تبليغاتX
ارغوان


ارغوان

ادبی، هنری، سیاسی

سفارت افغانستان در کانادا پاسخ بدهد

روزنامه پراونیس چاپ ونکوور، کانادا:

کانادا چشم خود را بر تجاوز جنسی بر پسران افغان بسته است

مقامات عقیده دارند "بچه بازی شب های جمعه یک مسئله فرهنگی است"

نویسنده: عبدالرحیم احمد پروانی         

هر روز تراویس شوتن با صحنه یی از تجاوز بر یک پسر افغان که در یک پایگاه ارتش کانادا صورت گرفته است، زندگی می کند.

وی بعد از اینکه تجاوز جنسی دو مرد را که یکی شان مسلح هم بود بر یک پسر در اواخر سال 2006  مشاهده کرد، تعادل روانی خود را از دست داد.


ادامه مطلب
نوشته شده در Sat 26 Sep 2009ساعت 14:13 توسط پروانی| |

/* /*]]>*/   پاداشی برای افغان هایی که با کانادایی ها کار  می کنند ترجمه و تحقیق: عبدالرحیم احمد پروانی کانادا- پانزده سپتمبر - دولت فدرال کانادا دروازه کشور را بروی آن عده افغان هایی که از ماموریت کانادا در افغانستان پشتیبانی می کنند، گشوده است. وزیر امور مهاجرت کانادا جیسون کیینی گفته است که این تصمیم در حقیقت قدردانی از آن هایی است که با پشتیبانی از عساکر و کارمندان کانادایی در افغانستان "با خطر جانی فوق العاده غیر عادی" روبرو هستند. وی گفت:
ادامه مطلب
نوشته شده در Sun 20 Sep 2009ساعت 1:19 توسط پروانی| |


اسلام سیاسی و سازمان استخبارات پاکستان

 نویسنده: آندره گیرولیماتوس                                                     ترجمه: عبدالرحیم احمد پروانی

بحران خاور میانه  به نادرستی روی بحران بزرگتری در آسیای جنوبی – جایی که مناقشه بین هندوستان و پاکستان جریان دارد و به آسانی می تواند به یک رویارویی هسته یی مبدل شود،  سایه انداخته است.  تنش هایی که روابط این دو کشور را رقم زده است، ناشی از تعصبات مذهبی و ادعای دوامدار ارضی بر سر کشمیر می باشد.

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در Wed 2 Sep 2009ساعت 23:35 توسط پروانی| |

ترجمه از انگلیسی: عبدالرحیم احمد پروانی

به اساس بررسی هایی که توسط یک گروهی از کارشناسان اقتصادی اروپایی صورت گرفته، فهرست گرانترین شهرهای جهان در سال 2009 منتشر شد.  


ادامه مطلب
نوشته شده در Sat 22 Aug 2009ساعت 15:32 توسط پروانی| |

 

نوروز را باور کن 

باز كن پنجرهها را كه نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد


ادامه مطلب
نوشته شده در Wed 25 Mar 2009ساعت 0:25 توسط پروانی| |

  موش شهری و موش دهاتی

برگردان از انگلیسی: عبدالرحیم احمد پروانی 

روزی از روزها، یک موش دهاتی، موش شهریی را به مهمانی دعوت کرد. هر دوی موش ها دور میز نشستند تا دانه های جواری و کیک مربا داری را که موش دهاتی پخته بود، با هم بخورند. موش دهاتی وقتی با اشتهای تمام غذای خود را نوش جان کرد،  متوجه شد که موش شهری غذای چندانی نخورده است. از اینرو از او پرسید:

- شما دانه های جواری و کیک را خوش ندارید؟ موش شهری جواب داد:

-نخیر، ما در شهر چیزهای دیگر می خوریم. تو باید بیایی به مهمانی من و ببینی. همین بود که یک روز موش دهاتی رهسپار شهر شد تا مهمان موش شهری شود. موش شهری دوست خود را به سوراخ کوچکی هدایت کرد که از آن راه به اتاق بزرگی داخل شدند. روی میزی که در آن اتاق بود، قطی کیکی که سر آن باز بود خود نمایی می کرد. موش دهاتی با دیدن کیک که همان کیک مورد علاقه اش بود، از خوشحالی فریاد کشید و به سرعت روی میز بالا شد و بعد روی چوکی یی که کنار میز بود خیز زد و با انگشت توته یی از کیک را گرفت و چشید و گفت: -          به به چه کیک خوشمزه! اما درست همان لحظه دروازه باز و خانمی وارد اتاق شد.  موش شهری در حالی که انگشتش را روی لبانش می گذاشت، موش دهاتی را به سکوت دعوت کرد و بعد با آهستگی در گوشش گفت:

- بدو، بدو که طرف سوراخ فرار کنیم. موش دهاتی با شنیدن این گفته، به سرعت از چوکی خیز زد و با سرعتی که می توانست سوی سوراخ دوید. موش شهری گفت:

-  نترس، این خانم نمی تواند ما را گیر کند. او به زودی از اتاق خارج می شود، بعد می توانیم برگردیم. خانم،  کیک را از روی میز گرفت و در یخچال گذاشت  موش شهری که دید خانم رفت به مهمان خود گفت:

- برویم، حالا من یک چیز خوب برایت پیدا می کنم. آن ها به اتاق برگشتند. موش شهری با دیدن یک جعبه بزرگ با خوشحالی گفت:

- در جعبه باز است و من شیرینی ها خوشمزه یی را در آن می بینم. موش دهاتی توته یی از شرینی را گرفت و مزه کرد و بعد با خوشحالی گفت:

- چه شرینی خوشمزه یی!  من آرزو می کنم که همیشه این طور شیرینی در اختیار داشته و بخورم. درست همانوقت بود که که در باز شد و گربه یی داخل اتاق شد و صدایی به گوش موش ها رسید:

- میو، میو. موش شهری با شنیدن این صدا، با وارخطایی فریاد زد:

- بدو، بدو و هر دو با سرعتی که ممکن بود فرار کردند. هنگامی که هر دو به غار رسیدند و نفسی تازه کردند، موش شهری گفت:

- نترس، این گربه بود. گربه ها خوش دارند که ما را بخورند. آن ها در شکار ما لایق هم هستند. اما حالا ما فرار کردیم و او به زودی می رود. موشک بیچاره دهاتی که خیلی ترسیده بود، حالا دیگر فقط می خواست خانه، به ده خود برود. او ترسان به موش شهری گفت:

- دیگر به آن جعبه نزدیک نشو، من خیلی می ترسم. موش شهری که ترس موش دهاتی را دید، گفت:

- خیلی خوب، حالا که ترسیدی به زیرزمینی می رویم، در آن جا چیزهای بسیار خوبی یافت می شود.. در زیرزمینی، موش دهاتی خریطه ها، سبد ها و جعبه های زیاد مملو از خوراکی  را دید که هر طرف چیده شده اند. او هر طرف می دوید و لقمه یی از هر خوراکی از اینجا و آن جا می گرفت.  در همین وقت بود که چشمش به یک چیز زرد رنگ افتاد. چیزی که خیلی وسوسه انگیز و خوشمزه به نظر می آمد. چیزی که بوی مطبوعش، بینی اش را به لرزه انداخته بود. در حالی که خیلی مشتاق خوردن آن بود، گفت: -          من باید این خوردنی را امتحان کنم.  و بعد با عجله طرف آن رفت که توته یی از آن را بگیرد و بخورد، اما موش شهری که مواظب او بود، با عجله فریاد زد:

- احتیاط، احتیاط. آن طرف نروی که تلک است. موش دهاتی در جایش ایستاد شد و با سادگی پرسید:

- تلک؟ تلک چیست؟ موش شهری گفت:

- تلک یک چیزی است که می تواند تو را دستگیر کند و حتی بکشد. موش دهاتی آهی از سینه کشید و گفت:

- اوه، من تلک را دوست ندارم. من آن خانم را نیز دوست ندارم و من آن گربه را نیز دوست ندارم. من دو باره به خانه خود، به ده خود می روم. همان بود که موش دهاتی به ده خود برگشت. او همان دانه های جواری و کیک مربا دار خود را می خورد و همیشه خوش بود.

ترجمه آزاد از کتاب "وقت قصه است" چاپ کانادا، 1962    

نوشته شده در Mon 12 Jan 2009ساعت 3:12 توسط پروانی| |

عید مبارک

عید سعید قربان را به همه عزیزانی که به این کلبه سر می زنند، از صمیم قلب تبریک می گویم.

نوشته شده در Mon 8 Dec 2008ساعت 1:7 توسط پروانی| |

مذاکره با طالبان؟ حالا نه

نویسنده: چریل بینارد                                           ترجمه از انگلیسی: عبدالرحیم احمد پروانی

چرا غرب نباید در برابر یک شاخه ضعیف دهشت افگنی عقب نشینی کند؟

جنرال دیوید پتروس که به تازگی به کرسی فرماندهی مرکزی امریکا تکیه زده است، در هفته گذشته دید تازه یی را در پیرامون اوضاع روبه وخامت افغانستان ارایه داد. او از بعضی از مقامات امریکایی، انگلیس و افغان شنیده بود که بهترین راهی که می توان در پیش گرفت، مذاکره با طالبان است. چنین مذاکراتی به صورت آزمایشی از قبل آغاز شده است: این فکر خوبی نیست.

نخست به ماهیت اصلی مذاکره توجه کنید. طالبان کار خود را به خوبی به پیش می برند و دلیلی ندارند که تغییری در اهداف خود بیاورند. آن ها چیزی را می خواهند که قبلا در سال 2001 داشتند: آن ها دولت اسلامی تندرو و غیر متعارفی را می خواهند که در آن از ورزشگاه به حیث میدان اعدام ناراضیان، همجنسگرایان و زنان خلافکار استفاده کنند. پولیس های مذهبی (امر به معروف و نهی از منکر) در جاده ها، چماق به دست گشت و گذار می کردند و هر کس را که ریش کوتاه داشت مورد لت و کوب قرار می دادند. تحصیلات برای دختران ممنوع قرار داده شده بود.
ادامه مطلب
نوشته شده در Wed 19 Nov 2008ساعت 0:41 توسط پروانی| |

کدها

نویسنده: نریندر لوتهر                                                  برگردان از اردو: عبدالرحیم احمد پروانی

بار ها اتفاق افتیده که من در مجالس، محافل و مشاعره های زیادی شرکت کنم. هر بار این نشست ها ار به دقت تحت مطالعه گرفته ام. در هر جلسه به چند "کرکتر" ضرورت است. در قدم اول به "گوینده" یا انانسر ضرورت است که در حقیقت همه فساد ها زیر پای او می باشد. این شخص می تواند چند نام دیگر هم داشته باشد. مثل گرداننده، مدیر مجلس، منشی و غیره. اما نامش هر چی که باشد، جنس همه شان یکی است و اینکه چه کسی انتخابش کرده یا که خود این "مقام" را گرفته باشد، در ماهیتش تغییری وارد نمی گردد. خود نمایی این اشخاص به درجه اتم زیاد می باشد. گذشته از آن این اشخاص به آواز خود بی حد عشق می ورزند و برای کسب معلومات از زندگی دیگران و آن را به سایرین بازگو کردن اشتیاق وافر دارند. در انگلیسی به این اشخاص سکاندال مانجر "SCANDAL MONGER" می گویند.

شخص دیگری که برای جلسه ضرور است، رییس یا صدر جلسه می باشد. در زمان های گذشته برای یک جلسه، یک رییس کافی بود. اما حالا با ازدیاد نفوس، بیکاری نیز شیوع یافته و مقام دیگر نیز در جلسه افزوده گشته. این مقام را "چیف گست" یا "مهمان ویژه" می گویند. این را به خاطری می کنند که در جلسه کم از کم یک دو نفر از "وی آی پی" ها شرکت کنند. من تا حالا نمی دانم که مقام رییس جلسه بلند تر است یا از مهمان خاص. به هر حال، این امر از خوبی های این اختراع هم است. هر کدام از این دو نفر فکر می کنند که از آن دیگر مهم تر است و به این ترتیب با یک تیر دو شکار زده می شود (بعضی کسان صرف به این خاطر به جلسات می آیند که چشم رییس جلسه یا مهمان ویژه بر اوشان افتد و یا اینکه فرصت سلام دادن برای شان مساعد گردد).

بیایید به طور نمونه در یکی از این جلسات شرکت کنیم:

محفل موسیقی است. نام جناب رییس چلسه و مهمان ویژه را دهندوره (جار زدن) زده اند. در اعلانات از مردم خواسته شده است تا به وقت معین حاضر شوند. هنرمندان آماده نشسته اند. سالون مملو از شرکت کنند گان است. مسوولین جلسه با بی تابی در انتظار رییس جلسه اند. او خدا خدا گفته آمد. اگر چه یک ساعت دیر کرد، اما به هر حال آمد. قبل از این جلسه او در یک جلسه دیگر مهمان ویژه بود. به همین خاطر ناوقت شده بود. مهمان ویژه پس از او آمد. زیرا گفته می شود که آدم مهم همیشه دیر تر از دیگران می آید.

حالا شروع محفل است. گرداننده به گردن رییس جلسه گل می آویزد، حاضرین کف می زنند. گرداننده به گردن مهمان ویژه نیز گل می اندازد، حاضرین باز هم کف می زنند. بعد یک نفر دیگر به گردن گرداننده گل می آویزد، این بار حاضرین کمتر کف می زنند اوا رییس جلسه و مهمان خاص بیشتر چک چک می کنند. بعد مهمان خاص هنرمندان را گلپوشی می کند، حالا دیگر همه یکجا کف می زنند.

بعد گرداننده سرف نموده گلوی خود را صاف می کند و به تفصیل به خواندن زندگی نامه رییس جلسه می پردازد. چرا او موفق نشده درس بخواند و تعلیم فرا گیرد. در مورد ازدواج و فرزندان او معلومات می دهد. بعد از علاقه او به سیر و سیاحت سخن می زند که از دهلی تا سدره (از مربوطات دهلی) رفته است. پس از آن از خدمات بی آلایشانه او به ملت، دولت، ناحیه و کوچه شان یاد می کند. این معلومات را تماما خود رییس صاحب به تفصیل نگاشته و به گرداننده ارسال کرده است. اما حالا با شنیدن آن چنان قیافه می گیرد که گویی کدام فالبین پرده از گذشته او بر می دارد.

بالاخره گرداننده با سرعت یک بار دیگر از رییس تعریف و از او سپاسگزاری می کند که با وجود مصروفیت، وقت طلایی خود را به این جلسه اختصاص داده و قدم رنجه فرموده است. بعد با تکرا همین کلمات، رضایت مهمان ویژه را نیز حاصل می کند.

بعد از آن از رییس مجلس می خواهد تا در باره انجمن هنرمندان "چند کلمه" ابراز کند.  "چند کلمه" در هندوستان به بیانیه طولانی گفته می شود. ابتداء رییس جلسه چند تا از این کلمه ها را در ابراز شکردان از همه حاضرین استفاده می کند و بعد متباقی صحبت او به دو قسمت تقسیم می گردد. قسمت اول را او راست می گوید، جایی که اظهار می دارد او یک انسان حقیر و کوچک بوده و هیچگاهی مستحق این احترامی که برایش روا داشته اند، نبوده است. او این را هم اعتراف می کند که چیزهایی که در باره او گفته شده مبالغه آمیز بوده است. از آنجایی که مردم به شنیدن حرف های راست عادت ندارند،؛ این گفتار را دروغ فکر کرده، شکسته نفسی گوینده می پندارند.

رییس با استفاده از این مغالطه، چند کلمه از بخش دوم که سراسر دروغ است می گوید:

" من اینجا برای بیانیه دادن نیامده ام، به من همین لحظه گفته شد که باید سخنرانی کنم. منظور من از آمدن به این جلسه این بود که از موسیقی و غزل لذت ببرم. زیرا من ازطفلی به هنر دلبسته بودم. این احساس از زمانی در من پیدا شد که پوسترهای فلم را در دیوارهای نصب کرده، شکم خود را پرورش می دادم. چنانکه گفتم من در اینجا برای سخنرانی نه، بلکه برای از بین بردن لطف محفل آمده ام. حالا من تقاضا می کنم که با تکلفات و تشریفات اضافی وقت را ضایع نساخته برنامه را آغاز کنید. قبل از آن من یکبار دیگر از منتظمین، هنرمندان و حاضرین از زیر دل اظهار سپاس می کنم".

این تشکر دوباره حتمی می باشد. زیرا شما حتما به یاد دارید که آن تشکری که در ابتدای "چند کلمه" ابراز کرده بود، از زیر دل نه، بلکه رسمی سطحی بود. تا رسیدن به زیر دل،  وقت به کار است. خصوصا که ریس چاق و شکم کلان باشد (گر چه عموما روسا اشخاص چاق و فربه می باشند). به همین جهت برای رسیدن به زیر دل رییس، حاضرین باید یک سخنرانی طولانی را بشنوند.

اما حالا کجاست که برنامه آغاز گردد. شما مهمان ویژه را فراموش کردید. بعد از وزن کردن رییس، نوبت به او می رسد که تمام کارروایی های او کلمه به کلمه بر زبان گوینده، جاری می شود.

در ابتداء هنرمند بیچاره فاژه کشیده، روی ستیژ به خواب می رود. اگر هنرمندان یک زن و یک مرد باشند، طبعا یکجایی خوابیده نمی توانند، پس به نوبت به خواب می روند. پس از آنکه بخش رسمی محفل ختم می شود، حاضرین کف زده به خواب می روند و هنرمندان بیدار می شوند. بعد از آن محفل اصلی شروع می شود یعنی زمان بیداری هنرمندان و خوابیدن رییس مجلس و مهمان ویژه فرا می رسد.

اگر گذر شما در چهار یا پنج تا از این جلسات افتاده باشد، پس تا به حال خیر مقدم رییس مجلس و "چند کلمه" مهمان خاص و اصطلاحات ستاندرد و بیانات سپاسگزاری را از بر کرده اید. من که در این موضوع چنان مهارت حاصل کرده ام که در هر جلسه یی که نشسته باشم، وقتی رییس مجلس یا مهمان ویژه ابتدای جمله را می گویند، من می توانم آن را تکمیل کنم. چنانکه کسی مصراع اول یک شعر را بگوید و من مصراع دوم آن ، اما حیف که آداب محفل اجازه چنین کاری را نمی دهد.

باری، یکی از این اشخاص بزرگ (VIP) در محفلی به مناسبت بازنشستگی یکی از استادان در یکی از مکاتب دعوت شده بود. وقتی سخنان محصلین و استادان در مورد شخصیت آن استادی که قرار بود بازنشسته شود، به پایان رسید، از این شخص بزرگ دعوت کردند تا "چند کلمه" ابراز کند. وی آی پی گفت:

"زندگی آقای  حسین زندگی یک استاد نمونه است. او تمام زندگی خود را در خدمتگزاری به نسل های آینده به سر رسانیده است. او تدریس را نه یک وسیله برای کسب معیشت، بلکه یک وظیفه می پنداشت. به همین خاطر است که محصلین به او ارادت دارند. حالا که در مکاتب اتحادیه ها به وجود آمده، تحصیل نیز گویی به یک صنعت مبدل گشته است. در چنین فضایی موجودیت استادانی مثل آقای حسین به مثابه مهتابی روشن در شب تاریک است. برای ترقی کشور و برای مکاتب (مدارس) ما به صدها و هزاران استاد مثل استاد حسین ضرورت است. بدون اینان ترقی ناممکن است." به این ترتیب او تقریبا یک ساعت در مورد خوبی های حقیقی و خیالی استاد حسین صحبت کرد. در این میان مدیر مکتب (مدرسه) چند بار کوشید توجه او را به خود جلب کند، اما سخنرانی آقای رییس به مثابه چشمه یی بود که بند کردن آن ناممکن به نظر می رسید.  بلاخره در اواخر سخنرانی رییس، مدیر مکتب نزد رییس آمد و در گوش او چیزی گفت. رییس لحظه یی سکوت کرد و بعد دو باره به سخن آغاز نمود:

"همین حالا به من گفته شد که این جلسه به افتخار استاد حسین نی، بلکه به افتخار استاد رشاد تدویر یافته است. آنچه که من د رباره آقای حسین گفته ام، با تغییر نام ها در مورد آقای رشاد نیز صادق است."

یکی از خوبی های بخش رسمی و اصطلاحات متداول جلسات ما همین است که همواره بدون هیچ گونه خطر و ترس و بیم به کار برده می شود. گویی جامه یی است که بر هر اندام می زیبد. این رسمیات و تشریفات به یک جزء مهمی از زندگی ما مبدل گشته است. اما این شتریفات و تکلفات سبب ضیاع وقت می گردد. به همه آشکار است که رییس مجلس، مهمان ویژه و برگزار کنندگان محفل، مشترکا یک بازی را به پیش می برند. به همین خاطر من با وقت و بررسی تقریبا پنجصد جلسه در سال گذشته پیشنهاد کردم که تمام جملات خوش آمد گویی، اظهار سپاس کردن ها و سایر جملات پر تکلف و گفتاری معیاری (ستاندارد) را کُد گذاری کنیم و در جلسات به عوض این جملات کد های شان گفته شود و فقط موضوعات اصلی درست خوانده شوند. در زبان اردو کُد ابجد از قبل موجود است. با توسعه آن می توان کلمات و محاورات را کُد گذاری کرد. در هر جلسه کدها و نسخه های چاپی آن قبلا به حاضری توزیع گردد. در کُد مجوزه به رییس جلسه کد نمبر "1" به مهمان ویژه "2" و به حاضرین شماره "0" داده شود. زیرا حاضرین در حقیقت صفر بوده و هیچگونه نشانی دال بر موجودیت ندارند. اما صفر وقتی با اعداد دیگر یکجا گردد، ارزش آن عدد را بالا می برد. به همین خاطر است که ارزش رییس جلسه با موجودیت حاضرین بلند می رود.

اگر این کود به تصویب برسد، نمونه خیر مقدم چنین خواهد بود:

- - 1، 2، 0

- -  7، 5، 4 + 25،  35 – 5، 17، 19، 25 تشکر

- حل آن چنین است:

- محترم رییس جلسه، مهمان ویژه و حاضرین!

- امروز یک روز نیک است که همه اینجا گرد آمده ایم. شما می دانید که آقای رییس روح و روان زندگی فرهنگی اینجاست و برای ریاست این مجلس، مشکل بود شخصی بهتر از ایشان انتخاب گردد. از خدمات ایشان نیز شما به خوبی آگاهید. من از ایشان بی نهایت شکر گزارم که با وجود مصروفیات گوناگون، وقت قیمتی خود را به ما اختصاص دادند... و غیره و غیره.

- در مورد مهمان ویژه:

- - 4+6، 9،7،40... یعنی آنچه در باره رییس گفته شد، در مورد مهمان ویژه نیز صادق است.

- به این ترتیب رییس و مهمان خاص نیز با گفتن کد در یک و نیم دقیقه تشریفات خود را به پایان می برند.

- من با افتخار پیشنهاد خود را به چند مرجع، رهبر و روزنامه نویسان ارایه کردم. عموما از این پیشنهاد استقبال نمودند. از بسیاری دفاتر برای من نامه های سراسر تعریف رسید. بعد فیصله شد که این پیشنهاد در یک کنفرانس سراسری هند تحت بررسی قرار گرفته شود. در این کنفرانس از من دعوت به عمل آمد و من با تفصیل در مورد پیشنهاد خود معلومات دادم. در مورد آن بحث زیادی صورت گرفت و بلاخره پیشنهاد با اکثریت آراء رد گردید. علت آن را می توان در دو چیز دید: یکی آن که اگر از سخنرانی ها، جملات تشریفاتی و رسمی کشیده شود، سخنرانان مجبور می شوند مواد ناب و زنده را در سخنرانی های خود بگنجانند و برای این کار مجبور می شوند فکر کنند و تحقیقات نمایند. اینجاست که از خستگی دماغ خود می ترسند که برای شان یک امر خطرناک است. همچنان حاضرین نیز در این صورت به اندیشیدن و فکر کردن مجبور می شوند.

- در هندوستان امروز بر هر چیز "مالیه" گذاشته شده است. صرف فکر انسان است که مالیه ندارد. این پیشنهاد مترادف است با مالیه گرفتن از اندیشیدن. ملت هیچگاهی پیشنهادی را که ملزمه تطبیق آن اندیشیدن باشد، قبول ندارد. اندیشه یی را که از صدها سال به این سو از به کار انداختن و تکس دادن محافظه کرده اند.

- اعتراض دیگر بر پیشنهاد این بود که تطبیق آن سبب می شود تا وقت مردمان ضایع نگردد. سوال پیدا می شود که مردم در وقت به دست آمده چی کنند. برای من گفته شد که کشور ما امروز از یک مرحله نازکی عبور می کند و مشکلات بیشماری در مقابل ما قرار دارد. در این شرایط بحرانی ما به عنوان یک هندوستانی باید این مشکلات را حل کنیم، نه اینکه مشکلات جدید به وجود بیاوریم. بعضی کسان تا جایی پیش رفتند که گفتند این پیشنهاد شرورانه است و من می خواهم امنیت را اخلال کنم.

- من پیشنهاد خود را مورد بررسی قرار دادم. دلایل آنان واقعا محکم است. آن چنان محکم که من از این پیشنهاد بی وقت خود اظهار پیشمانی کردم و آن را پس گرفتم.

- عزیزان، شما نیز این پیشنهاد را فراموش کنید.

نوشته شده در Tue 11 Nov 2008ساعت 22:17 توسط پروانی| |

کُدها

نویسنده: نریندر لوتهر                                                   ترجمه از اردو: عبدالرحیم احمد پروانی

کدها جمع کلمه انگلیسی "کُد" است. از آنجایی که در این زمان کد های بیشماری رایج گردیده، به جمع بستن این کلمه نیز ضرورت افتاده است. باید گفت که هر زبان به خودی خود یک کُد است که مفهوم آن را تنها کسانی می دانند که با آن زبان سر و کار دارند. مثلا:

پولیس های مخفی کدهای خود را دارند. به طور نمونه اگر آن ها پیامی را مخابره کنند حاوی اینکه در فلان شهر احتمال پیدایش فساد می رود، به کُد می نویسند: "هشدار، در خانه مدهوری بچه تولد می شود".

فلمی ها و صاحب رادیوها نیز از کُد استفاده می کنند. مثلا اگر در یک نمایشنامه رادیویی به آواز شور و غوغا در ایستگاه ترن ضرورت افتد، مسوولین رادیو نمی توانند هر روز به ایستگاه ترن بروند و صدای یاد شده را ثبت کنند. آن ها صحنه هایی را که اکثرا مورد ضرورت شان است، از قبل ثبت نموده در آرشیف نگه می دارند و اگر تهیه کننده یی به چنین صحنه ضرورت داشته باشد، فقط می گوید که فلان صحنه را برای بیست ثانیه و صحنه دیگر را برای نیم دقیقه بیاورند. همینطور فیلم سازان صحنه های تصادم ترن، طوفان و سقوط هواپیما و غیره را از قبل تهیه می نمایند و هنگام ضرورت از آن استفاده می کنند. مثلا فیلم ساز به معاون خود می گوید:

"هله، صحنه نمبر 3 را برای ده ثانیه و صحنه نمره یک را برای یک دقیقه بیاور. منظور او این است که صحنه طوفان در یک شب بارانی را می خواهد. صحنه یی که قهرمان فیلم از قله کوه به دریا خیز می زند. حالا هر کس که نقش قهرمان را بازی کند، چه راجیش کهنه باشد و یا شاهرخ خان، در صحنه تفاوتی نمی آید، زیرا کسی که خود را واقعا از کوه پرتاب کرده است، شخص دیگری است که در عقب صحنه گمنام باقی مانده و از کار خود فقط پنجاه کلدار گرفته و بس.

من فکر می کنم که سیستم کُد همین حالا نیز در زندگی ما به پیمانه زیاد راه یافته است. استفاده از کدها در زندگی تسهیلاتی نیز فراهم آورده و جملات اضافی و تکلفات بی مورد از بین رفته است.

مثلا کسی که یک دوست خود را ملاقات می کند، سوال همیشگی را می پرسد:

-  چطور هستی برادر؟ جواب می شنود:

- خوب هستم. بعد دوستش می پرسد:

-  تو چطور هستی؟ جواب همان است:

-  خوب هستم. از آنجایی که گپی دیگر برای گفتن باقی نمی ماند، همان سوال تکرار می گردد:

- خب، دیگه چطور هستی؟ جواب باز هم همان است:

- خوب هستم.

چنین سوال و جواب آنقدر رایج و عادت مردمان گردیده که اگر عین سوال را از شخص بیماری نیز بپرسید، او جواب می دهد که سالم و تندرست است. اما روزی من یک نفر را ملاقات کردم که جوابش اندکی متفاوت بود. این شخص بیچاره بیماری سرطان دارد و حالش روز به روز وخیم تر می شود. هیچ امیدی به نجاتش هم نیست. یکبار من به دیدنش رفتم و به طور همیشگی از او پرسیدم:

- حالا اوضاعت چطور است؟ جواب داد:

- - بهتر است و پس از اندکی مکث اضافه کرد:

- منظور من این است که از روز گذشته بدتر و اما از روز آینده بهتر است.

- به هر حال، نترسید و احساس خودکم بینی نکنید. در دیگر کشورها نیز چنین یک حالتی حکمفرماست. من در بسیار از کشور ها دیده ام که صحبت های معمولی همین شکل را داشته است.

روزگاری گذرم به چند کشور عربی افتاد. در آن کشورها نیز گفتگو ها با چنین جملاتی آغاز می شود:

زید: صباح الخیر (صبح به خیر)

بکر: صباح الخیر

زید : کیف حالک (چطور هستی؟)

بکر : الحمدلله خوب هستم، تو چطور هستی؟

زید: الحمد لله خوب هستم.

فرنگی ها  و امریکایی ها که خو بلا می کنند. جواب سوال را با سوال می دهند. مثلا اگر آن ها شخصی را بار اول ببینند، گفتگو چنین آغاز می شود:

توم: شما چطور هستید؟How do you do?  

جیمی: شما چطور هستید؟How do you do? 

با شنیدن این سوال و جواب روزهای اول من فکر می کردم که جیمی به توم می گوید تو اول اوضاع خود را بگو، چرا اول من بگویم. و من می ترسیدم که نشود بالای این موضوع بین هر دوی شان جنگ صورت بگیرد و یا مثل نواب های لکهنو "اول شما" و "نی اول شما" گفته سوار موتر شوند، اما صدها سال گذشته است و تا حال نه توم به جیمی حال خود را گفته است و نه جیمی به توم و نه تنها بین شان جنگی صورت نگرفته، بلکه نسل های بعدی شان تا امروز یکی از صحت دیگری می پرسند.

خوب، حالا اگر ما جمله "چطور هستی" را (1) و جمله "متشکرم، من خوب هستم" را با کد (2) شماره گذاری کنیم، گفتگو چنین شکل را به خود می گیرد:

زید: 1

بکر: 2، 1

زید: 2

خب، حالا شما خود فکر کنید با این ابتکار چگونه در وقت ما صرفه جویی به عمل آمد.

من شنیده ام که د رامریکا تجربه تبدیلی تعارفات معمولی به کدها آغاز گردیده است. در آن مُلک در زندانی که زندانیان حبس ابد در آن نگهداری می شوند، چنین تجربه یی عملا آغاز شده است. در آن زندان، زندانیانی که هر روز همدیگر خود را می دیدند، همان فکاهی های قدیمی را تکرار می کردند و قهقه می خندیدند. در آنجا به این فیصله رسیدند که برای هر فکاهی یک کد بگذارند و اگر کسی می خواهد فکاهی بگوید، کد را ذکر کند و بس. روزی در آن زندان، زندانی جدیدی آمد. شب زندانیان طبق معمول گرد هم آمدند و هر کس فکاهی گفت:

- فکاهی نمره (5) {هه هه هه هه هه هه هه}

- فکاهی نمره (17) {هه هه هه هه هه هه هه }

- فکاهی نمره (7)... با شنیدن این فکاهی، تعدادی از زندانیان کمی خندیدند. اما یک زندانی بسیار خندید. تا حدی که حتی وقتی دیگر زندانیان ساکت شدند، او هنوز هم می خندید. زندانی تازه وارد علت را پرسید و او جواب داد که دیگر زندانیان این فکاهی را زیاد شنیده بودند، اما این نفر تازه شنیده بود به همین علت زیاد خندید. بعد زندانی جدید دلش خواست تا یک فکاهی بگوید. پس از کسب اجازه گفت:

- - فکاهی نمره (20). با شنیدن این فکاهی، کسی نخندید. زنداین جدید با شرمندگی از زندانبان علت را پرسید. زندانبان توضیح داد که ارزش هر فکاهی در طرز بیان آن است. بعد گفت که تو فکاهی خود را یک کمی شُل و پُل گفتی.

ادامه دارد

نوشته شده در Sat 1 Nov 2008ساعت 23:59 توسط پروانی| |


Design By : Night Skin