تبليغاتX
ارغوان


ارغوان

ادبی، هنری، سیاسی

 

نوروز را باور کن 

باز كن پنجرهها را كه نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد


ادامه مطلب
نوشته شده در Wed 25 Mar 2009ساعت 0:25 توسط پروانی| |

  موش شهری و موش دهاتی

برگردان از انگلیسی: عبدالرحیم احمد پروانی 

روزی از روزها، یک موش دهاتی، موش شهریی را به مهمانی دعوت کرد. هر دوی موش ها دور میز نشستند تا دانه های جواری و کیک مربا داری را که موش دهاتی پخته بود، با هم بخورند. موش دهاتی وقتی با اشتهای تمام غذای خود را نوش جان کرد،  متوجه شد که موش شهری غذای چندانی نخورده است. از اینرو از او پرسید:

- شما دانه های جواری و کیک را خوش ندارید؟ موش شهری جواب داد:

-نخیر، ما در شهر چیزهای دیگر می خوریم. تو باید بیایی به مهمانی من و ببینی. همین بود که یک روز موش دهاتی رهسپار شهر شد تا مهمان موش شهری شود. موش شهری دوست خود را به سوراخ کوچکی هدایت کرد که از آن راه به اتاق بزرگی داخل شدند. روی میزی که در آن اتاق بود، قطی کیکی که سر آن باز بود خود نمایی می کرد. موش دهاتی با دیدن کیک که همان کیک مورد علاقه اش بود، از خوشحالی فریاد کشید و به سرعت روی میز بالا شد و بعد روی چوکی یی که کنار میز بود خیز زد و با انگشت توته یی از کیک را گرفت و چشید و گفت: -          به به چه کیک خوشمزه! اما درست همان لحظه دروازه باز و خانمی وارد اتاق شد.  موش شهری در حالی که انگشتش را روی لبانش می گذاشت، موش دهاتی را به سکوت دعوت کرد و بعد با آهستگی در گوشش گفت:

- بدو، بدو که طرف سوراخ فرار کنیم. موش دهاتی با شنیدن این گفته، به سرعت از چوکی خیز زد و با سرعتی که می توانست سوی سوراخ دوید. موش شهری گفت:

-  نترس، این خانم نمی تواند ما را گیر کند. او به زودی از اتاق خارج می شود، بعد می توانیم برگردیم. خانم،  کیک را از روی میز گرفت و در یخچال گذاشت  موش شهری که دید خانم رفت به مهمان خود گفت:

- برویم، حالا من یک چیز خوب برایت پیدا می کنم. آن ها به اتاق برگشتند. موش شهری با دیدن یک جعبه بزرگ با خوشحالی گفت:

- در جعبه باز است و من شیرینی ها خوشمزه یی را در آن می بینم. موش دهاتی توته یی از شرینی را گرفت و مزه کرد و بعد با خوشحالی گفت:

- چه شرینی خوشمزه یی!  من آرزو می کنم که همیشه این طور شیرینی در اختیار داشته و بخورم. درست همانوقت بود که که در باز شد و گربه یی داخل اتاق شد و صدایی به گوش موش ها رسید:

- میو، میو. موش شهری با شنیدن این صدا، با وارخطایی فریاد زد:

- بدو، بدو و هر دو با سرعتی که ممکن بود فرار کردند. هنگامی که هر دو به غار رسیدند و نفسی تازه کردند، موش شهری گفت:

- نترس، این گربه بود. گربه ها خوش دارند که ما را بخورند. آن ها در شکار ما لایق هم هستند. اما حالا ما فرار کردیم و او به زودی می رود. موشک بیچاره دهاتی که خیلی ترسیده بود، حالا دیگر فقط می خواست خانه، به ده خود برود. او ترسان به موش شهری گفت:

- دیگر به آن جعبه نزدیک نشو، من خیلی می ترسم. موش شهری که ترس موش دهاتی را دید، گفت:

- خیلی خوب، حالا که ترسیدی به زیرزمینی می رویم، در آن جا چیزهای بسیار خوبی یافت می شود.. در زیرزمینی، موش دهاتی خریطه ها، سبد ها و جعبه های زیاد مملو از خوراکی  را دید که هر طرف چیده شده اند. او هر طرف می دوید و لقمه یی از هر خوراکی از اینجا و آن جا می گرفت.  در همین وقت بود که چشمش به یک چیز زرد رنگ افتاد. چیزی که خیلی وسوسه انگیز و خوشمزه به نظر می آمد. چیزی که بوی مطبوعش، بینی اش را به لرزه انداخته بود. در حالی که خیلی مشتاق خوردن آن بود، گفت: -          من باید این خوردنی را امتحان کنم.  و بعد با عجله طرف آن رفت که توته یی از آن را بگیرد و بخورد، اما موش شهری که مواظب او بود، با عجله فریاد زد:

- احتیاط، احتیاط. آن طرف نروی که تلک است. موش دهاتی در جایش ایستاد شد و با سادگی پرسید:

- تلک؟ تلک چیست؟ موش شهری گفت:

- تلک یک چیزی است که می تواند تو را دستگیر کند و حتی بکشد. موش دهاتی آهی از سینه کشید و گفت:

- اوه، من تلک را دوست ندارم. من آن خانم را نیز دوست ندارم و من آن گربه را نیز دوست ندارم. من دو باره به خانه خود، به ده خود می روم. همان بود که موش دهاتی به ده خود برگشت. او همان دانه های جواری و کیک مربا دار خود را می خورد و همیشه خوش بود.

ترجمه آزاد از کتاب "وقت قصه است" چاپ کانادا، 1962    

نوشته شده در Mon 12 Jan 2009ساعت 3:12 توسط پروانی| |

عید مبارک

عید سعید قربان را به همه عزیزانی که به این کلبه سر می زنند، از صمیم قلب تبریک می گویم.

نوشته شده در Mon 8 Dec 2008ساعت 1:7 توسط پروانی| |

مذاکره با طالبان؟ حالا نه

نویسنده: چریل بینارد                                           ترجمه از انگلیسی: عبدالرحیم احمد پروانی

چرا غرب نباید در برابر یک شاخه ضعیف دهشت افگنی عقب نشینی کند؟

جنرال دیوید پتروس که به تازگی به کرسی فرماندهی مرکزی امریکا تکیه زده است، در هفته گذشته دید تازه یی را در پیرامون اوضاع روبه وخامت افغانستان ارایه داد. او از بعضی از مقامات امریکایی، انگلیس و افغان شنیده بود که بهترین راهی که می توان در پیش گرفت، مذاکره با طالبان است. چنین مذاکراتی به صورت آزمایشی از قبل آغاز شده است: این فکر خوبی نیست.

نخست به ماهیت اصلی مذاکره توجه کنید. طالبان کار خود را به خوبی به پیش می برند و دلیلی ندارند که تغییری در اهداف خود بیاورند. آن ها چیزی را می خواهند که قبلا در سال 2001 داشتند: آن ها دولت اسلامی تندرو و غیر متعارفی را می خواهند که در آن از ورزشگاه به حیث میدان اعدام ناراضیان، همجنسگرایان و زنان خلافکار استفاده کنند. پولیس های مذهبی (امر به معروف و نهی از منکر) در جاده ها، چماق به دست گشت و گذار می کردند و هر کس را که ریش کوتاه داشت مورد لت و کوب قرار می دادند. تحصیلات برای دختران ممنوع قرار داده شده بود.
ادامه مطلب
نوشته شده در Wed 19 Nov 2008ساعت 0:41 توسط پروانی| |

کدها

نویسنده: نریندر لوتهر                                                  برگردان از اردو: عبدالرحیم احمد پروانی

بار ها اتفاق افتیده که من در مجالس، محافل و مشاعره های زیادی شرکت کنم. هر بار این نشست ها ار به دقت تحت مطالعه گرفته ام. در هر جلسه به چند "کرکتر" ضرورت است. در قدم اول به "گوینده" یا انانسر ضرورت است که در حقیقت همه فساد ها زیر پای او می باشد. این شخص می تواند چند نام دیگر هم داشته باشد. مثل گرداننده، مدیر مجلس، منشی و غیره. اما نامش هر چی که باشد، جنس همه شان یکی است و اینکه چه کسی انتخابش کرده یا که خود این "مقام" را گرفته باشد، در ماهیتش تغییری وارد نمی گردد. خود نمایی این اشخاص به درجه اتم زیاد می باشد. گذشته از آن این اشخاص به آواز خود بی حد عشق می ورزند و برای کسب معلومات از زندگی دیگران و آن را به سایرین بازگو کردن اشتیاق وافر دارند. در انگلیسی به این اشخاص سکاندال مانجر "SCANDAL MONGER" می گویند.

شخص دیگری که برای جلسه ضرور است، رییس یا صدر جلسه می باشد. در زمان های گذشته برای یک جلسه، یک رییس کافی بود. اما حالا با ازدیاد نفوس، بیکاری نیز شیوع یافته و مقام دیگر نیز در جلسه افزوده گشته. این مقام را "چیف گست" یا "مهمان ویژه" می گویند. این را به خاطری می کنند که در جلسه کم از کم یک دو نفر از "وی آی پی" ها شرکت کنند. من تا حالا نمی دانم که مقام رییس جلسه بلند تر است یا از مهمان خاص. به هر حال، این امر از خوبی های این اختراع هم است. هر کدام از این دو نفر فکر می کنند که از آن دیگر مهم تر است و به این ترتیب با یک تیر دو شکار زده می شود (بعضی کسان صرف به این خاطر به جلسات می آیند که چشم رییس جلسه یا مهمان ویژه بر اوشان افتد و یا اینکه فرصت سلام دادن برای شان مساعد گردد).

بیایید به طور نمونه در یکی از این جلسات شرکت کنیم:

محفل موسیقی است. نام جناب رییس چلسه و مهمان ویژه را دهندوره (جار زدن) زده اند. در اعلانات از مردم خواسته شده است تا به وقت معین حاضر شوند. هنرمندان آماده نشسته اند. سالون مملو از شرکت کنند گان است. مسوولین جلسه با بی تابی در انتظار رییس جلسه اند. او خدا خدا گفته آمد. اگر چه یک ساعت دیر کرد، اما به هر حال آمد. قبل از این جلسه او در یک جلسه دیگر مهمان ویژه بود. به همین خاطر ناوقت شده بود. مهمان ویژه پس از او آمد. زیرا گفته می شود که آدم مهم همیشه دیر تر از دیگران می آید.

حالا شروع محفل است. گرداننده به گردن رییس جلسه گل می آویزد، حاضرین کف می زنند. گرداننده به گردن مهمان ویژه نیز گل می اندازد، حاضرین باز هم کف می زنند. بعد یک نفر دیگر به گردن گرداننده گل می آویزد، این بار حاضرین کمتر کف می زنند اوا رییس جلسه و مهمان خاص بیشتر چک چک می کنند. بعد مهمان خاص هنرمندان را گلپوشی می کند، حالا دیگر همه یکجا کف می زنند.

بعد گرداننده سرف نموده گلوی خود را صاف می کند و به تفصیل به خواندن زندگی نامه رییس جلسه می پردازد. چرا او موفق نشده درس بخواند و تعلیم فرا گیرد. در مورد ازدواج و فرزندان او معلومات می دهد. بعد از علاقه او به سیر و سیاحت سخن می زند که از دهلی تا سدره (از مربوطات دهلی) رفته است. پس از آن از خدمات بی آلایشانه او به ملت، دولت، ناحیه و کوچه شان یاد می کند. این معلومات را تماما خود رییس صاحب به تفصیل نگاشته و به گرداننده ارسال کرده است. اما حالا با شنیدن آن چنان قیافه می گیرد که گویی کدام فالبین پرده از گذشته او بر می دارد.

بالاخره گرداننده با سرعت یک بار دیگر از رییس تعریف و از او سپاسگزاری می کند که با وجود مصروفیت، وقت طلایی خود را به این جلسه اختصاص داده و قدم رنجه فرموده است. بعد با تکرا همین کلمات، رضایت مهمان ویژه را نیز حاصل می کند.

بعد از آن از رییس مجلس می خواهد تا در باره انجمن هنرمندان "چند کلمه" ابراز کند.  "چند کلمه" در هندوستان به بیانیه طولانی گفته می شود. ابتداء رییس جلسه چند تا از این کلمه ها را در ابراز شکردان از همه حاضرین استفاده می کند و بعد متباقی صحبت او به دو قسمت تقسیم می گردد. قسمت اول را او راست می گوید، جایی که اظهار می دارد او یک انسان حقیر و کوچک بوده و هیچگاهی مستحق این احترامی که برایش روا داشته اند، نبوده است. او این را هم اعتراف می کند که چیزهایی که در باره او گفته شده مبالغه آمیز بوده است. از آنجایی که مردم به شنیدن حرف های راست عادت ندارند،؛ این گفتار را دروغ فکر کرده، شکسته نفسی گوینده می پندارند.

رییس با استفاده از این مغالطه، چند کلمه از بخش دوم که سراسر دروغ است می گوید:

" من اینجا برای بیانیه دادن نیامده ام، به من همین لحظه گفته شد که باید سخنرانی کنم. منظور من از آمدن به این جلسه این بود که از موسیقی و غزل لذت ببرم. زیرا من ازطفلی به هنر دلبسته بودم. این احساس از زمانی در من پیدا شد که پوسترهای فلم را در دیوارهای نصب کرده، شکم خود را پرورش می دادم. چنانکه گفتم من در اینجا برای سخنرانی نه، بلکه برای از بین بردن لطف محفل آمده ام. حالا من تقاضا می کنم که با تکلفات و تشریفات اضافی وقت را ضایع نساخته برنامه را آغاز کنید. قبل از آن من یکبار دیگر از منتظمین، هنرمندان و حاضرین از زیر دل اظهار سپاس می کنم".

این تشکر دوباره حتمی می باشد. زیرا شما حتما به یاد دارید که آن تشکری که در ابتدای "چند کلمه" ابراز کرده بود، از زیر دل نه، بلکه رسمی سطحی بود. تا رسیدن به زیر دل،  وقت به کار است. خصوصا که ریس چاق و شکم کلان باشد (گر چه عموما روسا اشخاص چاق و فربه می باشند). به همین جهت برای رسیدن به زیر دل رییس، حاضرین باید یک سخنرانی طولانی را بشنوند.

اما حالا کجاست که برنامه آغاز گردد. شما مهمان ویژه را فراموش کردید. بعد از وزن کردن رییس، نوبت به او می رسد که تمام کارروایی های او کلمه به کلمه بر زبان گوینده، جاری می شود.

در ابتداء هنرمند بیچاره فاژه کشیده، روی ستیژ به خواب می رود. اگر هنرمندان یک زن و یک مرد باشند، طبعا یکجایی خوابیده نمی توانند، پس به نوبت به خواب می روند. پس از آنکه بخش رسمی محفل ختم می شود، حاضرین کف زده به خواب می روند و هنرمندان بیدار می شوند. بعد از آن محفل اصلی شروع می شود یعنی زمان بیداری هنرمندان و خوابیدن رییس مجلس و مهمان ویژه فرا می رسد.

اگر گذر شما در چهار یا پنج تا از این جلسات افتاده باشد، پس تا به حال خیر مقدم رییس مجلس و "چند کلمه" مهمان خاص و اصطلاحات ستاندرد و بیانات سپاسگزاری را از بر کرده اید. من که در این موضوع چنان مهارت حاصل کرده ام که در هر جلسه یی که نشسته باشم، وقتی رییس مجلس یا مهمان ویژه ابتدای جمله را می گویند، من می توانم آن را تکمیل کنم. چنانکه کسی مصراع اول یک شعر را بگوید و من مصراع دوم آن ، اما حیف که آداب محفل اجازه چنین کاری را نمی دهد.

باری، یکی از این اشخاص بزرگ (VIP) در محفلی به مناسبت بازنشستگی یکی از استادان در یکی از مکاتب دعوت شده بود. وقتی سخنان محصلین و استادان در مورد شخصیت آن استادی که قرار بود بازنشسته شود، به پایان رسید، از این شخص بزرگ دعوت کردند تا "چند کلمه" ابراز کند. وی آی پی گفت:

"زندگی آقای  حسین زندگی یک استاد نمونه است. او تمام زندگی خود را در خدمتگزاری به نسل های آینده به سر رسانیده است. او تدریس را نه یک وسیله برای کسب معیشت، بلکه یک وظیفه می پنداشت. به همین خاطر است که محصلین به او ارادت دارند. حالا که در مکاتب اتحادیه ها به وجود آمده، تحصیل نیز گویی به یک صنعت مبدل گشته است. در چنین فضایی موجودیت استادانی مثل آقای حسین به مثابه مهتابی روشن در شب تاریک است. برای ترقی کشور و برای مکاتب (مدارس) ما به صدها و هزاران استاد مثل استاد حسین ضرورت است. بدون اینان ترقی ناممکن است." به این ترتیب او تقریبا یک ساعت در مورد خوبی های حقیقی و خیالی استاد حسین صحبت کرد. در این میان مدیر مکتب (مدرسه) چند بار کوشید توجه او را به خود جلب کند، اما سخنرانی آقای رییس به مثابه چشمه یی بود که بند کردن آن ناممکن به نظر می رسید.  بلاخره در اواخر سخنرانی رییس، مدیر مکتب نزد رییس آمد و در گوش او چیزی گفت. رییس لحظه یی سکوت کرد و بعد دو باره به سخن آغاز نمود:

"همین حالا به من گفته شد که این جلسه به افتخار استاد حسین نی، بلکه به افتخار استاد رشاد تدویر یافته است. آنچه که من د رباره آقای حسین گفته ام، با تغییر نام ها در مورد آقای رشاد نیز صادق است."

یکی از خوبی های بخش رسمی و اصطلاحات متداول جلسات ما همین است که همواره بدون هیچ گونه خطر و ترس و بیم به کار برده می شود. گویی جامه یی است که بر هر اندام می زیبد. این رسمیات و تشریفات به یک جزء مهمی از زندگی ما مبدل گشته است. اما این شتریفات و تکلفات سبب ضیاع وقت می گردد. به همه آشکار است که رییس مجلس، مهمان ویژه و برگزار کنندگان محفل، مشترکا یک بازی را به پیش می برند. به همین خاطر من با وقت و بررسی تقریبا پنجصد جلسه در سال گذشته پیشنهاد کردم که تمام جملات خوش آمد گویی، اظهار سپاس کردن ها و سایر جملات پر تکلف و گفتاری معیاری (ستاندارد) را کُد گذاری کنیم و در جلسات به عوض این جملات کد های شان گفته شود و فقط موضوعات اصلی درست خوانده شوند. در زبان اردو کُد ابجد از قبل موجود است. با توسعه آن می توان کلمات و محاورات را کُد گذاری کرد. در هر جلسه کدها و نسخه های چاپی آن قبلا به حاضری توزیع گردد. در کُد مجوزه به رییس جلسه کد نمبر "1" به مهمان ویژه "2" و به حاضرین شماره "0" داده شود. زیرا حاضرین در حقیقت صفر بوده و هیچگونه نشانی دال بر موجودیت ندارند. اما صفر وقتی با اعداد دیگر یکجا گردد، ارزش آن عدد را بالا می برد. به همین خاطر است که ارزش رییس جلسه با موجودیت حاضرین بلند می رود.

اگر این کود به تصویب برسد، نمونه خیر مقدم چنین خواهد بود:

- - 1، 2، 0

- -  7، 5، 4 + 25،  35 – 5، 17، 19، 25 تشکر

- حل آن چنین است:

- محترم رییس جلسه، مهمان ویژه و حاضرین!

- امروز یک روز نیک است که همه اینجا گرد آمده ایم. شما می دانید که آقای رییس روح و روان زندگی فرهنگی اینجاست و برای ریاست این مجلس، مشکل بود شخصی بهتر از ایشان انتخاب گردد. از خدمات ایشان نیز شما به خوبی آگاهید. من از ایشان بی نهایت شکر گزارم که با وجود مصروفیات گوناگون، وقت قیمتی خود را به ما اختصاص دادند... و غیره و غیره.

- در مورد مهمان ویژه:

- - 4+6، 9،7،40... یعنی آنچه در باره رییس گفته شد، در مورد مهمان ویژه نیز صادق است.

- به این ترتیب رییس و مهمان خاص نیز با گفتن کد در یک و نیم دقیقه تشریفات خود را به پایان می برند.

- من با افتخار پیشنهاد خود را به چند مرجع، رهبر و روزنامه نویسان ارایه کردم. عموما از این پیشنهاد استقبال نمودند. از بسیاری دفاتر برای من نامه های سراسر تعریف رسید. بعد فیصله شد که این پیشنهاد در یک کنفرانس سراسری هند تحت بررسی قرار گرفته شود. در این کنفرانس از من دعوت به عمل آمد و من با تفصیل در مورد پیشنهاد خود معلومات دادم. در مورد آن بحث زیادی صورت گرفت و بلاخره پیشنهاد با اکثریت آراء رد گردید. علت آن را می توان در دو چیز دید: یکی آن که اگر از سخنرانی ها، جملات تشریفاتی و رسمی کشیده شود، سخنرانان مجبور می شوند مواد ناب و زنده را در سخنرانی های خود بگنجانند و برای این کار مجبور می شوند فکر کنند و تحقیقات نمایند. اینجاست که از خستگی دماغ خود می ترسند که برای شان یک امر خطرناک است. همچنان حاضرین نیز در این صورت به اندیشیدن و فکر کردن مجبور می شوند.

- در هندوستان امروز بر هر چیز "مالیه" گذاشته شده است. صرف فکر انسان است که مالیه ندارد. این پیشنهاد مترادف است با مالیه گرفتن از اندیشیدن. ملت هیچگاهی پیشنهادی را که ملزمه تطبیق آن اندیشیدن باشد، قبول ندارد. اندیشه یی را که از صدها سال به این سو از به کار انداختن و تکس دادن محافظه کرده اند.

- اعتراض دیگر بر پیشنهاد این بود که تطبیق آن سبب می شود تا وقت مردمان ضایع نگردد. سوال پیدا می شود که مردم در وقت به دست آمده چی کنند. برای من گفته شد که کشور ما امروز از یک مرحله نازکی عبور می کند و مشکلات بیشماری در مقابل ما قرار دارد. در این شرایط بحرانی ما به عنوان یک هندوستانی باید این مشکلات را حل کنیم، نه اینکه مشکلات جدید به وجود بیاوریم. بعضی کسان تا جایی پیش رفتند که گفتند این پیشنهاد شرورانه است و من می خواهم امنیت را اخلال کنم.

- من پیشنهاد خود را مورد بررسی قرار دادم. دلایل آنان واقعا محکم است. آن چنان محکم که من از این پیشنهاد بی وقت خود اظهار پیشمانی کردم و آن را پس گرفتم.

- عزیزان، شما نیز این پیشنهاد را فراموش کنید.

نوشته شده در Tue 11 Nov 2008ساعت 22:17 توسط پروانی| |

کُدها

نویسنده: نریندر لوتهر                                                   ترجمه از اردو: عبدالرحیم احمد پروانی

کدها جمع کلمه انگلیسی "کُد" است. از آنجایی که در این زمان کد های بیشماری رایج گردیده، به جمع بستن این کلمه نیز ضرورت افتاده است. باید گفت که هر زبان به خودی خود یک کُد است که مفهوم آن را تنها کسانی می دانند که با آن زبان سر و کار دارند. مثلا:

پولیس های مخفی کدهای خود را دارند. به طور نمونه اگر آن ها پیامی را مخابره کنند حاوی اینکه در فلان شهر احتمال پیدایش فساد می رود، به کُد می نویسند: "هشدار، در خانه مدهوری بچه تولد می شود".

فلمی ها و صاحب رادیوها نیز از کُد استفاده می کنند. مثلا اگر در یک نمایشنامه رادیویی به آواز شور و غوغا در ایستگاه ترن ضرورت افتد، مسوولین رادیو نمی توانند هر روز به ایستگاه ترن بروند و صدای یاد شده را ثبت کنند. آن ها صحنه هایی را که اکثرا مورد ضرورت شان است، از قبل ثبت نموده در آرشیف نگه می دارند و اگر تهیه کننده یی به چنین صحنه ضرورت داشته باشد، فقط می گوید که فلان صحنه را برای بیست ثانیه و صحنه دیگر را برای نیم دقیقه بیاورند. همینطور فیلم سازان صحنه های تصادم ترن، طوفان و سقوط هواپیما و غیره را از قبل تهیه می نمایند و هنگام ضرورت از آن استفاده می کنند. مثلا فیلم ساز به معاون خود می گوید:

"هله، صحنه نمبر 3 را برای ده ثانیه و صحنه نمره یک را برای یک دقیقه بیاور. منظور او این است که صحنه طوفان در یک شب بارانی را می خواهد. صحنه یی که قهرمان فیلم از قله کوه به دریا خیز می زند. حالا هر کس که نقش قهرمان را بازی کند، چه راجیش کهنه باشد و یا شاهرخ خان، در صحنه تفاوتی نمی آید، زیرا کسی که خود را واقعا از کوه پرتاب کرده است، شخص دیگری است که در عقب صحنه گمنام باقی مانده و از کار خود فقط پنجاه کلدار گرفته و بس.

من فکر می کنم که سیستم کُد همین حالا نیز در زندگی ما به پیمانه زیاد راه یافته است. استفاده از کدها در زندگی تسهیلاتی نیز فراهم آورده و جملات اضافی و تکلفات بی مورد از بین رفته است.

مثلا کسی که یک دوست خود را ملاقات می کند، سوال همیشگی را می پرسد:

-  چطور هستی برادر؟ جواب می شنود:

- خوب هستم. بعد دوستش می پرسد:

-  تو چطور هستی؟ جواب همان است:

-  خوب هستم. از آنجایی که گپی دیگر برای گفتن باقی نمی ماند، همان سوال تکرار می گردد:

- خب، دیگه چطور هستی؟ جواب باز هم همان است:

- خوب هستم.

چنین سوال و جواب آنقدر رایج و عادت مردمان گردیده که اگر عین سوال را از شخص بیماری نیز بپرسید، او جواب می دهد که سالم و تندرست است. اما روزی من یک نفر را ملاقات کردم که جوابش اندکی متفاوت بود. این شخص بیچاره بیماری سرطان دارد و حالش روز به روز وخیم تر می شود. هیچ امیدی به نجاتش هم نیست. یکبار من به دیدنش رفتم و به طور همیشگی از او پرسیدم:

- حالا اوضاعت چطور است؟ جواب داد:

- - بهتر است و پس از اندکی مکث اضافه کرد:

- منظور من این است که از روز گذشته بدتر و اما از روز آینده بهتر است.

- به هر حال، نترسید و احساس خودکم بینی نکنید. در دیگر کشورها نیز چنین یک حالتی حکمفرماست. من در بسیار از کشور ها دیده ام که صحبت های معمولی همین شکل را داشته است.

روزگاری گذرم به چند کشور عربی افتاد. در آن کشورها نیز گفتگو ها با چنین جملاتی آغاز می شود:

زید: صباح الخیر (صبح به خیر)

بکر: صباح الخیر

زید : کیف حالک (چطور هستی؟)

بکر : الحمدلله خوب هستم، تو چطور هستی؟

زید: الحمد لله خوب هستم.

فرنگی ها  و امریکایی ها که خو بلا می کنند. جواب سوال را با سوال می دهند. مثلا اگر آن ها شخصی را بار اول ببینند، گفتگو چنین آغاز می شود:

توم: شما چطور هستید؟How do you do?  

جیمی: شما چطور هستید؟How do you do? 

با شنیدن این سوال و جواب روزهای اول من فکر می کردم که جیمی به توم می گوید تو اول اوضاع خود را بگو، چرا اول من بگویم. و من می ترسیدم که نشود بالای این موضوع بین هر دوی شان جنگ صورت بگیرد و یا مثل نواب های لکهنو "اول شما" و "نی اول شما" گفته سوار موتر شوند، اما صدها سال گذشته است و تا حال نه توم به جیمی حال خود را گفته است و نه جیمی به توم و نه تنها بین شان جنگی صورت نگرفته، بلکه نسل های بعدی شان تا امروز یکی از صحت دیگری می پرسند.

خوب، حالا اگر ما جمله "چطور هستی" را (1) و جمله "متشکرم، من خوب هستم" را با کد (2) شماره گذاری کنیم، گفتگو چنین شکل را به خود می گیرد:

زید: 1

بکر: 2، 1

زید: 2

خب، حالا شما خود فکر کنید با این ابتکار چگونه در وقت ما صرفه جویی به عمل آمد.

من شنیده ام که د رامریکا تجربه تبدیلی تعارفات معمولی به کدها آغاز گردیده است. در آن مُلک در زندانی که زندانیان حبس ابد در آن نگهداری می شوند، چنین تجربه یی عملا آغاز شده است. در آن زندان، زندانیانی که هر روز همدیگر خود را می دیدند، همان فکاهی های قدیمی را تکرار می کردند و قهقه می خندیدند. در آنجا به این فیصله رسیدند که برای هر فکاهی یک کد بگذارند و اگر کسی می خواهد فکاهی بگوید، کد را ذکر کند و بس. روزی در آن زندان، زندانی جدیدی آمد. شب زندانیان طبق معمول گرد هم آمدند و هر کس فکاهی گفت:

- فکاهی نمره (5) {هه هه هه هه هه هه هه}

- فکاهی نمره (17) {هه هه هه هه هه هه هه }

- فکاهی نمره (7)... با شنیدن این فکاهی، تعدادی از زندانیان کمی خندیدند. اما یک زندانی بسیار خندید. تا حدی که حتی وقتی دیگر زندانیان ساکت شدند، او هنوز هم می خندید. زندانی تازه وارد علت را پرسید و او جواب داد که دیگر زندانیان این فکاهی را زیاد شنیده بودند، اما این نفر تازه شنیده بود به همین علت زیاد خندید. بعد زندانی جدید دلش خواست تا یک فکاهی بگوید. پس از کسب اجازه گفت:

- - فکاهی نمره (20). با شنیدن این فکاهی، کسی نخندید. زنداین جدید با شرمندگی از زندانبان علت را پرسید. زندانبان توضیح داد که ارزش هر فکاهی در طرز بیان آن است. بعد گفت که تو فکاهی خود را یک کمی شُل و پُل گفتی.

ادامه دارد

نوشته شده در Sat 1 Nov 2008ساعت 23:59 توسط پروانی| |

خواندم که "کاکه تیغون" یک ساله شد. فکر می کنم همین دیروز بود که اجمل سخی آدرس وبلاگ کاکه تیغون را برایم داد و از طنزهایش تعریف کرد. از آن روز به بعد با دنیای طنز کاکه تیغون اشنا شدم  و با آن خو گرفتم. با استناد به نظریات خوانندگان و مراجعه آن ها به وبلاگ کاکه تیغون می توان گفت که کاکه تیغون در یک سال عمر خود، به محبوبیت خوبی در بین وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان رسیده است. من نه توان آن را دارم که طنزهای کاکه را نقد کنم و نه این مختصر مجال آن را دارد. اما این قدر می توانم بگویم که ظهور کاکه تیغون را در دنیای طنز افغانستان می توان یک حادثه خواند، البته  از َآن حادثه های خوب. انتخاب موضوع، سلاست و نرمی متن و طنز لطیف، اما گاهی بُران از مشخصات طنز کاکه تیغون است. وقتی طنز کاکه را می خوانی، فکر کنی مثل یک معمار کلمات را با مهارت کنارهم می چیند و از آن متنی می سازد که زیبایی درونی و بیرونی دارد. گر چه گاهی کلمات نامتعارف در طنزهای کاکه به چشم می خورد، اما آنجنان نیست که وقار متن را پایین آورد و مسهجنش سازد. شاید بهترین چیزی که در مورد طنزهای کاکه تیغون گفت، دو بیتی باشد که خودش در وبلاگ خود گذاشته است:

کاکه تیغون را نخواندی ، ای پدر
رفته با شد نیم عمرت بر هدر

اینک که کاکه تیغون پا به دومین سال نشراتی خود گذاشته است، برایش سال گرانبهایی را که پشت سر گذاشته است، مبارک می گویم و در سال آینده نیز تبرک از خدای بزرگ برای آرزو می کنم

امیدوار هستم کاکه جان این تبریکی مختصر را از طرف ارغوان بپذیرد. اگر عمری باقی بود ان شاء الله مفصلتر خدمت شان خواهم رسید..

 

 

 

 

 

نوشته شده در Sun 26 Oct 2008ساعت 12:43 توسط پروانی| |

یادداشت:

امشب زمانی که در کوچه پسکوچه های انترنیت سرگردان بودم، دخترم با کتاب افسانه یی که برایش در هشتمین سال تولدش،  یعنی پنج سال قبل تحفه داده بودم، نزدم آمد و خواست تا افسانه یی را که گزیده بود، به فارسی برایش ترجمه کنم.  ابتداء تعجب کردم. زیرا می دانستم انگلیسی را بهتر از من میداند. اما هنگامی گفت که این افسانه با وجود آنکه برای کودکان نوشته شده است، مفهوم بلند تری نیز دارد و می خواهد آن را در برنامه اطفال تلویزیون آریانا - ونکوور بخواند، حرفش را پذیرفتم و به ترجمه آزاد آن دست زدم. دلم خواستم با شما نیز قسمتش کنم. آیا سیاستمداران  کشور ما و سیاست بازان در کشور ما می توانند چیزی از آن بیاموزند؟؟ نمی دانم؟

نویسنده: لورا ریچاردز

ترجمه آزاد: عبدالرحیم احمد پروانی

پنج شادی کوچک

گاز خوران از درخت

بی حد خوش، بسیار مست

در پی آزار تمساح

می کردند شوخی، مزاحمت

 

گاهی بالا، گه پایین

گه راسته و گه چپه

که:

" ای کا کا تمساح عزیز

بیا بگیر یک لقمه"

 

پنج شادی کوچک

گاز خوران در هوا

سر و دم ، هر دو بالا

گاز خوران

گاهی بالا، گه پایین

گاهی دور، گه نزدیک

که:

" ای کاکا تمساح بیچاره

نمی تانی

خورده یکی ماره؟؟"

 * * * * * * *

چهارشادی کوچک

نشسته بر درخت

پشیمان از مزاحمت

دم و سر هر دو پایین

به آواز غور، آواز میین

"ای کاکا تمساح  خونخوار

 برادر ما ره پس بیار"

 ترجمه از کتاب: "وقتِ قصه است"، چاپ ۱۹۶۲. ونکوور 

 

نوشته شده در Mon 13 Oct 2008ساعت 23:11 توسط پروانی| |

پایتخت های مرگ آفرین جهان

 

ترجمه و تلخیص: عبدالرحیم احمد پروانی


 

کاراکاس، ونیزویلا

نفوس: 3.2 میلیون

نرخ قتل: در هر صد هزار، یکصد و سی نفر (آمار رسمی)

 

کاراکاس پایتخت کشور چاوز (چاوز رهبر ونیزویلاست – مترجم)، در سال های آخر به خطرناکترین شهر در امریکای جنوبی مبدل گردیده که حتی بوگوتا را نیز پشت سر گذاشته است. بدتر اینکه، آمار جنایی شهر، شامل قتل های مرتبط با زندان و هلاکت کسانی که در برابر دستگیری مقاومت می کنند، نمی شود، به ویژه اینکه پولیس کاراکاس در بیرحمی علیه محصلین معترض شهرت دارد. بسیاری انگشت اتهام سوی رییس جمهور نشانه می روند که موفق به مهار جرایم روز افزون در کشور نگردیده است. واقعیت این است که از زمانی که چاوز قدرت را در سال 1998 به دست گرفته، میزان جنایات، 67 فیصد افزایش یافته است.

 

کیپ تاون، افریقای جنوبی

نفوس: 3.2 میلیون

نرخ قتل: در هر صد هزار، شصت و دو نفر

به گفته پولیس افریقای جنوبی، بیشترین جنایات در این شهر در بین کسانی رخ می دهد که یکدیگر خود را می شناسند. بدترین رویداد زمانی در سال گذشته رخ داد که چهار مرد، روی زنی نفت ریختند و او را آتش زدند. افزایش 12.7 فیصدی جنایات سیاستمداران افریقای جنوبی را نگران ساخته است، به ویژه اینکه این کشور آمادگی میگیرد تا میزبان جام جهانی 2010 باشد. دولت پولیس های بیشتری استخدام کرده است تا برای مسابقات جهانی آماده باشد و امیدوار است که این کار برای مقابله با جنایات موثر افتد.

نیو اورلیان، امریکا

نفوس: 220.614 تا 312.000 (2007)، آمار تقریبی به علت جابجایی مردم در اثر سانحه کاترینا

نرخ قتل: بین 67 (آمار پولیس نیو اورلیان) تا 95 (آمار اف بی آی) در هر صد هزار نفر

 

فقر خرد کننده، سیستم نابسنده تعلیمی، افزایش خانه های مشترک، پیوند مستقیمی با میزان بالای جنایت در این شهر دارد. از زمانی که طوفان کاترینا در سال 2005 به وقوع پیوست، قاچاقبران به منظور در اختیار گرفتن گروپ های کوچک استفاده کنندگان با هم به نبرد پرداختند که سبب وقوع قتل های زیادی گردید. نسبت افزایش نفوس که به زمان قبل از طوفان کاترینا می رسد، تعیین نرخ دقیق قتل در این شهر خیلی دشوار است. این شهر به عنوان مرگ آفرین ترین شهر امریکا شناخته می شود.

ماسکو، روسیه

نفوس: 10.4 میلیون

نرخ قتل: 9.6 فیصدر در هر یکصد هزار نفر

اگر چه نرخ قتل در ماسکو، در برابر قتل هایی که در کاراکاس و کیپ تاون صورت می گیرد، ناچیز و غیر قابل مقایسه است، اما میزان جنایت در این شهر به مراتب از دیگر پایتخت های اروپایی مثل لندن، پاریس، روم و مادرید که نرخ قتل در آن ها در سال 2006 کمتر از دو فیصد در هر صد هزار نفر است، بیشتر است. با وجود آن که امسال میزان جنایت در ماسکو نسبت به سال گذشته پانزده فیصد کاهش یافته است، اما اخبار حاکی از افزایش جنایات به اساس مسایل نژادی در این شهر است. به طور نمونه نجار تاجیکی توسط گروپی از جوانان در روز والنتاین تا سرحد مرگ مورد لت و کوب قرار گرفت و این رویداد نشان می دهد که این کاهش شاید موقتی باشد. در این سال تا کنون شصت قتل به اساس نژادگرایی در ماسکو رخ داده است. چندین قتل توسط گروپی از نشنلیست های سرطاس مثل "اسپیس" که با بمبگذاری در شمال ماسکو در مارکیتی که افرادی از ملیت های مختلف در آن مشهور کار بودند، باعث کشته شدن یازده نفر گردیدند، صورت می گیرد. دولت روسیه بالاخره موفق شد تا با کمک به گروپ های مهاجرین، میزان جنایات خیابانی را کاهش دهد. با وجود آن، حملات رو به افزایش افراطیون در این شهر مایه نگرانی است. در پهلوی مهاجرین، خبرنگاران و دیگر افراد سرشناس ماسکو، دلایلی دارند تا از امنیت خود در روسیه نگرانی داشته باشند. به گزارش رسمی پولیس در طول سال 2005، 62 قتل سازمان یافته قراردادی در ماسکو صورت گرفته است.

پورت مورسبی، گینیای جدید

نرخ قتل: 54 نفر در هر صد هزار نفر (آمار 2004)

مرکز جزیره پاپوا گینیای جدید، نامی در این فهرست باشد که شگفتی انگیز باشد، اما میزان بالای جنایت با فساد زیاد اداری در ادارات پولیس و فعالیت باندهای قاچاق سبب شد تا این شهر لقب "بدترین شهر" را در آمارگیری سال 2004 به دست آورد. با نگاهی به باندهای جنایتکار خیابانی به نام "رذیل ها" و نرخ بالای بیکاری که در حدود هشتاد فیصد می باشد، به خوبی می توان به علت اینکه این شهر، 130 شهر دیگر را در میزان جنایت پشت سر گذاشته است، پی برد. پولیس پورت مورسبی به نظر نمی رسد که در کاهش جنایات کمکی صورت دهد. در نوامبر گذشته پنج افسر پولیس به جرم قتل و تجاوز مورد محکمه قرار گرفتند. خشونت های روزافزون بین مهاجرین چینایی و بومی های پاپوا گینیای جدید، دلیل دیگری برای نگرانی است. گزارش هایی از فعالیت های سازمان یافته جنایتکاران سندیکایی چینایی نیز در این شهر به نشر رسیده است.

منبع: سیاست خارجی، چاپ انگلستان

 

نوشته شده در Fri 3 Oct 2008ساعت 4:27 توسط پروانی| |

 

ا

ثور پنجاه و هفت بود که کمونیست ها به قدرت رسیدند و پدرم، عبدالواحد احمد پروانی که ولسوال غوریان هرات بود و تا آن زمان تقریبا سی سال سابقه خدمت داشت، به کابل فرا خوانده شد تا "منتظر بی معاش" بماند. برادر بزرگم قبلا در دانشکده انجنیری کابل پذیرفته شده بود و در کابل می زیست. من و برادر دیگرم که او هم بزرگتر از من بود به کابل آمدیم و هر دو سه پارچه های خود را به لیسه نادریه، که تازه به لیسه عمر شهید تغییر نام داده بود، بردیم. برادرم در آن لیسه پذیرفته شد و من که صنف ده بودم، نسبت نبود جا، به مکتب متوسطه خیرخانه معرفی  و به صنف ده "ب" شامل شدم .  استاد سخیداد پروانی که نگران صنف بود، با خوشرویی و مهربانی مرا به صنف برد و به شاگردان و استاد سید وزیر الدین آغا استاد ریاضی که مشغول تدریس بود، معرفی کرد. در حالی که این کلمات را تایپ می کنم، هنوز درد و سوزشی را احساس می کنم که فقط بیست دقیقه پس از ورودم به صنف از چندک استاد ریاضی احساس کردم. (قصه اش باشد که سر دراز دارد و جای دیگری به کار).

دلهره و نگرانی عمیقی داشتم. محیط جدید، چهره های نا آشنا و کنجکاو  و من خجالتی و تا حدی ترسیده، آخر بار اول بود که به مکتبی در کابل می رفتم. تا قبل از آن نسبت مصروفیت پدر به مشاغل دولتی به شهرهای زیادی سفر کرده و صنوف مختلف را تا صنف ده در ولسوالی های مختلفی خوانده بودم. یکاولنگ (بامیان) ، بلخ (مزارشریف)، فراه رود (فراه)، سرشاهی (حصار شاهی یا رودات ننگرهار)، جاغوری (غزنی)، تجربوی شهر چاریکار (پروان)، غوریان (هرات).  اینک اولین بار بود که در کابل به مکتب می رفتم و هنوز بیست دقیقه هم از نشستنم در صنف نگذشته بود که در اثر شیطنت بچه ها، که می خواستند به شیوه معمول به تازه واردی چون من، خوش آمدید بگویند، چندکی جانانه نصیبم شد.

زنگ تفریح، بهانه یی شد که به چهار طرفم نظر بیندازم و هم صنفی های خود را از نظر بگذرانم. در همین سیر و سیاحت بودم که ضربه یی به پشت کله ام خورد و متعاقب آن صدای دوستانه یی چشمانم را به بالا گشتاند تا چهره خندان حشمت ... را ببینم که می گفت:

- خوش آمدی آغا،

البته پس از چند دقیقه فهمیدم که آن ضربه فقط ضربه معمولی که گاهی در وطن ما به رسم آشنایی و دوستانه به پس کله می خورد، نبوده، بلکه در کف دست ضربه زننده، چند ساجق تازه جویده پنهان بوده که مرا مجبور ساخت، فردای آن با موهای تراشیده یعنی (سرِ کَل) به صنف بیایم و بیشتر اسباب خنده و تفریح هم صنفی های نازنین خود را فراهم کنم. چُِندک استاد، ساجق جویده در موهایم، خنده های بلند و پرزه های که تا آن وقت نشنیده بودم، مرا دلتنگ و مظطرب ساخته بود که زنگ ختم تفریح به دادم رسید. فرهان که کنارم نشسته و تان آن وقت خاموش بود، گفت:

- دری داریم. . . هنوز او مشغول بیرون کتابش از خانه میز بود که مردی با قد نسبتا  کوتاه، موی و ریش تراشیده وارد صنف شد و با صدای "ولار سی" کفتان به پیشوازش سر پا ایستاد شدیم. گفت:

- فرزندانم بنشینید. بعد در حالی که همه شاگردان را از نظر گشتاند، چشمانش روی من ایستاد ماند و با لحن مهربانانه و صدای نافذ که تا حال در گوش هایم می پیچد گفت:

- این است شاگرد عزیزی که تازه به صنف آمده؟ من با ادب ایستاد شدم و گفتم:

- بلی استاد. با لبخند گفت:

- خوش آمدی فرزندم...

و من جان گرفتم، زنده شدم و روحیه باخته ام را به دست آوردم.

چنین بود که با استاد ضیاء الدین تخاری آشنا شدم و او همو بود که مرا با دنیای زیبای زبان دری آشنا ساخت و او همو بود که تلاش داشت خودش درست حرف بزند و شاگردان را نیز درست خواندن، درست نوشتن و درست گفتن را بیاموزد.

روزها گذشت، هیولای هفت ثور، آهسته آهسته رخ اصلی خود را آشکار می کرد. هنوز چند ماهی نگذشته بود که استاد شفیع خان معلم سپورت، استاد ظریف خان معلم انگلیسی، استاد قیام الدین خان معلم جغرافیه اقتصادی و استاد کوهستانی معلم هندسه طعمه این هیولای تشنه و گرسنه که هر جای "بوی آدمیزاد" را می شمید، می تاخت و درید گشتند. استاد شفیع خان پس از نماز صبح در عقب مسجد نزدیک خانه شان در نزدیکی های سیلو به ضرب گلوله کشته شد. استاد ظریف دیر تر، زندانی و شهید شد استاد قیام الدین به جرم اینکه در صنفی گفته بود، امریکا در تولیدات گندم، جای اول و شوروی جای دوم را دارد، سرش را به باد داد و آن چیزی بود که در کتاب جغرافیای اقتصادی نوشته شده بود. استاد کوهستانی در حالی که مصروف گِل لگد کردن برای کاهگل کردن بام خانه خود در حصه دوم خیرخانه بود، اختطاف و بعد شهید شد.

محمد ظاهر خان سر معلم نازنین مکتب ما (تا جایی که به یاد من است) به جرم اینکه در امتحان چهار و نیم ماه به سوالات سیاسی تمسخر کرده بود، زندانی شد که بعد او را در زندان دهمزنگ ملاقات کردم. جریان آن این بود که در نخستین امتحان چهار و نیم ماه، در پهلوی سوالات هر مضمون که شاگردان باید امتحان می دادند، چند سوال به اصطلاح سیاسی نیز گنجانیده شده بود، مثلا: سوانح رهبر کبیر را بنویسید، اصطلاحات سیاسی ذیل را معنی کنید: آپارتاید، ارتجاع.... البته هر کس که این سوالات را حل می کرد، نیازی به حل سوالات مضمون اصلی نداشت. مثلا اگر امتحان ریاضی بود، شاگرد ضرورتی به حل سوالات ریاضی نداشت، اگر سوالات به اصطلاح سیاسی را حل می کرد، کامیاب بود و فارغ. فارغ از بازخواست و بازپرس و تعقیب. سر معلم صاحب ظاهر خان در چند صنف رفته و به شاگردان گفته بود که کامیابی حالا مهم نیست، اگر می خواهید دانش خود را نشان بدهید، باید سوالات مضمون اصلی را حل کنید، در غیر آن جواب سوالات سیاسی را من (ظاهر خان) برای تان می گویم و شما کامیاب می شوید. همان بود که چند روز بعد، والگای سفید رنگی آمد و ظاهر خان را با خود برد.

 

  *  * *

چون تازه به کابل کوچ کرده بودیم و خانه ما پر از رفت و آمد بود. گذشته از نزدیکان خانواده، کسان دیگری از دوستان و آشنایان پدرم به خانه ما می آمدند و صحبت ها روی اوضاع سیاسی و نظامی چرخ می زد. کم کم خبرها از مقاومت و از جهاد ها از گوشه و کنار می رسید. پدرم شبانه در حالی که دروازه حویلی را قفل می کرد، در حالی که رادیو را به گوش هایش می چسپاند، به بی بی سی و صدای امریکا گوش می داد و فردای آن وقتی شوهر عمه ام عبدالرزاق خان به دیدنش می آمد، با هم تبادل اخبار می کردند.  کاکای بزرگم مرحوم محمد ابراهیم احمد پروانی که تا قبل از هفت ثور رییس تفتیش و اداری وزارت مالیه بود، به تتمدره رفته بود. کاکای دیگرم شهید دگروال عبدالغفور احمد پروانی از کورسش "کورس امل در کارته چهار" اختطاف و زندانی شده بود. پدرم را به حیث کاتب احصاییه در ولسوالی لعل و سرجنگل مقرر کرده بودند، اما بعد از اینکه پدرم با رفتن به آن جا موافقه کرد، از تصمیم خود برگشته و گفته بودند تا اطلاع بعدی در خانه بنشیند، اما نمی دانم چند روز به وزارت آمده و حاضری امضاء کند.

  * * *  

آمر مکتب ما، سندیگل خان که از خلقی های سرخ و از لیسه استقلال به متوسطه خیرخانه آمده بود، از فداییان سوسیالیزم و کمونیزم بود. در و دیوار مکتب را با نشان های "خلق" و شعار های عجیب و غریب پر کرده بود. در اوایل، قبل از آن که جیپ سوار شود، ریکشایی داشت با زنگوله ها و توپک های فراوان که با آن به مکتب می آمد. افتخارش این بود که چپه یخن های پیراهنش پاک نیست و چرک آلود بودن آن را نشان وابستگی اش به زحمتکشان می دانست. تفنگچه اش را در کمربند پتلون، درست زیر نافش می زد تا همه ببینند. شانه به شانه عتیق عالمیار که شاگرد صنف ده، اما منشی سازمان خلقی جوانان مکتب و برادر وزیر ترانسپورت بود، ته و بالا می رفت و همه کوشش اش این بود تا شاگردان مکتب را با "روحیه خلقی و انترناسیونالیزم" تربیت کند. عتیق عالمیار که همیشه پیراهن سرخی می پوشید تا انقلابیگری خود را در معرض دید همگان خود بگذارد، نیز کلا شنیکوفی در دست می گشتاند و با فرید کور (چون یک جشمش گّل داشت، کور می گفتندش) و محمود کلوله ( بعد در دشت برچی ترور شد) گروهی را تشکیل داده بودند که مکتب را بیشتر به یک آموزشگاه موسیقی تبدیل کرده بودند تا کانون درسی. ( این هم باشد تا در وقت دیگر به آن بپردازم).

اداره مکتب به دست همین کسان بود. یاد اسد خان سر معلم ما به خیر که هر وقت ما را نگران و غمین در گوشه یی می دید، با خنده می گفت:

- رَی نزنین این روزها نمی ماند... و آن روزها نماندند، اما بسیار کس و چیزها را با خود بردند.

 

 2

 

عصر بود که از کتابخانه عامه خیرخانه بیرون شدم، قدم زنان طرف قلعه نجارها روان شدم تا به خانه ما که در سرک نانوایی بود، برسم. دو کتاب از کتابخانه گرفته بودم تا در خانه مطالعه کنم. هنوز از پروژه نگذشته بودم که موتر والگایی کنارم ایستاد و دو نفر از آن پایین شدند. یکی شان کنار موتر ایستاد و دیگرش طرف من آمد و از من که بالطبع ایستاد شده بودم، پرسید:

- نامت عبدالرحیم است؟ گفتم: بلی عبدالرحیم است.

- خانه تان کجاست؟ گفتم که در کجاست. بعد در حالی که تفنگچه اش را بیرون آورده و نشانم می داد، گفت:

- بیا که خانه برسانیمت. سپس بدون اینکه منتظر جوابم شود، در حالی که مرد دومی نیز کمکش می کرد، از زیر بازوهایم گرفتند و به داخل والگای پرده دار کشانیدم. ..

هنوز صنف چهار مکتب و در بلخ بودم که کتاب "قلاب ماهی" پرویز قاضی سعید را خواند بودم. بعد با کتاب های امیر عشیری و  ارونقی کرمانی و ... آشنا شده بودم. در آن زمان که موتر والگا به صوب نامعلوم حرکت می کرد، خود را در جای ریچارد یا  سامسون می دیدم. خطر را احساس نمی کردم و سرشار از احساسات بودم. شاید بیست دقیقه موتر والگا سرک های کابل را عبور و داخل خانه یی تقریبا روبروی وزارت داخله شد. مردی که کنارم بود، به زور از موتر پایینم کرد. داخل عمارت دو منزله یی شدیم. مرا مستقیما به زیرزمینی بردند و دروازه را پشت سرم بستند. دو یا سه ساعت بود که مرد دیگری آمد و مرا با خود به منزل دوم به اتاقی که در گوشه آن میز بزرگی خود نمایی می کرد برد و با فشار دست بر شانه هایم، مجبورم ساخت بر چوکی یی که روبروی میز بود، بنشینم. لحظاتی بعد مرد دیگری که لباس شخصی داشت، وارد اتاق شد و روبرویم نشست. در حالی که به چشمانم خیره شده بود، اوراقی را روی میز انداخت و گفت:

- کدام این ها را تو نوشته کردی؟ من به ورق ها را که روی میز پراگنده شده بود، گرفتم، چشمم به شبنامه هایی خورد که طی دو سه هفته اخیر در خیرخانه تکثیر شده بود. به آرامی گفتم که هیچکدام را من ننوشته ام. مرد در حالی که یک ورق از شبنامه ها و یک ورق سفید و قلمی را روبرویم گذاشت، از من خواست تا شبنامه را بازنویسی کنم. چنان کردم. (1)

مرد با دقت و وسواس دستنویس من و شبنامه را با هم تطبیق داد. بعد با لهجه غلیظ و زشت در حالیکه خود را تا زنخ روی میز خم کرده بود، گفت:

- فکر نکو از گیر ما خلاص میشی. من بی پروا در حالی که خطر را احساس نکرده بودم، با خنده گفتم که چیزی ندارم پنهان کنم. گفت:

- گوش کو، ما و تو می بینیم، فکر نکو بسیار هوشیار هستی. گفتم:

- کی گفتم هوشیار هستم. گفت:

- خرِ چاریکاری ها از هوشیاری بادرنگ می خورند، اما مه بادرنگ را از ........... تان می کشم. من خندیدم. این ضرب المثل را بار اول بود که می شنیدم.

هنوز من می خندیدم که مرد از جایش بلند شد و کسی را صدا زد. جوابش نیامد. بعد دشنام غلیظی داد و از اتاق بیرون شد. چشمم به کتابچه یادداشتش که روی میز و باز بود، خورد. خود را جلو کشیدم و به خواندن صفحه کتابچه که باز بود، پرداختم. اول نام خود و صنف خود را دیدم. بعد نام استاد تخاری را دیدم که که زیر نامش خط سرخ کشیده بودند. می خواستم که کتابچه را ورق بزنم که صدایی از دهلیز آمد و من آرام روی چوکی خود نشستم. ...

این بار به چشمانم تکه سیاهی بستند. سوار موتری شدیم... سر کوچه ما پایینم کردند. هیچوقت فراموشم نمی شود که وقتی وارد خانه شدم، پدرم را دیدم که روی حویلی نشسته و اضطراب و نگرانی در چهره اش موج می زد...

 

 *  * *

فردایش که مکتب رفتم، به دیدن استاد تخاری شتافتم. در اداره مکتب بود. جریان را برایش گفتم. از نامش و از خط سرخی که زیر نامش کشیده شده بود. لبخند زد. با صدای پر طنین و آهنگین خود در حالی که دستش را روی سینه ستبرش گذاشته بود، گفت:

- فرزند عزیز تخاری، این ها دیر نمی پایند..

 *  * * 

روزها گذشت، من بار دیگر زندانی شدم. من نه که همه خانواده ام، پدرم، برادرانم. این بار وضعیت تا وضع قبلی فرق کرده بود. برق، چوب، مشت و لگد وسایل ساده پذیرایی میزبانان ما در وزارت داخله حکومت خلقی بودند. برادرانم زود آزاد شدند. پدرم شهید شد. کاکایم شهید شد. پسر کاکایم شهید شد. من دیرترک ماندم.

وقتی به مکتب برگشتم، اوضاع تغییر کرده بود. برای رفتن به تشناب های مکتب باید به اداره مکتب می رفتی تا سندیگل بند دستت را مهر می کرد. اگر به تشناب می رفتی، دو مهر، اگر برای آب نوشیدن به تانکر می رفتی، یک مُهر.

هر صبح قبل از شروع درس ها باید در صف می ایستادی تا ترانه خلق را با گروه هنری مکتب با صدای بلندمی خواندی. بعد سخنان "انقلابی" سندیگل را می شنیدی که سه واژه سیاسی را شرح می داد و دوازده شاگرد باید آن را بعد از اینکه در مقابل صف ایستاد می شدند، باید تکرار می کردند. به خصوص کسانی که با "امپریالست ها" روابط داشتند و به ویژه من که به گفته سندیگل، فامیلم با امپریالیزم بین المللی در ارتباط بود، چون پدر و کاکایم و پسر کاکایم شهید شده بودند.

یگانه دلخوشی ام در آن شرایط دهشتناک و و حشتبار که حتی وقتی می خواستم تشناب بروم باید به اداره مکتب نزد سندیگل  یا سازمان جوانان نزد عتیق عالمیار بروم تا دستم را دو مُهر بزند، ساعت درسی استاد تخاری بود که مرا نفس تازه و روحیه نوینی می داد.

* * *

استاد تخاری، شخصیت برازنده، معلم آگاه و مسوول بود. به یک کلمه، معلم برازنده زبان دری بود.  به تلفظ کلمات و واژه ها اهمیت فراوان قایل بود. روزی از من خواست تا شعری از روی کتاب بخوانم. این بار صنف دوازده بودم. دو سال از آن زمانی که استاد تخاری را بار اول دیده بودم، گذشته بود. همواره وقتی استاد تخاری از من می خواست چیزی بخوانم، دلهره می داشتم. زیرا چنانکه گفتم، وی به تلفظ واژه ها اهمیت فراوان قایل بود. نمی دانم، یادم نیست کدام شعر، اما یادم است با شیوه یی که استاد تخاری مرا پرورانده بود، می توانستم و می توانم دو سطر پایینتر، گاهی بیشتر از جایی را که می خوانم، از نظر بگذرانم. هنگامی که مصراع شعر را می خواندم، در دو بیت پایینتر چشمم به واژه "اشاره" خورد. با خود در جنگ شدم که "اُشاره" بخوانم، چنانکه بین پروانی ها رواج است، یا "اِشاره". در همین جنگ و جدال بودم که به "اشاره" رسیدم و آن را "اُشاره" خواندم. تا "اُشاره" گفتم، استاد تخاری که در عقب صنف ایستاده بود، با آواز پر طنین خود صدا زد:

- فرزند چاریکاری تخاری، اُشاره نی، اِشاره. و بعد در حالی که مثل همیشه دستش را روی قلب خود گذاشته بود، گفت، شعر سعدی را می خواندی، چنان بخوان که روحش را آزرده نسازی.

هر شاگرد را "فرزند عزیز تخاری" خطاب می کرد. هر از چند گاهی بین شاگردان صنوف مختلف مشاعره راه می انداخت و بهترین ها را می نواخت. در مشاعره هایی که داشتیم، اشعار به اصطلاح ضعیف را نمی پسندید و قبول نمی کرد. هر گاه به حرف "ت" می رسیدیم و می خواندیم:

ترا تیشه دادم که هیزم بکن/نگفتم که دیوار مردم بکن

فریاد می زد:

- فرزند عزیز تخاری، مولانا و سعدی و فرودسی را در قبرشان سوزاندی. شعری بخوان که سزاوار خواندن باشد...

 

 3

سال ها گذشت و یک روز در پروژه خیرخانه دیدمش. با همان صولت و عظمتش. شتابان دویدم. بر دست هایش بوسه زدم. از حالش پرسیدم. گفت دوران بازنشستگی فرا رسیده است. گفت مردم از او خواسته اند تا خود را به حیث وکیل مردم خیرخانه خود را در شورای اهل حل و عقد کاندید کند. گفت در این باره فکر می کند. هر لحظه بیم اصابت راکتی می رفت که از چهار آسیاب به سوی کابل شلیک می شد، ایستادن روی جاده، تقریبا مفهوم خود کشی داشت. درست دو سه ساعت قبل، حزب اسلامی حصه اول خیرخانه را راکتباران کرده بود. دقایقی با هم صحبت کردیم و بعد از هم جدا شدیم.

 

 4

خواندم که  استاد تخاری به رحمت حق پیوست. روحش شاد و یادش گرامی باد. استاد تخاری شاگردان زیادی پرورانده است. او را به حق می توان یکی از استادان زبان دری در معارف افغانستان خواند. او از جمله آن افراد کم توقع، اما با رسالت و با پشتکار بود که شغل شریف معلمی را خیلی جدی می گرفت،  همه شاگردان آن زمان  لیسه خیرخانه، به ویژه ما شاگردان رشته اجتماعیات، این را می دانستیم که خداوند نعمت بزرگی برای ما داده است و آن استادان خوب مکتب ما و بارزترین آن ها استاد تخاری است.

(1) - ان شاء الله تفصیل این واقعات را در نوشته مفصلتری خواهم آورد.

نوشته شده در Mon 14 Apr 2008ساعت 4:23 توسط پروانی| |


Design By : Night Skin