها در جمله شهروندان  نمی آیند و باید نان و روزی خود را از جای و طریق دیگری کمایی کنند.

یکی از شهرداری ها برای دستگیری موش ها، لک ها روپیه برای ساختن تلک مصرف کرد، اما یک موش هم گیر نیامد. قدیم ها تلک ها هم طور دیگر بود، اما حالا موش ها  به سر و راز این تلک ها فهمیده اند و زود خود را در گیر نمی دهند، بتر از آن بین خود به حماقت انسان ها خنده هم می کنند که به عوض اینکه این قدر پول برای ساختن تلک مصرف می کنن، چرا به یک کار خوب دیگر به کار نمی اندازند.

شهرداری دیگری  برای کشتن هر موش یک مبلغ پول جایزه تعیین کرد. مطابق طرح این شهرداری، هر کسی که یک موش را می کشت، در برابرش پول می گرفت. وقتی خبر این طرح به گوش موش ها رسید، نه تنها از خنده روده کفک شدند، بلکه گفتند انسان ها را چه بلا زده که طرح های عجیب و غریب می ریزند. حتی اگر یک نفر موشی را هم بکشد، آیا لاشه او را گرفته از بازار عمومی عبور کرده به شهرداری می رود تا ده پیسه به دست بیاورد. آن هم در شهرداری که به خاطر این ده پیسه باید پیش ده مامور گردن پتی کند. این طرح نیز کارآیی نداشت و به باد فنا رفت و اما شهرداری یک شهر بزرگ، طرحی ریخت بسیار اساسی که حتی موش ها شگفت زده شدند و گفتند که چطور شد انسان ها این قدر هوشیار شدند و این فکر به کله شان خطور کرد. مطابق طرح این شهرداری، به هر کسی که یک موش را می کشت، یک تکت لاتری جایزه داده می شد. همین بود که در هر خانه کشتن کشتن موش ها شروع شد و حتی پیرزنان و پیرمردان که از بیکاری رنج می بردند، دست و آستین بر زدند و به موش کشی آغاز کردند. به اطفال عوض کارخانگی مکتب، تعلیم موش کشی می دادند. لاتری سه چهار نفر در قرعه، مستحق جایزه نیز گردید. با پول این جایزه چیزهای جدیدی از قبیل تلویزیون و یخچال به خانه های آنان آمد و دیگران این را دیده بیشتر از پیش به دنبال موش ها افتادند. در هر خانه سه چهار تکت لاتری موجود بود و خود شهرداری که از بیکاری نمی دانست چه کند و پول کارمندان خود را چطور بدهد، حالا فرصت سرخاریدن نداشت و حتی به کارمندان خود اضافه کاری می داد. موش ها تلفات بسیار دادند و تصمیم گرفتند که برای سعادت خود باید با این شهرداری ظالم کاررا تصفیه و خود را از شرش برهانند. موش هایی که در دیگر شهرها می زیستند، از قضیه خبردار شده، خود را نزد هم جنسان خود رسانیدند. تعداد این نوآمدگان بیشتر از تعداد موش های مقیم بود. کار به جایی رسید که شهر را موش گرفت.

حس اتحاد بین موش ها خیلی قویست. اگر چه موش ها هر کدام سوراخ های جداگانه برای خود می سازند، اما در زندگی روزمره معمولا با هم هستند. وقتی از سوراخ خود بیرون شده و می خواهند به خانه یی حمله کنند، دو سه چهار موش دیگر را نیز با خود می برند. در بین موش ها، موش خودخواه بسیار کم یافت می شود. آن ها اصل "زندگی کن و بگذار زندگی کنند" را به خوبی می دانند و مطابق به آن عمل نیز می کنند. تا حال دیده نشده که موشی با موش دیگر جنگ کند. موش ها آنقدرهوشیار هستند که بدانند قتل و قتال باعث نابودی خودی شان می شود (چیزی که انسان ها نمی فهمند)، اما انسان ها از موش ها بسیار چیزها هم آموختند. مثلا از سوراخ موش ها یاد گرفتند که چطور تونل بزنند. انسان ها از این تونل برای تخریب دشمن و عمرانی خود استفاده ها کردند.

می گویند که گربه خاله موش است. معلوم نیست که چطور این رتبه والا به گربه داده شده است، زیرا موش ها از نگاه هوش و منطق خیلی از گربه ها جلوتر هستند. اگر موش ها از لحاظ ظاهری، از قیافه زیبایی برخوردار نیستند، چه فرقی میکند، آن ها که ادعای شرکت در مسابقات زیبایی نکرده اند. اما ببینید، موش ها چقدر از همت بلند برخوردار هستند. از کمایی و آبله کف دست خود نان می خورند و هیچوقت گدایی نمی کنند، در حالی که گربه ها همیشه دست شان سوی دیگران دراز است. گربه ها آنقدر مغرور هستند که به همان غذایی که برای شان داده می شود، قناعت نمی کنند و شیر هم می خواهند. در حالی که بسیاری از کودکان شیر نمی یابند، باید صبح و شام برای گربه ها کاسه شیر آماده باشد. از بس که اینان با انسان ها زندگی کرده اند، خوی و عادت شان خراب شده است.  آنان آنقدر مغرورهستند که فکر می کنی رییس خانواده هستند. چندان وفادار هم نیستند، فقط شکل و قیافه شان قشنگ است و بس. اطفال اینان را زیاد دوست دارند و گاهی در آغوش این و زمانی در آغوش دیگری می خزند. در دنیایی از عیش و عشرت زندگی می کنند و حتی در بستر گرم و نرم می خوابند. شاید خواب هم می بینند، اما این ها به دیدن خواب چه ضرورت دارند؟ خواب دیدن که کار انسان هاست، که دل خود را به آن خوش می کنند. گربه ها به این خاطر خواب نمی بینند که هر چیزی می خواهند به دست می آورند.

گربه ها آنقدر استراحت طلب هستند که تا به حال کسی ندیده است که گربه یی برای خود خانه بسازد. همین استراحت طلبی و بیغم باشی شان است که حتی در دفاتر دولتی هم جای گرفته اند. در بسیاری از دفاتر دولتی گربه را به خاطری نگه می دارند که موش ها را شکار کنند. از آن جایی که ممکن نیست برای گربه ها معاش نقد پرداخته شود، برای شان ماکولات داده می شود و این ماکولات آنقدر زیاد است که گربه ها را تنبل ساخته و شوقی برای شکار موش نمی داشته باشند. گربه ها با دیدن دیگران که در دفتر می خوابند، بدآموز شده در کنجی می خزند و می خوابند. حتی کار شان به جایی رسید که رشوه خواری را شروع کردند. گاهی از یکی شیر می خواستند و زمانی از دیگری نان. باری، بعضی از کارمندان دفتر از دیدن عیش و عشرت گربه، حس حسادت شان تحریک شد و در راپور سالانه بر خلاف گربه چیزها نوشتند تا اینکه از دفتر اخراج شد.

گربه اگر چه از قیافه ظاهری خیلی معصوم به نظر می رسد، اما در حقیقت خیلی ظالم و ستمگر است. ناریال اگر چه در ظاهر سخت است، اما درونش نرم است، گربه ها اینطوری نیستند. گربه ها ظاهر رنگین و پشم های ابریشم گونه دارند و چنان در آغوش انسان ها جاخوش می کنند، گویی که فرزند انسان باشند، اما همین گربه ها دل خیلی بی رحم و ستمگر دارند. اگر زیاد گرسنه باشد، حتی چوچه خود را می کشد و می خورد. میمون ها لاشه چوچه های خود را تا چند روز در آغوش نگهداشته و سوگواری می کنند. پرندگان برای تغذیه چوچه های شان، ساعت ها پرواز می کنند تا دانه یی یافته و در دهان آنان بگذارند. کانگروی ماده را ببینید، فرزند خود را از خود دور نمی کند و همیشه در دستکول خود می گرداند. همه جانوران فرزندان خود را دوست دارند، صرف همین گربه است که از فرزند خود نفرت دارد و رهایش می کند.

موش ها به همین خاطر از گربه ها می ترسند، زیرا می دانند که گربه، گربه نی ، بلکه دراکولاست. مثله کردن موش ها و خون آن ها را نوشیدن، بازی سرگرم کننده گربه هاست. موش ها جهان را دیده اند و می دانند که شیر هم شکار می کند، اما شکار خود را قبل از خوردن، آزار نمی دهد. چلپاسه هم، حشرات و غیره را می خورد، اما قبل از خوردن، نمایش راه نمی اندازد، شکار می کند و می خورد و بس.

اما این گربه، شکار خود را گیر می اندازد، بعد رها می کند و باز می گیرد. این شکار نی که ظلم است، سمتگری است. آهسته آهسته کشتن و ظلم مداوم را گربه ها شاید از خانه انسان ها و از قصه های خشو و عروس یاد گرفته باشند.

زمانی موش ها از این کشت و کشتار و ستم گربه ها به جان آمدند و جلسه بزرگی تدویر کردند. در این جلسه فیصله شد که موش ها باید به گردن گربه ها یک زنگ بیاویزند که هر بار گربه نزدیک شان آمد، آنان آگاه شده خود را پنهان سازند. بعد این مشکل پیش آمد که خوب، گربه و زنگ هر دو موجود، اما کی زنگ را به گردن گربه بیندازد. زنگ که حلقه گل نیست که گربه مثل آدم ها ، آن را به خوشی به گردن خود بیندازد. در این کار خطر جان است. همین بود که این فیصله تطبیق ناشده باقی ماند. آوردن اصلاحات و دگرگونی، شجاعت و دلیری می خواهد. به هرحال، زندگی ادامه یافت و آهسته آهسته تغییراتی رونما گشت. حتی می بینیم که انسان ها نیز حالا از کسانی می ترسند که قبلا از آن ها می ترسیدند. مثلا، حالا استاد از شاگرد می ترسد. اگر استاد شاگردی را ببیند، راهش را کج می کند تا با او مقابل نشود. کارفرما از کارگر می ترسد. شوهر از خانم و پدر از فرزند و دولت از ملت در هراس است. این ها آنقدر از یکدیگر می ترسند که گویی یکی شان انسان باشد و دیگرش نه. وضعیت جنگل نیز تغییر خورده است. در زمانه های قدیم شیر فقط از شیر می ترسید، اما حالا شیر از گرگ نیز می ترسد. روباه ها خیلی شجاع شده و طرف هر کس جشم می کشند. گربه ها نیز از این دگرگونی گربه ها نیز بی نصیب نماندند. حالا گربه ها هنگامی که موش را می بینند، در یک گوشه می نشینند. اوضاع خانه ها نیز تغییر کرده است. حالا کمتر کسی به گربه ها کاسه شیر پیش می کند. آذوقه و دیگر تسهیلات نیز برای شان به مشکل دستیابی می گردد. اما از طرف دیگر وضعیت موش ها خیلی خوب شده است. تمام گدام ملت برای شان باز است. حتی به ورزش نیز رو آورده اند و پنداری حالا گربه ها را طاقت مقابله با ایشان نیست. ورزش هم کار خوبیست، اگر گربه با انسان ها همصحبت نمی شد و تنبلی را کنار می گذاشت، به این سرنوشت دچار نمی شد. او می توانست با کنار گذاشتن تنبلی، سر پای خود بایستاد و از دیگران طالب کمک نشود. حالا وضعیت گربه به جایی رسیده است که سر راه انسان ها ظاهر نمی شود، حتی اگر با انسان روبرو هم شود، انسان پروایش را ندارد. گربه یی که از موش بترسد، کی به گربه می ماند. حالا وضعیت اینطور است که اگر موشی سر راه انسان ظاهر شود، انسان فکر میکند که از آن راه بگذرد یاخیر؟ اما این آخر کار نیست. زمانی خواهد رسید که اگر انسانی سر راه موشی ظاهر گردد، موش در این فکر خواهد شد که از آن راه بگذرد یا خیر؟

پایان

نوشته شده توسط پروانی در 15:18 |  لینک ثابت   • 

Wed 28 Nov 2007

شروع دیگر


زندگی ما سالهاست با از اینجا به آنجا رفتن ها شناسایی شده است. روزها در ارغوانی که در پرشین بلاگ رویانده بودم، قلم زدم. دریغا از مدتی پرشین بلاگ گویا هک شده است. می گویند چند خرابکار عراقی آن را هک کرده است. به گفته اردو زبانان «ستم ظریفی» در اینست که چند عراقی سرویس وبلاگ دهی یک ایرانی را هک می کنند، اما ضررش به افغان ها می رسد. البته از اینکه در آن بوستان، نهالی از ما را نیز اجازه رویش داده بودند، مشکوریم. اما نمی توانم اشک های تاسف ، بر بدبختی خود  نریزم. آخر همه نوشته های من که بدبختانه کاپی  شان را نداشتم و درج آن وبلاگ  ww.arghavaan.persianblog.com بود، از دست رفت. من تنها نیستم، بدون شک بسا نویسنده های خوبتر از من در آن جا وبلاگ داشتند، اما اینک نوشته های شان که بدون شک با ارزشتر از نوشته های من بودند، از دست رفتند. حداقل از دید ما غایب ماندند.
بدبختی ما یکی دو تا نیست، ما با وجود ادعای فرهنگ چند هزار ساله، در حقیقت در فقر فرهنگی عجیبی دست و پا می زنیم. می دانید خالد حسینی نویسنده افغان، کتابی نوشت به نام گدیپران باز. این کتاب را او به انگلیسی نوشت و یک ایرانی آن را به فارسی ترجمه کرد که الحق از عهده ترجمه آن به خوبی بدر شد، اما طبعا در ترجمه از اصطلاحات فارسی مروج در ایران استفاده کرده است. مثلا گدیپران باز را بادبادک باز ترجمه کرده است. یا هزاره را که نام قومی از اقوام شریف افغانستان و اسم است در بسا جا ها هزاره ای آورده است از اصطلاحات دیگر چون پخمه، بلغور ، پول توجیبی و غیره که در نوشته دیگری فهرست آن را خواهم آورد (ان شاء الله)، می گذرم. این داستان به شکل پاورقی در مجله یی که دانستنیها نام دارد و در ونکوور به نشر می رسد،  چاپ می شود. داستان دیگری نیز به نام شوهر آهو خانم که نویسنده اش علی  محمد افغانی نام دارد، آن مجله را زینت می دهد. چنانکه از نام نویسنده پیداست  از افغانستان است. اما  بسا کسان چیزخوان و چیز نویس ما از موجودیت او بی خبراند.
خوب، حالا منی که از افغانستان هستم باید ترجمه فارسی ایرانی داستان وطندار خود ما را بخوانم و بسیار گپ هایش را نفهمم!
جنگ ما را نیز دیگران پیش می برند. تنها جنگ نی، آن قدر مشاورین و کارشناسان خارجی امروز در کشور ما زیاد شده که کارهای دولتی را نیز می توان گفت آن ها پیش می برند.  ما بیشتر به تماشاچیان شباهت داریم. دیگران برای ما کار می کنند و ما صرف تماشا می کنیم و گاهی هم از نحوه کار و اجراات شان ناراضی هستیم.
به هر حال، حرف ما روی هک شدن پرشین بلاگ بود. از سرویس وبلاگ دهی بلاگفا نیز  باید سپاسگذار باشم که زمینه قلم زنی را برای من و ما  فراهم کرده است. اما خدا خیر ما را پیش کند. می ماند دعا کنیم که بلاگفا به سرنوشت پرشین بلاگ یا مصیبت فیلتر یا سانسور مواجه نشود، نمی دانم. امیدوارم.
باری، توانستم مطالب خود را از شاخه های ارغوانی که در پرشین بلاگ داشتم، بچینم و در ارغوان بلاگفا پیوند دهم. برای خواننده گان عزیزی که این مطالب را  خوانده اند، می دانم که مطالعه مجدد و شاید هم دیدن آن ها کسالت آور باشد. اما به هر حال باید مطالبی که در آنجا داشتم، در اینجا ذخیره می کردم.
به هر حال، ارغوان باز هم و این بار در سرویس وبلاگ دهی بلاگفا و آریانا سر کشید
. از خدای بزرگ توفیق می خواهم تا در کاری که در پیش گرفته ام، مرا یاری رساند که نیتم نیک است.
نوشته شده توسط پروانی در 15:27 |  لینک ثابت   • 

Wed 28 Nov 2007

ویژگی های ادب فارسی در عهد میرزا اسدالله خان غالب

مترجم: عبدالرحيم احمد پروانی - ونکوور

 

نويسنده: دکتر شريف حسين قاسمی *

ميرزا اسدالله خان غالب از شاعران مشهور و توانای هندوستان است که به زبان های فارسی و اردو شعر می سرود. وی در سال 1796 ميلادی در آگره ديده به جهان گشود و در جوانی به دهلی رفت و در همانجا وفات يافت.

غالب با وجود آن که پدر شعر اردو خوانده می شود، ولي اشعار فارسی خود را نسبت به اردو برتر می داند، چنانکه می گويد:

فارسی بين تا ببينی نقش های رنگ رنگ

بگذر از مجموعه ی اردو که بيرنگ منست

غالب از جايگاه ويژه يی در بين پارسی گويان برخوردار می باشد. وی در غزل، قصيده و مثنوی طبع خود را به آزمايش گرفته و اشعار نغزی سروده است. نمونه هايی از گفتار وی:

ما نبوديم بدين مرتبه راضی غالب

شعر خود خواهش آن کرد که گردد فن ما

* * *

فرجام سخن گويی غالب به تو گويم

خون جگر است از رگ گفتار کشيدن

* * *

سخن ما ز لطافت نه پذيرد تحرير

نشود گرد نمايان ز رم توسن ما

* * *

بود غالب عندليبی از گلستان عجم

من ز غفلت طوطی هندوستان ناميدمش

* * *

 

ضرب المثل مشهوری می گويد: «هنگامی که مرگ شمع نزديک می شود، به تپش می افتد». ادبيات زبان فارسی در عصر غالب نيز به چنين سرنوشتی دچار شد. در نيمه اول سده ی 19 حتی نگاهی گذرا به ادبيات فارسی اين نتيجه را به دست می دهد که ادبيات در اين زمان، چه از لحاظ کميت و چه کيفيت، نسبت به ادوار گذشته مقامی رفيع داشته است. شايد رشته يی در ادبيات فارسی نمانده باشد که ادبا و شعرای اين عصر طبع خود را در آن نيازموده باشند. علاوه بر آن، نمونه ی کتبی را که در اين عصر به نگارش درآمده اند، در هيچ يک از ادوار گذشته نمی يابيم.

پس از وفات غالب دهلوی (1285 م)، دانشمندی چون علامه اقبال لاهوری پا به ميدان گذاشت که زبان فارسی - به حق – به وجودش افتخار می کند. او فردی است که کلامش هنوز هم در محراق توجه ی صاحبنظران زبان فارسی قرار دارد.

اين حقيقت به همگان آشکار است که دربار شاهان هندوستان، همواره حامی زبان و ادبيات فارسی بوده است. فارسی، زبان رسمی دربار شمرده می شد که در نتيجه تعداد زيادی از دانشمندان و شعرا، وابسته به دربار بوده و در رشته های مربوط به خود خدمات علمی و ادبی انجام دادند.

از آنجايی که زبان و ادبيات فارسی رابطه ی تنگاتنگی با دربار داشت، سرنوشتش نيز با سرنوشت دربار گره خورده بود.

در نيمه ی سده نوزده پس از آن که انگريزها* حکومت نامنهاد مغول را برانداختند و ايالاتی به صورت آزاد و نيم آزاد تحت حاکميت آن ها درآمد، زبان فارسی نيز راه زوال تدريجی را در پيش گرفت.

در اواخر سلطنت مغول، در اثر بی دست و پايی سلاطين، فرمانروايان محلی و ديگر افراد مقتدر که گماشتگان خود سلاطين بودند، پيوند خود را با حکومت مرکزی گسستند و به شکل حکمرانان آزاد و مستقل به فرمانروايی پرداختند. به همين سبب افزون بر سلطنت دهلی، مراکز قدرت ديگری (دربارها) در مناطق مختلف به وجود آمد.

حکمرانان مسلمان و غيرمسلمان اين دربارها زبان و ادبيات فارسی را مورد حمايت قرار دادند. علاوه بر دربار دهلی، مراکزی چون رامپور، اوده، حيدرآباد، بهوپال، ملتان، لاهور، عظيم آباد و غيره، سخاوتمندانه راه حمايت شعرا و ادبای زبان فارسی را در پيش گرفتند.

در اثر حمايت از زبان و ادبيات فارسی، اين زبان در اين زمان بيشتر از پيش فرصت رشد و بالندگی يافت.

در نيمه اول سده نوزده (1857 – 1806) در حدود يکصد شاعر و اديب زبان فارسی در مناطق مختلف هندوستان به آفرينش آثار ادبی اهتمام داشتند که امروز بيش از پنجاه ديوان و ساير آثار منظوم آن زمان، در کتابخانه های هندوستان و ديگر کشورها موجود است. به همين ترتيب نام حدود پنجاه تن از شعرايی که شعر فارسی را زنده نگهداشتند و ما به آثارشان دسترسی نداريم، در تذکره ها و ساير منابع ثبت است. شعرای اين زمان در غزل، رباعی، مثنوی و ديگر بخش های مختلف سخن طبع آزمايی کرده اند.

غلام محی الدين شايق (1249 ه)، صهبايی (1274 ه)، غالب دهلوی (1286 ه)، شاه نياز احمد نياز بريلوی (1250)، چندو لعل شادان (1261 ه)، مومن خان مومن (1261 ه)، قاضی محمد صادق اختر (متولد 1201 ه)، مولانا فضل عظيم (1857 ه)، ابن مولوی فضل امام (1243 ه)، شاه تراب علی تراب (1275 ه)، مفتی صدرالدين آزرده (1285 ه)، مصطفی خان حسرتی شيفته (1286 ه)، صاحب علم مار هروی (1288 ه)، الفت حسين شاه فرياد (1297 ه)، سيد مظفر علی اسير (1299 ه)، محمد يارخان آفی، بساون لعل شادان و غيره را می توان از شمار شاعران نامور و چيره دست اين عصر به شمار آورد.

در صف شاعران اين عصر، غالب مقام ويژه يی دارد. دليل اساسی آن اين است که شعر فارسی غالب، بازگو کننده ی گذشته پر عظمت يکهزار ساله ی اين زبان است. او فارسی را در قلمرو يد خود می دانست. به قول خودش، محقق اين زبان بود و ميزان آن را در دست داشت. اگرچه دراثر خود (قاطع برهان) از لحاظ زبانی بعضی اشتباهاتی را مرتکب شده است، با وجود آن با جرئت می توان گفت که زبان و تاريخ ادبيات فارسی و غيره مسايل آن را می دانست و تلاش علمی و خستگی ناپذيری را که در راه فهميدن و فهماندن آن انجام داده است، باب مهم و فراموش ناشدنی يی را در تاريخ علمی و ادبی اين زمان تشکيل می دهد.

صهبايی با درنظر داشت همين نکته گفته است:

چو ديدم غالب و آزرده را از هند صهبايی

به خاطر هيچ ياد از خاک ايرانم نمی آيد

 

مومن خان مومن آنچنان در فارسی دسترسی داشت که ايرانيان او را ايرانی می پنداشتند. مومن خان به خانواده يی از اولياء الله تعلق داشت که به هر صورت ممکن برای برقراری و حفظ مناسبات سده های وسطی در هند می کوشيد.

با چنين برداشت فکری که اين خاندان داشت، مومن خان نمی توانست در برابر غلبه ی روز افزون انگليس در هند خاموش بماند. به همين علت است که هم ميهنانش را به مبارزه عليه تسلط نيروی خارجی فرا می خواند:

 

اين عيسويان به لب رساندند  جان من و جان آفرينش

تا چند بخواب ناز باشی فارغ ز فغان آفرينش

مومن شده همزبان عرفی    از بهر امان آفرينش

برخيز که شور کفر برخاست ای فتنه نشان آفرينش

 


طرز بيان و هدفی که در اين منظومه نهفته است، مومن را در تاريخ شعر فارسی در جايگاه ويژه يی قرار می دهد.

انگريزها به هندوستان آمدند و سلطه شان نيز در اين ديار استقرار يافت. آنها برای استحکام سلطه ی خود به تلاش برای آموزش آثار علمی، ادبی، فرهنگی و سياسی سده های ميانه هندوستان دست زدند و از آنجايی که زبان فارسی وسيله يی مهم در اين راستا به شمار می رفت، ناگزير به زبان فارسی توجه کردند. در نتيجه بعضی از دانشمندان اروپايی اين زبان را فراگرفتند و در تاريخ زبان فارسی اولين بار در همين عصر، اروپايی ها به فارسی شعر سرودند و آثار علمی از خود به يادگار گذاشتند.

فرانسوا گودلين يا گودليپ کوينس به فارسی شعر می سرود، اما نثر او بهتر از شعرش بود. کوينس آثار متعدد منظوم و منثور به زبان های فارسی و اردو از خود به جا گذاشته است. از آن شمار منظومه ی «ظفرالمظفر» اوست که طی آن اوضاع سياسی 1857 م شرح داده شده است.

«مفتاح التواريخ» ويليم بيلی آنچنان مشهور است که نيازی به معرفی ندارد. قطعات بی شمار تاريخی که در اين کتاب آمده است، گويای تسلط تام ا